قرآن کریم در آیه ۷۴سوره مبارکه کهف در خلال گزارش جریان گفتگوی حضرت خضر علیه السلام و حضرت موسى علیه السلام می فرماید: …..
فَانْطَلَقَا حَتَّى إِذَا لَقِیا غُلَامًا فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَکِیةً بِغَیرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیئًا نُکْرًا(الکهف/۷۴)
باز به راه خود ادامه دادند، تا اینکه نوجوانی را دیدند؛ و او (خضر) آن نوجوان را کشت. (موسی) گفت: «آیا انسان پاکی را، بی آنکه قتلی کرده باشد، کشتی؟! براستی کار زشتی انجام دادی!»
در اینجا ممکن است این سوال مطرح شود که از نقطه نظر عاطفى، کشته شدن بچه توسط حضرت خضر علیه السلام چه توجیهى دارد؟ آیا باید این حادثه را یک اتفاق خاص قلمداد کرد که به اذن الهى صورت گرفته است؟
از آیات مربوط به این جریان و روایاتى که از امامان معصوم علیهم السلام به دست ما رسیده است، استفاده مىشود که خداوند اراده فرمود به جاى این جوان، فرزند دخترى به پدر و مادر او بدهد تا نسلهاى زیادى از او به درجهى نبوت برسند. بر اساس همین نقلها، هفتاد پیامبر از همان یک دختر، قدم به عرصهى وجود نهادند و وجود این پسر، مانعى از نزول این برکات الهى بود.
در پاسخ به این سؤال چنین مىتوان گفت:
۱٫ از مجموع آیات و روایات استفاده مىشود که کشته شدن جوان تازه به بلوغ رسیده (غلام)، حادثهاى اتفاقى و یا عملى که از میل نفسانى و یا غضب نشأت گرفته باشد، نبوده است.
۲٫ قرآن کریم، از حضرت خضر علیه السلام به عنوان بندهاى از بندگان خود که مشمول رحمت و علم خاص الهى، نام مىبرد.
۳٫ کشته شدن آن جوان به دست حضرت خضر علیه السلام، به دستور و حکم خداوند متعال صورت پذیرفته است.
۴٫ بدون اینکه گفتگو و مشاجرهاى خاص میان حضرت خضر علیه السلام و آن جوان انجام پذیرفته باشد، حضرت خضر علیه السلام با آگاهى و عمد اقدام به کشتن او نموده و عمل وى، کارى اتفاقى نبوده است.
۵٫ پدر و مادر جوان کشته شده، از مؤمنانى بودند که خداوند عنایت ویژهاى به آنان داشت و حضرت خضر علیه السلام از مبتلا شدن آنان به عصیان و گمراهى، توسط آن جوان در خشیت بود. زیرا وجود این فرزند، سبب کفر و فساد و ضررهاى بیشترى در آینده مىشد.
۶٫ از آیات مربوط به این جریان و روایاتى که از امامان معصوم علیهم السلام به دست ما رسیده است، استفاده مىشود که خداوند اراده فرمود به جاى این جوان، فرزند دخترى به پدر و مادر او بدهد تا نسلهاى زیادى از او به درجهى نبوت برسند. بر اساس همین نقلها، هفتاد پیامبر از همان یک دختر، قدم به عرصهى وجود نهادند و وجود این پسر، مانعى از نزول این برکات الهى بود.
۷٫ جوان مذکور، گرفتار کفر شدیدى بود؛ به گونهاى که هیچ امیدى به تأثیر نور هدایت الهى در آن وجود نداشت و مُهر لجاجت و انکار و نپذیرفتن ایمان بر قلب او زده شده بود، هرچند که در ظاهر، فردى پاک به نظر مىرسید.
در آیات فراوانى، سخن از مُهر نهادن بر دل و چشم و گوش کافران و منافقان و واژگونى و گمراهى جانهاى گنهکاران و تبهکاران به میان آمده است.
«ختم» و «طبع» به معناى پایان یافتن، مُهر نهادن، نقش نمودن و چاپ کردن و اشیا را به شکل خاصّ در آوردن است.
«قلب» گاه به معناى جزء و عضو خاصى از بدن بکار مىرود (قلب جسمانى) و گاه مراد از آن، همان نفس و روح و جان و… مىباشد. (قلب روحانى و معنوى).
ختم و طبع الهى بر قلوب (روحانى و باطنى) برخى انسانها، به معناى هدایت ناپذیرى و بسته شدن دلهاى آنان از درک و فهم معارف الهى و بازنگشتن به نیکى و خوبى است.
مهر و طبع بر قلب و سمع و بصر عدهاى از طرف خداوند، نتیجهى عملکرد اختیارى خود آنها و در پى هشدارهاى مکرر الهى و عدم توجه آنها به این هشدارها است؛ به علاوه گرچه بر قلب و سمع و بصر آنها مهر نهاده مىشود، لکن مختوم و مطبوع شدن قلب و بسته شدن و واژگونى دل، مراتب و درجاتى دارد؛ اگر به گونهاى باشد که سیاهى و ظلمت گناه و عناد و… تمام قلب را بپوشاند، هرگز به نیکى و هدایت باز نمىگردند. هرچند بازگشت به روشنایى و هدایت امرى محال و غیر ممکن نخواهد بود و تا دم مرگ امکان تغییر و تحول وجود دارد؛ در نتیجه آنها مسلوب الاختیار نمىباشند و به اختیار خود، هم مىتوانند به سیرهى خود عمل کنند و هم مىتوانند با اراده و عزمى راسخ – اگر چه مشکل و صعب است – راه خود را تغییر دهند، و به راه هدایت درآیند و از رهنمودهاى الهى بهره گیرند تا به سعادت نهایى دست یازند.
به دیگر سخن، به هر میزانى که دل آدمى به زنگار گناه آلوده گردد، واژگون و مختوم و مطبوع گشته، به همان اندازه از فهم آیات الهى و استفادهى از هدایت و نور الهى محروم مىگردد و واژگونى و بسته شدن دل، اختصاص به کافران و منافقان ندارد.
به دیگر سخن، میتوان گفت: جرم جوان، کفر و یا ارتداد فطرى بود و جزاى چنین امرى قتل مىباشد.
۸٫ کشته شدن جوان، فواید و نتایج فراوانى را به همراه داشت که برخى از آنها عبارتند از: محفوظ ماندن ایمان پدر و مادر او؛ جلوگیرى از ناراحتىهایى که پدر و مادر جوان به خاطر احساسات و عواطف خانوادگى دچار آن مىشدند؛ سربلند بیرون آمدن از امتحان و قضا و قدر الهى؛ رسیدن به خیرى (دختر) که با کشته شدن جوان تحقق پذیرفت؛ آگاهى حضرت موسى از اسرار و علوم غیبى و حقایق باطنى؛ اجراى حدود الهى به دست حضرت خضر علیه السلام؛ جلوگیرى از سنگین شدن پروندهى سیاه أعمال جوان به خاطر کارهایى که در آینده مرتکب آن مىشد ( از جمله: گمراه نمودن پدر و مادر و اذیت آنان )
برچسبها:
خبرهایی از ارتباط جن با انسان میشنیدیم.هر چند عقل موریانه بسیار کوچک است، ولی میفهمیدیم که جن، سلاحی در دست انسان است. خداوند، جن را به تسخیر حضرت سلیمان(ع) درآورد همانگونه که سربازان و نوکران را زیر فرمان او درآورده بود. آنان به ژرفای دریاها و اوج آسمانها میرفتند و هر آن چه سلیمان میخواست، انجام میدادند. خانه و کاخ میساختند و راهها را آباد میکردند. این رابطه بدین صورت، تنها در زمان سلیمان (ع) رخ داد و برخلاف عادت و قانون قدیمی بود که جنها را از انسان جدا میساخت.
این معجزهی سلیمان (ع)، نشانهای از نشانههای پیامبریاش بود. مردم آن چه را که جنها انجام میدادند و انسان از انجام دادن آن ناتوان بود، میدیدند.باید ایمانشان به خداوند مستحکمتر میشد و قدرت او را بیشتر درک میکردند، ولی آن چه رخ داد، انتشار خرافه و خیالبافی بود. اعتقاد مردم به قدرت جن افزون گشت تا جایی که نادانان میگفتند: جن علم غیب دارد.
من به عنوان یک موریانه نمیدانم چه کسی این شایعهی خندهدار و مسخره را پخش کرده است؟ نمیدانستم مسبب آن، جن بود یا انسان. مهم این بود که این شایعه تا آن جا گسترش یافت که جزو امور بدیهی درآمد. من میدانستم که جن علم غیب ندارد.منِ موریانه با همهی این سادگی و کوچکیام که فوتی مرا از جا میکند، توانستم این حقیقت را به اثبات برسانم که جن، علم غیب ندارد.جالب این است که من این کار را انجام دادم، بدون اینکه خودم قصدی داشته باشم.گرسنه بودم و نمیدانستم چه کار باید بکنم. پس عصا را خوردم، عصای سلیمان را… .
کمی به عقبتر برمی گردیم تا ماجرا روشنتر شود:
سلیمان، مشهورترین شخص زمان خود بود.او به قدری ثروتمند بود که دیوارهای کاخش را با چوبهای گرانبها ساخته و با شمشهای طلا پوشانده بودند. آه… چقدر دوست داشتیم روزی بتوانیم به کاخ سلیمان دست یابیم و خود را سیر کنیم، ولی با وجود طلاهای سرراهمان، این آرزو خوابی بیش نبود.این تمام آن چیزی است که از سلیمان میدانستیم.
ما موریانهها روش مخصوصی در زندگی داریم: زمین را میکنیم و لانههایی میسازیم که گنجایش ششصد هزار موریانه را دارند. برای تهویهی محل زندگی نیز روش جالبی داریم؛ مثلاً بیست تونل موازی در زیر زمین میکنیم. هر تونل درست زیر تونل دیگر قرار دارد.تونل بالا به سطح زمین راه دارد و تونلهای دیگر به تونل بالاتر میپیوندند.با لعاب خود، دیوارههای خاک و ماسه را سفت میکنیم.
پادشاهان ما عمر بسیار درازی دارند. ملکه، مسؤول تخم گذاری است. هر ملکه در طول دوران زندگی خود، حدود ده میلیون تخم میگذارد. پس از این که نوزادان به دنیا آمدند، در مشاغل گوناگون به کار میپردازند. برخی سرباز و برخی دیگر کارگر میشوند. سربازان از نظر جسمی از دیگران بزرگترند و سرشان نیز بزرگ و سفت است. هنگامی که به سرزمین مورچهها حمله میکنیم، سربازانی که به «صاعقه» معروفند، پیشتاز دیگر سربازان میشوند. این گروه از سربازان، در سر خود بینی بلندی همانند منقار دارند که مادّهای لزج از آن ترشح میشود و هنگام رویارویی با دشمن، سبب میشود افراد دشمن به یکدیگر بچسبند. بدین گونه دشمن را فلج میکنیم. در معدهی ما باکتریهایی وجود دارد که میتواند چوب را هضم کند. چوب، لذیذترین غذای ماست.
ما یک بار در سال مهاجرت میکنیم (البته یک بار در عمر). دستهی بزرگی از نرها و مادهها به دنبال لانهای جدید، با یکدیگر به پرواز در میآیند.هنگام هجرت، بیشتر افراد دسته را پرندگان میخورند یا در اثر عواملی دیگر میمیرند. تنها یک نر و ماده نجات مییابند و لانهی جدیدی حفر میکنند. پس از آن ، بالهایشان میافتد؛ زیرا دیگر فایدهای برایشان ندارد. سپس با هم ازدواج میکنند و ماده که ملکه است، تخم گذاری میکند. بدین گونه یک نر و یک ماده برای ساختن نسلی نو کفایت میکند.
به همراه هزاران موریانهی دیگر در حال پرواز بودم که ناگهان به زمین افتادم. یکی از بالهایم یکباره جدا شد و من سقوط کردم. بال دیگرم نیز از تنم جدا شد. فکر میکنید کجا سقوط کردم؟ من درون محراب سلیمان(ع) افتادم که در آن عبادت میکند. شناسایی آن جا را آغاز کردم. بسیار گرسنه بودم و کمی هم گیج .عظمت محراب که بیشتر از حدّ تعقل من بود، سبب شد بیشتر گیج شوم. زمین آن از شیشههای ضخیم و بر روی آب ساخته شده بود. دیوارهها نیز از کریستال بودند و سقف نداشت. صندلی سلیمان(ع) از طلا بود.
سلیمان (ع) بر صندلی نشسته بود، در حالی که چانهی خود را بر عصایی گذاشته بود و عصا را در دست گرفته بود. هیچ کس جرأت ورود به محراب را نداشت. گروهی از جنها دور محراب نشسته و منتظر بودند تا سلیمان عبادت خود را به پایان رساند و آنان در خدمت او باشند. تنها موجودی بودم که جرأت یافتم وارد محراب سلیمان شوم… اگر مرا ببیند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
با خود گفتم به او سلام کنم. به همین دلیل گفتم: سلام بر توای پیامبر خدا،ای سلیمان! سرور من! من به اشتباه به این جا آمدم. معذرت میخواهم. اگر راه را به من نشان دهی، از این جا میروم.
سلیمان (ع) پاسخی نداد.صدایم را بلندتر کردم…ولی سلیمان پاسخ نداد. به او نزدیکتر شدم. به چهرهی نورانی و عظیم او نگریستم. چشمانش باز بود و پلک نمیزد و گوشهایاز زمین را مینگریست. با خود گفتم: شاید هنوز در حال نماز است. منتظر شدم، ولی باز حرکتی نکرد. به او نزدیکتر شدم و گفتم:سرورم! من گرسنه هستم. چوبی در اتاق به جز عصایت نیست؛ چه کنم؟
سلیمان(ع) باز پاسخی نداد. نزدیکتر شدم. سخن خود را تکرار کردم، ولی سلیمان (ع) هم چنان ساکت ماند….
شب به پایان رسید. صبح آمد و سلیمان(ع) هم چنان بی حرکت نشسته بود. گویی به من الهام شد که او مرده است. لبهایش سفید شده بود و صورتش رو به زردی میرفت و این سکوت و سکون مهیب… همه و همه بر مرگ او دلالت داشتند. من بر روان پاکش نماز گزاردم. سپس به عصای او نزدیک شدم و به خوردن آن پرداختم؛ چون روزی من بود.
سلام خدا بر تو ای پیامبر بزرگ! بر تو ای پیامبر کریم و بخشنده!
در چندین روز، قسمتی از عصای سلیمان(ع) را خوردم. ناگهان روزی تعادل او به هم خورد و برزمین افتاد.البته من قصد این کار را نداشتم.
جنها، افتادن سلیمان را دیدند . خبر در شهر پیچید. سربازان وارد محراب شدند و او را مرده یافتند. جنها از زیر سلطهی سلیمان (ع) رها شده بودند. مردم فهمیدند که سلیمان(ع) مدتهای طولانی بود که مرده است، ولی جنها بدون این که از مرگ او آگاه باشند، در خدمت او کار میکردند. مرگ او غیب بود و جنها از آن آگاه نبودند.
فَلَمَّا قَضَینَا عَلَیهِ الْموْتَ مَا دَلَّهُمْ عَلی مَوتِهِ إلاّ دابّةُالأَرضِ تَأکُلُمِنْسَاَتَهُ فَلَمَّا خَرّ تَبَینتِِ الْجِنُّ أن لّوْ کانوا یعْلَمونَ الْغَیبَ مَا لبِثوا فِی الْعَذابِ الْمُهینِ .1
و چون ما مرگ را بر سلیمان مأمور ساختیم، به مرگ او به جز حیوان چوب خواری (موریانه) که عصای او را خورد و (جسد سلیمان که تا مدتهای طولانی به آن تکیه داشت) بر زمین افتاد، کس دیگری رهنمون نگشت. پس جنها اگر از غیب آگاه بودند، تا دیر زمان در ذلت و خواری باقی نمیماندند (و از اعمال شاقهای که به اجبار انجام میدادند، هماندم که سلیمان مرد، دست میکشیدند).
آری، منِ موریانه، این حقیقت را اثبات کردم که جن علم غیب ندارد. آری، خرافه را با ساقط کردن عصا، ساقط کردم.
1. سباء، 14.
برچسبها:
«(یادآور شو) زمانی که موسی (پسر عمران، همراه با یوشع پسر نون، که خادم و شاگرد او بود، به امر خدا برای پیدا کردن شخص فرزانهای به نام خضر بیرون رفت تا از او چیزهایی بیاموزد، موسی برای پیدا کردن این دانشمند بزرگ نشانههایی در دست داشت، همچون محل تلاقی دو دریا و زنده شدن ماهی بریانشده … موسی عزم خود را جزم کرد و) به جوان (خدمت کار) خود گفت: من هرگز از پای نمینشینم تا این که به محل برخورد دو دریا میرسم و یا اینکه روزگاران زیادی راه میسپرم.* هنگامی که به محل تلاقی دو دریا رسیدند، ماهی خویش را از یاد بردند و ماهی در دریا راه خود را پیش گرفت (و به درون آن خزید).* آنگاه که (از آنجا) دور شدند (و راه زیادی را طی کردند، موسی) به خدمتکارش گفت: غذای ما را بیاور. واقعاً در این سفرمان دچار خستگی و رنج زیادی شدهایم.* (خدماتکارش) گفت: وقتی که به آن صخره رفتیم (و استراحت کردیم) من (بازگو کردن جریان عجیب زندهشدن و به درون آب شیرجهرفتن) ماهی را از یاد بردم (که در آنجا جلو چشمانم روی داد) جز شیطان بازگو کردن آن را از خاطرم نبرده است. (بلی ماهی پس از زندهشدن) به طرز شگفتانگیزی راه خود را در دریا پیش گرفت.* (موسی) گفت: این چیزی است که ما میخواستیم (چرا که یکی از نشانههای پیدا کردن گمشدهی ماست) پس پیجویانه از راه طی شدهی خود برگشتند.* پس بندهای از بندگان (صالح) ما را (به نام خضر) یافتند که ما او را مشمول رحمت خویش ساخته و از جانب خود به او علم فراوانی داده بودیم.* موسی بدو گفت: آیا (میپذیری که من همراه تو شوم و) از تو پیروی کنم بدان شرط که از آنچه مایهی صلاح و رشد است و به تو آموخته شده است، به من بیاموزی؟* (خضر) گفت: تو هرگز توان شکیبایی با مرا نداری.* و چگونه میتوانی در برابر چیزی که از راز و رمز آن آگاه نیستی، شکیبایی کنی؟* (موسی گفت:) به خواست خدا مرا شکیبا خواهی یافت و (در هیچکاری) با فرمان تو مخالفت نخواهم کرد.* (خضر) گفت: اگر تو همسفر من شدی (سکوت محض باش و) دربارهی چیزی که (انجام میدهم و در نظرات ناپسند است) از من مپرس تا خودم راجع بدان برایت سخن بگویم.* پس (موسی و خضر با یکدیگر) به راه افتادند (و در ساحل دریا به سفر پرداختند) تا این که سوار کشتی شدند. (خضر در اثنای سفر) آن را سوراخ کرد. (موسی) گفت: آیا کشتی را سوراخ کردی تا سرنشینان آن را غرق کنی؟ واقعاً کار بسیار بدی کردی.* (خضر) گفت: مگر نگفتم که تو هرگز نمیتوانی همراه من شکیبایی کنی؟* (موسی) گفت: مرا به خاطر فراموش کردن (توصیهات) بازخواست مکن و در کارم (که کار یادگیری و پیروی از توست) بر من سخت مگیر.* به راه خود ادامه دادند تا آنگاه (از کشتی پیاده شدند و در مسیر خود) به کودکی رسیدند. (خضر) او را کُشت. (موسی) گفت: آیا انسان پاک و بیگناهی را کشتی بدون آن که او کسی را کشته باشد؟ واقعاً کار زشت و ناپسندی کردی.* (خضر) گفت: مگر به تو نگفتم که تو با من توان شکیبایی را نخواهی داشت؟* (موسی) گفت: اگر بعد از این از تو دربارهی چیزی پرسیدم، (و اعتراض کردم) با من همدم مشو؛ چرا که به نظرم معذور خواهی بود (از من جدا شوی).* باز به راه خود ادامه دادند تا به روستایی رسیدند. از اهالی آنجا غذا خواستند. ولی آنان از مهمان کردن آن دو خودداری نمودند. ایشان در میان روستا به دیواری رسیدند که داشت فرو میریخت. (خضر) آن را تعمیر و شکممان را سیر کنی، آخر فداکاری من تو را از حکمت و راز کارهایی که در برابر آنها نتوانستی شکیبایی کنی، آگاه میسازم.* و اما آن کشتی متعلق به گروهی از مستمندان بود که (با آن) در دریا کار میکردند و من خواستم آن را معیوب کنم (و موقتاً از کار بیفتد؛ چرا که) سر راه آنان پادشاهی ستمگر بود که همهی کشتیها (ی سالم) را غصب میکرد و میبرد.* و اما آن کودک (که او را کشتم) پدر و مادرش با ایمان بودند (و اگر او زنده میماند) میترسیدم که سرکشی و کفر را بدانان تحمیل کند (و ایشان را از راه ببرد).* ما خواستیم که پروردگارشان به جای او فرزند پاکتر و پرمحبتتری بدیشان عطا فرماید.* و اما آن دیوار (که آن را بدون مزد تعمیر کردم) متعلق به دو کودک یتیم در شهر بود و زیر دیوار گنجی وجود داشت که مال ایشان بود و پدرشان مرد صالح و پارسایی بود. (و آن را برایشان پنهان کرده بود) پس پروردگار تو خواست که آن دو کودک به حد بلوغ برسند و گنج خود را به مرحمت پروردگارت بیرون بیاورند (و مردمات بدانند که صلاح پدران و مادران برای پسران و دختران، و خوبی اصول برای فروع) سودمند است. من به دستور خود این کارها را نکردهام (و خودسرانه دست به چیزی نبردهام و بلکه فرمان خدا را اجرا نمودهام و برابر رهنمود او رفتهام). این بود راز و رمز کارهایی که توانایی شکیبایی در برابر آنها را نداشتی».
موسی؛ در مقابل بنیاسراییل سخنرانی میکرد و آنان را تشویق به ایمان و اطاعت پروردگار میکرد و آنان را به پیروی کردن از شرع خدا دعوت مینمود.
در حقیقت خداوند در موعظه کردن و سخنرانی نیروی عجیبی به موسی(علیهالسلام) داده بود. به طوری که در هنگام سخنرانی، از ضربالمثلها و جریانات تاریخی به نحو احسن بهره میگرفت و هوش و حواس انسانها را به خود جلب میکرد و همه به او گوش فرا میدادند. این بار وقتی که سخنان موسی پایان یافت، بعضی از مردم خواستند او را امتحان کنند و از او پرسیدند:
«داناترین و آگاهترین مردم چه کسی است؟ ای موسی!» موسی بیدرنگ جواب داد: «من» و این جواب موسی که گفت: «من»، موجب شد که خداوند او را سرزنش کرده و به او بفهماند که لازم است او این امر را به علم خداوند واگذار کند؛ چرا که او عالمترین است و سرچشمهی هر چیزی است. پس به موسی(علیهالسلام) وحی شد که یکی از بندگان ما که در «مجمع- البحرین» زندگی میکند به او از جانب خود علمی بخشیدهایم. نزد او برو و خواهی دید که علم تو نسبت به علمی که به او بخشیدهایم، چهقدر اندک است. موسی(علیهالسلام) فهمید که چه حرف ناصوابی به قومش گفته است. از اینکه عجولانه پاسخ داده است، پشیمان و نادم شد و تصمیم گرفت که نزد آن بندهی نیکوکار خداوند برود تا هم فرمان خدا را اطاعت کرده باشد و هم کفارهای برای گناهش بوده و هم معرفتی کسب نموده باشد.
موسی و خدمتکارش
به خاطر اینکه موسی؛ جایگاه بندهی نیکوکاری را که خداوند در مورد او با موسی صحبت کرده بود، بیابد و به او دسترسی داشته باشد، از خداوند علامتها و نشانههایی خواست تا او را راهنمایی کند.
به او گفته شد که یک ماهی بزرگ را در ظرفی بگذار و با خود ببرد. در هر جا که ماهی ناپدید شد یا تباه (فاسد) گردید، آنجا انتهای راه است. موسی آنچه را که خدا فرموده بود، انجام داد. ماهی بزرگی را درون ساکی گذاشت و همراه جوان خدمتکارش که به او یوشع پسر نون میگفتند و از همه به موسی نزدیکتر و محبوبتر بود و حرفشنوی زیادی از او داشت، به راه افتادند. آن دو به مجمعالبحرین در طرف جنوبغربی صحرای سینا رسیدند. راه سخت، طولانی و طاقتفرسا بود. طوفانهای شن و گرد و خاک عابران را خسته و گرمای سوزان خورشید پوست آنان را بریان میکرد. در میانهی راه خستگی بر یوشع چیره شد و توان حرکت را از او گرفت. از موسی التماس کرد که برگردند و از ادامهی راه منصرف شوند. اما موسی؛ اصلاً پشت سر خود را هم نمینگریست و به خاطر وعدهای که به خداوند داده بود، میگفت تا رسیدن به مقصد و تحقق هدف از سعی و تلاش دستبردار نخواهم بود و باز به جوان خدمتکارش گفت: «خستگی اصلاً مانع رسیدن من به مجمعالبحرین نخواهد شد، اگر چه سالها طول بکشد».
وَإِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّىٰ أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُبًا (کهف / ۶۰)
«(یادآور شو) زمانی که موسی به جوان (خدمتکار) خود گفت: من هرگز از پای نمینشینم تا این که به محل برخورد دو دریا میرسم و یا این که روزگاران زیادی راه میسپرم».
در کنار صخره
نسیم مرطوب و روحانگیز دریا وزیدن گرفت. موسی؛ و جوان خدمتکارش که از بیابان آمده بودند و خستگی راه بر آنان چیره گشته و نزدیک بود به خواب بروند، هنگامیکه به مجمعالبحرین رسیدند، تصمیم گرفتند که بنشینند و کمی در سایهی صخرهای بزرگ استراحت کنند. موسی آنقدر خسته بود که خوابش برد. اما یوشع احساس نشاط و سرزندگی کرد و خستگی از تنش رفع شد. پس نشست و اینجا و آنجا را نگاه میکرد و از دیدن مناظر مختلف در کنار دریا لذت میبرد.
در این هنگام لحظهای غافل شد که ناگهان ماهیای که با خود آورده بودند، با موجی- که از طرف دریا به سوی ساحل آمد و شنهای ساحل را نیز با خود بُرد- به راه افتاد و حرکت کرد. هنگامی که متوجه شد ماهی در میان امواج به راه خود ادامه میداد و کار از کار گذشته بود و دیگر نمیتوانست هیچکاری انجام بدهد و زبانش از شدت تعجب بسته شد و در حیرت فرو رفت.
فراموشی کار شیطان بود
موسی؛ از خواب بیدار شد و خستگی از تنش دور شد. سپس بلند شد و ایستاد و از رفیقش خواست تا حرکت کنند و به راه خود ادامه دهند. یوشع نیز دستور او را اطاعت کرد در حالی که هنوز در تعجب و حیرت بود، ولی چیزی بر زبان نمیآورد. آنگاه که راه زیادی را طی کردند و صخرهای که در کنار آن استراحت نموده بودند از چشمشان ناپدید گشت، درختی پر شاخ و برگ با سایهای دلانگیز توجهی آنها را به خود جلب کرد. پس موسی؛ دوست داشت که در زیر آن درخت بنشینند تا غذا بخورند:
فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِینَا مِن سَفَرِنَا هَـٰذَا نَصَبًا (کهف / ۶۲)
«آنگاه که از آنجا دور شدند (موسی) به خدمتکارش گفت: غذای ما را بیاور، واقعاً در این سفرمان دچار خستگی و رنج زیادی شدهایم».
در این لحظه یوشع به خود آمد و پردهای که شیطان بر چشمانش افکنده بود از چشمانش برداشته شد و یادش آمد که در کنار صخره بر سر ماهی چه گذشته بود. پس به موسی؛ گفت: سرورم هماکنون یاد حادثهی عجیبی افتادم که در کنار صخره گذشت. همانا من لحظهای از ماهی غافل شدم و دیدم که به شدت و قدرت از درون ظرف بیرون پرید و همراه موجی که به ساحل دریا آمده بود به راه افتاد و به درون دریا رفت. بدون شک شیطان مرا دچار فراموشی کرد و این موضوع را از یاد من برد و از شدت حیرت و تعجب زبانم بسته شد و از دیدن آن صحنه آنقدر تعجب کردم که قادر به گفتن هیچ چیز نبودم.
قَالَ أَرَأَیْتَ إِذْ أَوَیْنَا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ وَمَا أَنسَانِیهُ إِلَّا الشَّیْطَانُ أَنْ أَذْکُرَهُ وَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَبًا (کهف/ ۶۳)
«وقتی را که به آن صخره رفتیم (و استراحت کردیم) من (بازگو کردن جریان عجیب زنده شدن و به درون آب شیرجه رفتن) ماهی را از یاد بردم (که در آنجا جلو چشمانم روی داد) جز شیطان بازگو کردن آن را از خاطرم نبرده است (ماهی پس از زنده شدن) به طرز شگفتانگیزی راه خود را در پیش گرفت…».
بازگشت
موسی؛ گفت: خدا تو را به خاطر فراموشیت بیامرزد. به درستی آنجا مقصد و نهایت راه ما بود و نشانهی وعدهی ما آن محل بود. پس به ناچار باید برگردیم. تا دیر نشده با من بیا (تا برگردیم).
بدون اینکه غذایی بخورند یا آبی بنوشند، بلافاصله برگشتند و راه صخره را در پیش گرفتند و به سعی و تلاش خود ادامه دادند.
قَالَ ذَٰلِکَ مَا کُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلَىٰ آثَارِهِمَا قَصَصًا. (کهف/۶۴)
«موسی گفت: این چیزی است که ما میخواستیم (چرا که یکی از نشانههای گمشدهی ماست) پس پیجویانه از راه طی شدهی خود برگشتند».
آن دو در مسیر بازگشتشان به دقت آثار قدمها و جای پای خود را مینگریستند تا مبادا آنجا را فراموش کرده و راه را گم کنند.
بندهی نیکوکار
به محض اینکه موسی؛ و جوان همراهش «یوشع» به کنار صخره رسیدند، انسانی خوشسیما را در آنجا دیدند که چهرهای نورانی و چشمانی نافذ داشت که تقوا و پرهیزگاری از آن مشخص بود و رخسارش همچون رخسار بندگان نیکوکار خداوند مینمود.
پس او را شناختند و او نیز آن دو را شناخت. به راستی او یکی از بندگان خدا بود که خداوند قلبش را از زحمت و مهربانی پر کرده بود. او در گوشه و کنار میگشت و با مردم نشست و برخاست داشت و از علمش که خداوند به او بخشیده بود، مردم را بهرهمند نموده و هدایت میکرد.
فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِّنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا (کهف/۶۵)
«پس بندهای از بندگان (صالح) ما را یافتند که ما او را مشمول رحمت خویش ساخته و از جانب خود به او علم فراوانی داده بودیم».
پس موسی؛ خود را برای همراهی بندهی نیکوکار خدا و دوستی با او آماده کرد تا از نظر علمی هر آنچه را که از او کم دارد، بیاموزد و نسبت به شناخت حق و حقیقت آگاهی بیشتری کسب کند. این بود که موسی؛ درخواستش را ارائه نمود. بندهی نیکوکار خدا به موسی گفت: ای موسی! همراهی با من برای کسب علم و آگاهی در حقیقت مستلزم داشتن صبر زیادی است، که تو توان چنین صبری را نداری و من تو را قادر به تحمل آن نمیدانم.
(اگر تو همراه و رفیق من شوی) وقایع و جریاناتی را مشاهده میکنی که با مقیاس بشری قابل فهم و اندازهگیری نیست؛ چرا که بشر فقط ظاهر و صورت مسأله را میبیند و از درک حقیقت و باطن و حکمت موجود در آن عاجز است و انسان همچنانکه معرفی شده عجول است. ای موسی! تو نیز نه تجربهای داری و نه تمرین و آموزشی دیدهای، چگونه میتوانی با من همراه شوی؟!
شرط همراهی
موسی؛ در مقابل موانع بر شمرده شده، ساکت ننشست و بر درخواست خودش اصرار ورزید و گفت:
قَالَ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّـهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِی لَکَ أَمْرًا. (کهف/۶۹)
«گفت: به خواست خدا مرا شکیبا خواهی یافت و (در هیچ کاری) با فرمان تو مخالفت نخواهم کرد».
پس تصمیم گرفت به ارادهی پروردگار در راه آموختن علم از بندهی نیکوکار خدا صبر پیشنه کند. سپس متعهد گردید که در این راه از هیچ امری مخالفت ننماید، اگرچه مستلزم تحمل رنج و مشقت زیادی باشد.
بندهی صالح خدا با مهربانی در او نگریست. آثار امیدواری و صداقت در درخواست را مشاهده نمود. دلش به حال او سوخت و با او موافقت کرد، ولی شرط دیگری را نیز بر شرایط افزود که قابل تحمل نبود. گفت: ای موسی! باید تعهد کنی که هر چه را دیدی، اصلاً از من دربارهی آن چیزی نپرسی و توضیحی نخواهی و به طور کلی هیچ اعتراضی نکنی. تا اینکه موعد همراهی و رفاقت ما پایان یابد و در آخر من خود همه چیز را برایت توضیح میدهم و هر چیزی را که فهم آن برایت مشکل بود، برایت روشن خواهم ساخت. موسی؛ قبول کرد و هر دو به راه افتادند.
قَالَ لَهُ مُوسَىٰ هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَىٰ أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا ﴿۶۶﴾ قَالَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْرًا ﴿۶٧﴾ وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَىٰ مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا ﴿۶٨﴾ قَالَ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّـهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِی لَکَ أَمْرًا ﴿۶٩﴾ قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلَا تَسْأَلْنِی عَن شَیْءٍ حَتَّىٰ أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْرًا ﴿٧٠﴾. (کهف/۷۰-۶۶)
«موسی بدو گفت: آیا (میپذیری که من همراه تو شوم و) از تو پیروی کنم، بدان شرط که از آنچه مایهی صلاح و رشد است و به تو آموخته شده است، به من بیاموزی؟* (خضر) گفت: تو هرگز توان شکیبایی با مرا نداری.* و چگونه میتوانی در برابر چیزی که از راز و رمز آن آگاه نیستی، شکیبایی کنی؟* (موسی گفت:) به خواست خدا مرا شکیبا خواهی یافت و (در هیچ کاری) با فرمان تو مخالفت نخواهم کرد.* (خضر) گفت: اگر تو همسفر من شدی (سکوت محض باش و) دربارهی چیزی که (انجام میدهم و در نظرت ناپسند است) از من مپرس تا خودم راجع بدان برایت سخن بگویم».
سفر در محیط علم لدُنی
هنگامی که موسی؛ و بندهی صالح خدا و یوشع پسر نون (خدمتکار و همراه موسی) در کنار صخره ایستاده بودند، کشتیای به آنجا نزدیک شد که امواج دریا را در مینوردید. بندهی نیکوکار خدا با دست به ناخدای کشتی اشاره کرد. کشتی به سوی آنان تغییر مسیر داد و به آنها گفت: نیازتان چیست؟ بندهی نیکوکار خدا گفت: میخواهیم که ما را به آن طرف دریا منتقل کنی.
مسئول کشتی از آشنایی با ایشان اظهار شادمانی کرد و با توجه به اینکه در گذشته با آن بندهی صالح خدا (خضر) آشنایی داشت، مقدمشان را گرامی داشت و کرایه نیز از آنها نپذیرفت. کشتی به سرعت به مسیر خود ادامه میداد و دهنهی جلوی کشتی آب را میشکافت و از طرفین امواج آب به هوا پرتاب میشد و همچون پودر از دور در هوا معلق میماند. در این هنگام موسی و بندهی نیکوکار در گوشهای از کشتی نشسته بودند و مشغول صحبت کردن بودند که پرندهای (گنجشکی) آمد و از آب دریا قطراتی برداشت و خورد. سپس بر گوشهای از کشتی ایستاد. بندهی نیکوکار گفت: ای موسی! همانا علم من و علم تو نسبت به علم پروردگار همانند نوکزدن این پرنده به آب دریاست. این را گفت تا موسی؛ را آماده کند برای آنچه را که در آینده روی خواهد داد و خواهد دید و بندهی نیکوکار خدا خواست که موسی؛ بفهمد از این به بعد به خود مغرور نباشد و هیچگاه ادعای علم نکند.
- فرزند عزیزم- به همین خاطر بود که به موسی؛ گفت: این موسی! چگونه به خودت اجازه دادی که مرتکب این خطای بزرگ شوی و به قومت بگویی که من داناترین مردم هستم؟! چیزهایی به تو نشان خواهم داد که اصلاً عقل تو قادر به درک آنها نخواهد بود. پس بر عالم و دانشمند واجب است که در مقابل خدا مؤدب باشد و در مقابل خلق نیز متواضع و فروتن باشد و هرگز غرور و تکبر ننماید.
درس یکم
به محض اینکه موسی؛ و بندهی نیکوکار به مقصد نزدیک شدند (ساحل)، بندهی نیکوکار خدا، نردبانی زیر پای خود گذاشت و کمی از آن بالا رفت و یکی از قطعههای کشتی را که از چوب ساخته شده بود، از جای خود کند، به نحوی که آب به سرعت و با فشار وارد کشتی شد. این کار او موجب وحشت و تعجب موسی؛ گردید و بدون درنگ به او اعتراض کرد و گفت: «چگونه با مردمی که ما را گرامی داشتند و بدون اجر و مزد ما را به وسیلهی کشتی حمل نمودند، این کار را میکنی و با معیوبساختن کشتی آنان، به آنان ضرر وارد میکندی؟ به راستی این کار تو نهایت نمکنشناسی و ناسپاسی است و تو کار بسیار زشتی انجام میدهی. بندهی صالح به او تذکر داد و یادآوری نمود که: موسی! من قبلاً گفتم که تو توان صبر و شکیبایی با من را نداری و تو به من وعده دادی، پس وفای به عهد و پایبندی به تعهد و قرارت کجا رفته است؟
موسی؛ عذرخواهی کرد و گفت: سرورم مرا سرزنش مکن. به راستی فراموشی بر من غلبه کرد. خواهش میکنم در مورد کاری که من از آن آگاهی ندارم و قدرت درک آن را ندارم با من قهر مکن و مرا از خود مران.
بندهی صالح او را بخشید و از خطایش چشمپوشی کرد. پس از اینکه از کشتی (سوراخشده) پیاده شدند، به سوی روستایی که در نزدیکی ساحل بود، رفتند.
درس دوم
هنگامی که به روستا نزدیک شدند، عدهای از کودکان رادیدند که میدویدند و بازی میکردند. همهی آنها مشغول بازی بودند و میخندیدند و شادمان بودند. در این لحظه، بندهی نیکوکار خداوند به یکی از آنان نزدیک شد. او را گرفت و به شدت او را فشرد به حدی که قلب کودک از کار افتاد. دیگر کودکان با مشاهدهی این صحنه فریاد کشیدند و از ترس همگی پا به فرار گذاشتند. بعد از آن بندهی صالح محکم گلوی کودک را فشار داد و او را رها نکرد تا این که جثهای بیجان از او بر جای ماند.
موسی؛ دوباره نتوانست طاقت بیاورد و سکوت کند، چگونه میتوانست در مقابل جرم بزرگی که جلو چشمانش انجام گرفت سکوت کند؟ این بار با لحنی جدی و غضبناک گفت: چگونه به خودت اجازه میدهی که یک آدم پاک بیگناه را به قتل برسانی؟
بندهی نیکوکار نیز با خندهای مسخرهآمیز موسی را مورد عتاب قرار داد و گفت: با تو چه کار کنم، در حالیکه من قبلاً به تو گفته بودم تو توان صبر و شکیبایی با من را نداری؟! موسی اندکی سکوت کرد و گفت: از این به بعد هیچگاه از تو سؤال نخواهم کرد. اگر بار دیگر از تو پرسیدم و به تو اعتراض کردم، از من جدا شو و با من رفیق مشو. پس به او گفت: ای موسی! به درستی من به تو اتمام حجت کردهام و از این پس هیچ عذری را از تو نخواهم پذیرفت.
درس سوم
کمکم به روستا نزدیک شدند و وارد روستا شدند، در حالی که از شدّت گرسنگی رنج میبردند. بندهی نیکوکار خدا از بعضی از اهالی روستا درخواست مقداری طعام کرد تا به وسیلهی آن از گرسنگی نجات یابند و به همین منظور جلو در چند خانه رفت. ولی هیچکدام از اهالی به درخواست آنها توجّهی نکرده و حتی کسی حاضر نشد با لقمهای نان از آنان پذیرایی کند. به ناچار از آن روستا خارج شدند، در حالی که هنوز گرسنه بودند. هنگامی که میخواستند از روستا خارج شوند، در یکی از کوچهها باغی را دیدند که دیوارهای کنار باغ نزدیک بود ویران شود. بندهی صالحِ خدا با مشاهدهی دیوار خراب شده، بیدرنگ آستین را بالا زد و شروع به جمعآوری سنگها نمود و با روی هم قرار دادن آنها دیوار را بالا برد و دوباره مانند اول ساخت.
همهی این کارها را در مقابل چشمان حیرتزده و متعجّب موسی انجام میداد. این بار نیز موسی؛ نتوانست سکوت کند و معترضانه گفت: سرورم اگر میخواستی، میتوانستی در مقابل این کار که برای اهالی این روستا انجام میدهی مزد و پاداشی دریافت کنی. آنچنان که موسی؛ نتوانست صبر کند و سکوت پیشه نماید، بندهی نیکوکار نیز دیگر قادر به تحمّل ظاهربینی و سطحینگریِ علوم انسانی نبود. بهراستی شناخت و آگاهی ظاهری انسان قادر به تحمّل و دیدن و درک چنین صحنههایی نیست؛ چون علم انسان سطحی است و از هر چیزی ظاهر آن را میبیند و مقیاس و معیارش برای سنجش فقط ظاهر است و از دیدن باطن و حقیقت کارها و چیزها ناتوان است.
در نتیجه همانطور که قبلاً به موسی؛ هشدار داده بود، به او گفت: در صورتی که یک بار دیگر به کارهای من اعتراض کنی و از من سؤال نمایی از تو جدا خواهم شد، گفت: ای موسی! اینجا پایان رفاقت و همراهی ماست. دیگر نمیتوانم تو را تحمّل کنم و از این به بعد حتی یک لحظه هم با تو همراه نخواهم شد. من به راه خود و تو به راه خود که هر کدام راه خود را در پیش میگیریم. امّا من تو را رها نخواهم کرد تا این که راز و حکمت کارهایی را که من انجام میدادم و تو توان صبر کردن در برابر آنها را نداشتی و فوراً به من اعتراض میکردی، به تو بگویم. میخواهم به تو بفهمانم که دانش ظاهری انسان چهقدر اندک است و چه اندازه در معرض خطر و گمراهی قرار دارد.
علم حقیقی
بندهی نیکوکار گفت: آن کشتیای که ما را به ساحل رساند، متعلّق به گروهی از مستمندان و مردمان فقیر بود که وسیلهی معاش و کسب روزیِشان بود. من خواستم که آن را معیوب کنم، تا پادشاه ستمگر که هر وسیلهی سواری حمل و نقلی را به زور مصادره میکرد و با قهر و زور مال و اموال مردم را مصادره و غارت میکرد، نتواند آن را مصادره و غصب نماید.
امّا پسر بچهای که او را به قتل رساندم، فرزند پدر و مادری مؤمن و نیکوکار بود و در آینده پدر و مادر خود را به وسیلهی کفر و ارتکاب گناهان زیاد اذیّت و آزار میکرد و احتمال این میرفت که به زور، پدر و مادرش را وادار به کفر نماید. پس خداوند تبارک و تعالی اراده فرمود که این پسر از بین برود، ولی در عوض فرزند دیگری به آنان خواهد داد که در ایمان و عمل صالح و رحمت و مهربانی سرآمد خواهد بود.
در مورد دیوار مخروبهای که آن را از نو ساختم، باید به تو بگویم که آن باغ متعلق به دو کودک یتیم بود که از پدر نیکوکاری برجای مانده بود و در زیر آن دیوار، گنجی پنهان بود که بیم آن میرفت با تخریب تدریجی دیوار، آن گنج ظاهر شده و مورد غارت مردمان قرار گیرد. پس خداوند متعال اراده فرمود که آن دو کودک بزرگ شده و به سن رشد برسند و آن گنج را استخراج نموده و از آن استفاده نمایند.
در پایان ای موسی؛! بدان که هر آنچه انجام دادم، فقط به دستور پروردگار بود و من هیچ نقشی نداشتم، جز اجرای اوامر الهی. برادرم! خداوند تو را مورد رحمت و مغفرت خویش قرار دهد و سلام خدا بر تو باد. این را گفت و به راهش ادامه داد و موسی؛ نیز از راهی که آمده بود، برگشت و از همراهی با بندهی نیکوکار[۱] درس بزرگی یاد گرفت.
وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا. (اسرا / ۸۵)
برچسبها:

اصحاب کهف
أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَبًا ﴿۹﴾ إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا ﴿۱۰﴾ فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَدًا ﴿۱۱﴾ ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَدًا ﴿۱۲﴾ نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى ﴿۱۳﴾ وَرَبَطْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَن نَّدْعُوَ مِن دُونِهِ إِلَهًا لَقَدْ قُلْنَا إِذًا شَطَطًا ﴿۱۴﴾ هَؤُلَاء قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً لَّوْلَا یَأْتُونَ عَلَیْهِم بِسُلْطَانٍ بَیِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ کَذِبًا ﴿۱۵﴾
وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا یَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْکَهْفِ یَنشُرْ لَکُمْ رَبُّکُم مِّن رَّحمته ویُهَیِّئْ لَکُم مِّنْ أَمْرِکُم مِّرْفَقًا ﴿۱۶﴾ وَتَرَى الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَّزَاوَرُ عَن کَهْفِهِمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَإِذَا غَرَبَت تَّقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ وَهُمْ فِی فَجْوَةٍ مِّنْهُ ذَلِکَ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ مَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِیًّا مُّرْشِدًا ﴿۱۷﴾ وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظًا وَهُمْ رُقُودٌ وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَذَاتَ الشِّمَالِ وَکَلْبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَارًا وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبًا ﴿۱۸﴾ وَکَذَلِکَ بَعَثْنَاهُمْ لِیَتَسَاءلُوا بَیْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَکُم بِوَرِقِکُمْ هَذِهِ إِلَى الْمَدِینَةِ فَلْیَنظُرْ أَیُّهَا أَزْکَى طَعَامًا فَلْیَأْتِکُم بِرِزْقٍ مِّنْهُ وَلْیَتَلَطَّفْ وَلَا یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَدًا ﴿۱۹﴾ إِنَّهُمْ إِن یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ وَلَن تُفْلِحُوا إِذًا أَبَدًا ﴿۲۰﴾ وَکَذَلِکَ أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَأَنَّ السَّاعَةَ لَا رَیْبَ فِیهَا إِذْ یَتَنَازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَیْهِم بُنْیَانًا رَّبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِم مَّسْجِدًا ﴿۲۱﴾ سَیَقُولُونَ ثَلَاثَةٌ رَّابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَیَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْمًا بِالْغَیْبِ وَیَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَثَامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ قُل رَّبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم مَّا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ فَلَا تُمَارِ فِیهِمْ إِلَّا مِرَاء ظَاهِرًا وَلَا تَسْتَفْتِ فِیهِم مِّنْهُمْ أَحَدًا ﴿۲۲﴾ وَلَا تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذَلِکَ غَدًا ﴿۲۳﴾ إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ وَقُلْ عَسَى أَن یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَدًا ﴿۲۴﴾ وَلَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلَاثَ مِائَةٍ سِنِینَ وَازْدَادُوا تِسْعًا ﴿۲۵﴾ قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَیْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ مَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَلِیٍّ وَلَا یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَدًا ﴿۲۶﴾ (سوره کهف)
«آیا گمان میبری که (خواب چندین ساله) اصحاب کهف و رقیم در میان عجایب و غرایبِ (پراکنده در گسترهی هستی) ما چیزی شگفتانگیز است؟* (یادآور شو) آنگاه را که این جوانان به غار پناه بردند و (به درگاه خدا روی آوردند و) گفتند: پروردگارا! ما را از رحمت خود بهرهمند و راه نجاتی برایمان فراهم فرما.* پس (دعای ایشان را برآوردیم و پردههای خواب را) چندین سال بر گوشهایشان فرو افکندیم (و در امن و امان به خواب نازشان فرو بردیم). * پس از آن (سالهای سال به خواب ناز فرو رفتن، که انگار خواب مرگ است) ایشان را برانگیختیم (و بیدارشان کردیم) تا ببینیم کدامیک از آن دو گروه (یعنی آنان که میگفتند: روزی یا بخشی از یک روز را خوابیدهایم و آنان که میگفتند: خیر تنها خدا میداند که چهقدر خوابیدهاید) مدت ماندن خود را حساب کرده است (و زمان خوابیدن خویش را ضبط نموده است).* ما به دلهایشان قدرت و شهامت دادیم، آنگاه که به پا خواستند و (برای تجدید میعاد با آفریدگار خود در میان مردم فریاد برآوردند و) گفتند: پروردگار ما، پروردگار آسمانها و زمین است. ما هرگز غیر از او معبودی را نمیپرستیم. (اگر چنین بگوییم و کسی را جز او معبود بدانیم) در این صورت سخنی (گزاف) و دور از حقّ گفتهایم.* (سپس برخی از ایشان به برخی گفتند:) اینان، یعنی قوم، به جز الله معبودهایی را به خدایی گرفتهاند. (چه مردمان حقیری! چرا باید بتهای ساخت دست خویش را بپرستند؟ مگر عقل ندارند؟) ای کاش دلیل روشنی بر (خدیی) آنان ارائه میدادند! (مگر چنین چیزی ممکن است؟ هرگز! آنان چه ستمکارند) آخر چه کسی ستمکارتر از فردی است که به خدا دروغ بندد (و با افترا انبازهایی به آفریدگار جهان نسبت دهد).* (برخی به برخی گفتند:) چون از این قوم میبرید و از چیزهایی که به جز خدا میپرستند، کنارهگیری میکنید (و حساب خود را از قوم خویش و معبودهای دروغینشان جدا میسازید) سپس به غار پناهنده شوید (و آیین خود را نجات دهید) تا پروردگارتان رحمت خویش را بر شما بگستراند و وسایل رفاه و رهایی شما را از این کار (مشکلی) که در پیش دارید، مهیا و آسان سازد.* (دهانهی غار رو به شمال گشوده شده بود و چون در نیمکرهی شمالی قرار داشت، نور آفتاب مستقیماً به درون آن نمیتابید، تو ای مخاطب! وقتی که به خورشید نگاه میکردی) خورشید را میدیدی که به هنگام طلوع به طرف راست غارشان میگرایید (که سوی مغرب است) و به هنگام غروب به طرف چپشان میگرایید (که سوی مشرق است) و خودشان در محل وسیع غار قرار داشتند (که وسط غار و فراخنای آن است و ایشان از تابش مستقیم آفتاب در امان بودند). این (چیزی که گذشت از) نشانههای (قدرت) خداست. خدا هر که را راهنمایی کند، راهیاب (واقعی) اوست و هر که را گمراه نماید، هرگز سرپرست و راهنمایی برای وی نخواهد یافت.* (ای مخاطب! اگر چنین میشد که به ایشان بنگری) در حالی که ایشان خفته بودند، انان را بیدار میانگاشتی، ما آنان را به راست و چپ میگرداندیم (و زیر و رو میکردیم تا اندامهایشان سالم بماند) و سگ ایشان بر آستانهی (غار) دستهای خود را (به حالت نگهبانی) دراز کرده بود. اگر بدیشان مینگریستی، از آنان میگریختی و سرتاپای تو از ترس و وحشت پر میشد.* همانگونه که (سیصد و نه سال آنان را خواباندیم) ایشان را (از خواب طولانی مرگ مانند) برانگیختیم و (بیدارشان کردیم) تا از یکدیگر (مدت خواب را) بپرسند. یکی از آنان گفت: (فکر میکنید) چه مدتی (در خواب) ماندهاید؟ (دستهای) گفتند: روزی یا بخشی از روز (در خواب بودهاید و دراین جا) ماندهاید. (یکی پیشنهاد کرد و گفت:) سکهی نقرهای را که با خود دارید به کسی از نفرات خود بدهید و او را روانهی شهر کنید، تا (برود و) ببیند کدامین (فروشندهی) ایشان غذای پاکتری دارد، روزی و طعامی از آن بیاورد. اما باید نهایت دقت را به خرج دهد و هیچکس را از حال شما آگاه نسازد.* قطعاً اگر آنان (از شما آگاه) و بر شما دست یابند، شما را سنگساز میکنند و یا این که به آیین (بتپرستی) خود بر میگردانند و (در آن صورت در دنیا و آخرت) هرگز رستگار نمیگردید.* همانگونه (که آنان را به خواب طولانی فرو بردیم و از آن خواب عمیق بیدارشان نمودیم، مردمان شهر را) هم متوجه حالشان کردیم. بدانگاه که در میان خود در مورد رستاخیز کشمکش داشتند، بدانند که وعدهی خدا (دربارهی رستاخیز و زندگی دوباره) حق است و با این که بدون شک قیامت فرا میرسد. (در نتیجهی دیدن ایشان اهل شهر به خدا و روز رستاخیز ایمان آوردند. سپس خداوند اصحاب کهف را به هنگام دیدار مردم از ایشان در میان غار میراند. مردمان دربارهی ایشان دو گروه شدند. (بعضی از آنان) گفتند: بر (در غار) ایشان دیواری درست میکنیم (تا کسی به غار نرود؛ چرا که نمیدانیم آنان مردهاند یا دوباره به خواب عمیق فرو رفتهاند) و پروردگارشان آگاهتر از (هر کسی به) وضع ایشان است. برخی دیگر که اکثریت داشتند، گفتند: بر (درغار) ایشان پرستشگاهی میسازیم.* (معاصران پیامبر دربارهی تعداد اصحاب کهف به مجادله میپردازند و گروهی) خواهند گفت: آنان سه نفرند که چهارمین ایشان سگشان بود و (گروهی) خواهند گفت: آنان پنج نفرند که ششمین ایشان سگشان بود. همهی اینها سخنان بدون دلیل است و (گروهی) خواهند گفت: هفت نفرند که هشتمین ایشان سگشان بود. (و اینان از روی علم و آگاهی برگرفته از وحی سخن نخواهند گفت) بگو: پروردگار من از تعدادشان آگاهتر (از هر کسی) است. جز گروه کمی، تعدادشان را نمیداند. بنابراین دربارهی اصحاب کهف جز مجادلهی روشن (آرام با دیگران) پیش مگیر (چرا که مسألهی چندان مهمی نیست و ارزش دردسر ندارد) و پیرامون آنان دیگر از هیچکس مپرس (زیرا وحی الهی تو را بس است).* دربارهی هیچ چیز (بدون مقترن کردن سخن به مشیت خدا) مگو که فردا آن را انجام میدهم.* مگر (این که بگویی:) اگر خدا بخواهد (فردا چنین و چنان کنم؛ چرا که تا ارادهی او نباشد، چیزی و کاری انجام نمیپذیرد) و چون دچار فراموشی شدی (و إن شاء الله را نگفتی، همین که به یادت آمد) پروردگار را به خاطر آور و (إن شاء الله را بگو تا گذشته را جبران کنی و همیشه دلت با خدا باشد، هنگامی که عزم انجام کاری کردی و آن را آویزهی مشیئت خدا نمودی) بگو: امید است پروردگارم مرا (به چیزی) رهنمود کند که از این (چیزی که مدنظر است، سودمندتر و) به خیر و صلاح نزدیکتر باشد.* اصحاب کهف مدّت سیصدونه سال در غارشان (در حال خواب) ماندند.* بگو: خداوند (از همگان) آگاهتر از مدتی است که اصحاب کهف (در غار زنده و در حال خواب) ماندند (و برایتان بیان گردید. لذا به گفتوگوهای مختلف دراین باره خاتمه دهید). تنها اوست که غیب آسمانها و زمین را میداند و (از مجموعهی جهان هستی و از جمله از مدّت ماندگاری اصحاب کهف با خبر است). شگفتا او چه بینا و شنواست! (او همه چیز را میبیند و میشنود! ساکنان آسمانها و زمین) به جز خدا برایشان سرپرستی نیست (که عهدهدار امور آنان شود) و در فرماندهی و قضاوت خود کسی را انباز نمیگرداند».
زندگی پرزرق و برق، بسیاری از مردمان را گول میزند و ایشان را نسبت به زندهشدن دوباره، غافل و بیباور میکند. درصورتی که کسانی چون اصحاب کهف یافته میشوند که در محیط پرزرق و برق جهان و در میان انواع ناز و نعمت، استقامت و پای مردی خود را در راه ایمان نشان میدهند و نیز حوادث بسیاری در جهان رخ میدهد که بیانگر از سرگرفتن حیات پس از خواب طولانی بوده که نوعی مرگ به شمار میرود. از جملهی این حوادث داستان اصحاب کهف است.
جوانانی که به پروردگار خویش ایمان داشتند
جریان و رخداد این قصه، مربوط به روزگاران طولانی و صدها سال (پیش) بود. با این وصف در طول تاریخ و در مبارزهی مداوم بین ایمان و کفر این داستان به شیوههای مختلف بیان شده است. امّا گذشته از همه چیز این امر به روشنی بیانگر قدرت بیانتهای پروردگار است و میان معجزهی الهی در دنیای بشری و حقیقت زنده کردن انسانها در روز رستاخیز و حضور در محضر پروردگار ارتباط ایجاد میکند.
در یکی از شهرها که مردمان آن همگی اهل ایمان و اطاعت و فرمانبرداری از همدیگر پیشی میگرفتند، کمکم نشانههای انحراف از راه مستقیم پدیدار گشت. بازار شیطان رونق گرفت و مردم از دستور پروردگار سرپیچی کردند و عوامل گمراهی آشکار شد. این در حالی بود که حاکم آن شهر خود سرکردهی کافران و گناهکاران بود. او در گناه و سرپیچی از دستورات پروردگار غرق شده بود. به این ترتیب وزیران و اطرافیانش نیز به همین شکل بودند. این بود که فساد عمومیت یافت و جهل و نادانی و ظلم و ستم همهی جامعه را فرا گرفت. تصویر و مجسمههای زیادی از جمله بتها که از سنگ و چوب ساخته شده بودند، در گوشه و کنار شهر برافراشته شده و نصب گردیدند، شیطان بر همهجا حکمفرما شد و صدای ایمان برای مدتها خاموش گشت. در این میان تنها عدهی اندکی از مردم این شهر برایمان خود به حق پابرجا مانده بودند و شیطان نتوانسته بود آنها را فریب دهد و در دریای گمراهی غرق نشده بودند. در میان این عده مجموعهای درخود احساس جرأت و شهامت کردند گرد و غبار تنبلی را از خود زدودند. به یاری خدا به پا خاستند و درمقابل باطل ایستادند. خداوند نیز آنان را درپناه خود گرفت و یاری کرد پس بر هدایتشان افزود و چشم حق بینشان را به نورخود بیناتر نمود و از جانب خود، آنان را تأیید فرمود.
پیوند دادن دلها
هنگامی که در مقابل ظلم و ستم و کفر قیام کردند، از هیچکس و هیچ چیزی و از سختیهای راه لحظهای به خود تردید نکردند؛ چون دلهایشان با خداوند مرتبط بود و در هر لحظه و هرجا از او نیرو و قوّت میگرفتند و آشکارا و بیپروا ایمانشان را ظاهر کردند و گفتند:
… فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ … ﴿کهف/۱۴﴾
«… گفتند: پروردگار ما، پروردگار آسمانها و زمین است…».
نه بتها و مجسمهها و شکلها و پیکرههایی که از سنگ و چوب ساخته شده است (شایستهی تعظیم و تسلیم شدن نیست). ای قوم ما! به راستی شما در گمراهی آشکاری هستید. ما در مقابل ستم سر فرود نمیآوریم و تسلیم انحراف نمیشویم.
شجاعانه و بیپروا فریادشان را به همه جا و همه کس در بازارها و اجتماعات مردم میگفتند و پیامشان را به همه میرساندند.
برخورد حاکم
با این حال اگر این جوانمردان بخواهند به دعوت خود، که دعوت به حق است، ادامه دهند و بخواهند که عقیدهی مردم را اصلاح نمایند، زمین زیرپای حاکم ستمگر به لرزه خواهد افتاد و تاج و تخت و حکومتش به خطر میافتد. به همین دلیل او عظمت کارشان و خطری را که برای او و قدرتش ایجاد میشد خوب درک کرده بود. این بود که به شدت درمقابل ایشان ایستاد و در سر راهشان کمین کرد. آنها را تهدید کرد که اگر دست از دعوتشان به سوی حق برندارند، زندگی و معاش آنان را به خطر خواهد انداخت.
پس از قومشان (که بر کفر بودند) دوری جستند و در مقابل ستمگران که بر خداوند دروغ میبستند، دست به افشاگری زدند و گفتند:
هَؤُلَاء قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً لَّوْلَا یَأْتُونَ عَلَیْهِم بِسُلْطَانٍ بَیِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ کَذِبًا ﴿کهف/ ۱۵﴾
«(اینان یعنی قوم ما به جز الله معبودهایی را به خدایی گرفتهاند (چه مردمان حقیری! چرا باید بتهای ساخت دست خویش را بپرستند؟ مگرعقل ندارند) ای کاش دلیل روشنی بر (خدایی) آنان ارائه میدادند. (مگر چنین چیزی ممکن است؟ هرگز! آنان چه ستمکارند؟) آخر چه کسی ستمکارتر از فردی است که به خدا دروغ بندد (و یا افترا، انبازهایی به آفریدگار جهان نسبت دهد)».
به سوی غار
از روی ناچاری و برای محافظت از دینشان و از جور ستمهای بیپایان پادشاه، به الهام خداوند پروردگار به غاری در دامنهی کوهی که در نزدیکی شهرشان بود، پناه بردند و سگشان نیز به آنان ملحق شد. به محض این که وارد غار شدند، احساس امنیت و آرامش کردند. آرامش و آسودگی بر آنان چیره گشت و خداوند رحمت خویش را برآنان مستولی ساخت. هرکدام در غار جایی برای خود انتخاب کرده و روی زمین دراز کشید و سگشان نیز بردهانهی غار نشست. به گونهای که همچون نگهبانی امین و وفادار مشغول پاسداری از درون غار بود.
غار و منتشر شدن رحمت
معمولاً درطبیعت غار محل استقرار جانوران وحشی و درنده و استراحتگاه خفاشان است. از درون غار، گازهای بدبو و مسموم کننده به مشام میرسد و جایگاه حشرات موذی میباشد. تاریکی درون غار ترس و وحشت را به دل انسانها میافکند.
با این حال این غار (که ما در این داستان در مورد آن صحبت میکنیم)، دقیقاً برعکس تمام غارهای معمولی است. این غارپر است از رحمت پروردگار غارنشینان (که همان جوان مردان با ایمان هستند)، در آن اصلاً احساس ترس و نگرانی نمیکنند. درون غار به نور خداوندی آن قدر روشن است که گویی زمینی صاف و هموار است و یک چهارم روز گذشته است و (آفتاب کاملا بر آن تابیده است). شاید حشرات موذی در درون غار به دستور پروردگار هر کدام در سوراخها و لانههای خود خزیدهاند و اصلاً هیچ تحرکی ندارند.
آرامش در درون غار
هنگامی که جوان مردان وارد غار شدند، هنگام عصر بود. با نزدیک شدن شب هنگام، یاران غار (اصحاب کهف) پس از خستگی احساس آرامش و راحتی و بعد از ترس و وحشت احساس اطمینان میکردند. از چشمانشان احساس آرامش مشخص بود. بعد از کمی استراحت و ماندن در غار کمکم خواب بر آنها چیره شد و به خوابی عمیق فرو رفتند.
… در روز بعد خورشد طلوع کرد و نور زیبایش همهجا را روشن کرده بود. هر جنبندهای به راه افتاد و به کار خویش مشغول شد، به جز یاران غار که در استراحت و خواب عمیق ماندند. خورشید در حرکت ظاهری خودش از مشرق به مغرب مسیر مشخصی دارد که از آن مسیر منحرف نمیشود و یک ذره در آن تغییر نمیکند.
ولی این امر در مورد یاران غار به امر پروردگار متفاوت بود. صبحگاهان هنگام طلوع خورشید، وقتی که نور آفتاب به دهانهی غار نزدیک میشد، به دستور پروردگار متعال از کنار آن میگذشت و به سوی سمت راست متمایل میگردید و رو به درون غار تابیدن نمیگرفت و هنگام غروب خوشید از سمت شمال نور ملایمی بر آنان در درون غار میتابید، بهگونهای که در آنان مؤثر نبود و آنان را اذیّت نمیکرد که باعث بیداری آنان از خواب گردد.
خوابگاه آنان در درون غار چالهای گودال مانند (و وسیع) بود. (و خودشان در محل وسیع از غار قرار داشتند) و در این چاله آنچنان احساس آرامش میکردند همچون کودکی در آغوش مهربان مادرش. این متمایل شدن نور خورشید نشانهای برقدرت خداوند متعال بود. انسان با ایمان همیشه در پناه خداوند است. نه میترسد و نه اندوهگین میشود. هیچگاه دلهره و اضطراب به خود راه نمیدهد و (در مقابل سختیها و مشکلات) تسلیم نمیشود.
اما انسان بیایمان و کافر همیشه در خطر است و هر لحظه احساس ناامنی میکند و چون او راه راست و هدایت را گم کرده و از راه باطل پیروی میکند، این از نشانههای (قدرت) خداست. خدا هر که را راهنمایی کند، راهیاب (واقعی) اوست و هر که را گمراه کند، هرگز سرپرست و راهنمایی برای او نخواهی یافت.
و روزها پشتسرهم میآمدند و ماهها و سالها تکرار میگشتند و آنان همچنان در خواب عمیق به سر میبردند. چشمانشان باز و حدقههایشان گشوده بود. نگاههایشان به یک سو اندوخته شده بود. گویی تیری است که به سوی هدف نشانهگیری شده است. اجسامشان ثابت و هیچگونه تحرکی نداشت. چنان مینمود که بیدارند، در حالی که خوابیده بودند. موی بدن و ریش و ناخنهایشان بلند شد و رنگ صورتهایشان تغییر کرد و نسبت به بعضی چیزهای دیگر زردتر مینمود، حال سگشان نیز چنین بود.
اگر کسی آنان را در این حال و وضع میدید، بلافاصه از دیدن این صحنه دلش پر از ترس و وحشت میشد و حتی لحظهای توان ایستادن و نگریستن به این منظره را نداشت و بیدرنگ پا به فرار میگذاشت. این در حالی بود که چرخش و حرکت آنان به چپ و راست و چرخیدن اجسامشان به اراده و خواست خداوند بود و آنان اصلاً احساسی نداشتند و نقشی را ایفا نمینمودند.
بیداری
این وضع بر اصحاب کهف دهها سال ادامه داشت. در حالی که آنان همچنان در خواب بودند. نسلهایی از زندگان مردند و نسلهای دیگرجایشان را گرفتند. آثار و نشانههای شهر از بین رفت و آثار و نشانههای دیگری به جای آنها ساخته شد. تخت پادشاهان واژگون شد و پادشاهان دیگری به جای آنان نشستند و سرزمین تغییر و تحول زیاد یافت و مثل این که به زمین دیگری تبدیل شده است. خداوند نسیم زندگی را دوباره در آنان دمید و آنان را زنده گردانید. پس از خواب عمیق بیدار شدند یکی چشمانش را میمالید، یکی دیگر خمیازه میکشید و آن یکی احساس سرسنگینی میکرد. در این میان یکی از آنان گفت: به نظر شما، چهقدر خوابیدهایم؟ احساس میکرد که خواب آنها طولانی بوده است. یکی از رفقایش که در کنارش بود، گفت: یک روز است که خوابیدهایم. بلافاصله احساس کرد که زیاد گفته است. گفت: یا قسمتی از روز را خوابیدهایم، اما وقتی که به موی سر و صورت و ناخنهایشان نگریستند، گفتند: پروردگار بهتر از هر کسی میداند که مدّت خواب چهقدر بوده است. به این ترتیب یقین یافتند که این وقایع (دراز شدن موی سر و صورت و ناخنها به این حدّ زیاد) باید خیلی بیشتر از زمانی باشد که آنها فکر میکنند، ولی آیا آنها همچنان در آن مقیاس زمانی دنیای خود بودند؟!
گرسنگی
وقتی که بیدار شدند، اولین احساسی که کردند، گرسنگی بود. ولی از چه راهی و از کجا غذا بیابند؟ آنان وقتی که از شهر خارج شدند، حکومت ستمگر آنها را تعقیب میکرد و در واقع از شرّ حکومت فاسد بود که فرار کردند و مردم آنها کورکورانه در جهل و نادانی بهسر میبردند. بنابراین آنان نمیتوانستند که با این وضعیت مقابله کنند و خود را آشکار سازند.
پس نشستند و به فکر چاره افتادند و شدت گرسنگی به حدی بود که میبایست هر چه سریعتر راه حلی بیابند. سپس از میان خود یکی را انتخاب کردند و سکهای طلا از سکههایی که به همراه داشتند، به او دادند و گفتند «مخفیانه و با احتیاط کامل وارد شهر شو و مواظب باش که کسی تو را نبیند و تو را نشناسند و تا جایی که امکان دارد از مأموران حکومتی و جاسوسن بپرهیز.»
پس برو مقداری غذای (پاکیزه) بخر تا به وسیلهی آن جلوی گرسنگی را بگیریم. هیچگاه هوشیاری خودت را از دست ندهی. چون اگر بفمند و تو را شناسایی کنند، به جا و مکان ما نیز پی میبرند و در نتیجه از نو دچار بلا و فتنه میشویم و آنها ما را دستگیر کرده یا سنگسار و یا زندانی میکنند و یا این که ما را وادار مینمایند که دین و آیین خود را رها سازیم و به آیین آنها درآییم که در هر دو صورت ما هرگز رستگار نخواهیم شد.
با خبر ساختن مردم از احوال خویش
فرستادهی آنها به سوی شهر آمد. قیافه و شکل او چه از نظر لباس و چه از نظر شکل ظاهری به نسبت مردم شهر بسیار متفاوت بود و از طرفی دیگر او وارد شهری شده بود که اصلا آن را ندیده بود و او در آن شهرغریب بود و کسی و جایی را نمیشناخت. همه چیز شهر از خیابانها و کوچهها و معابر گرفته تا مردمان آن و طرز لباس پوشیدنشان و حتی ظاهرشان برای و تازگی داشت.
همه چیز عوض شده بود. گویی از دنیایی دیگر آمده است. در خیابانها راه میرفت و از شدت ترس و وحشت نصیحتها و سفارشات دوستانش را فراموش کرده بود و راه میرفت بدون آنکه بداند به کجا میرود. تا این که یک دفعه به مغازهای رسید که در آنجا مواد خوراکی میفروختند. دست به جیبش برد و سکههای طلا را بیرون آورده و به فروشنده داد قبل از این که سخن بگوید چیز عجیبی رخ داد. فروشنده با دیدن سکههای طلا که همگی متعلق به دوران قدیم بودند، فریاد زد. با شنیدن فریاد فروشنده، مردم دور او جمع شدند و گمان کردند که این مرد با این قیافهی عجیب و غریب بر گنجی دست یافته است. وقتی زبان گشود تا سخن بگوید، از سخنان آنان نیز چیزی نمیفهمید و آنان نیز اصلا از او چیزی نمیفهمیدند. این بود که تجب مردم و او از همدیگر بیشتر شد و مردم بیشتر در مورد او کنجکاو شدند. یکدفعه (چاره را در این دید) که پا به فرار بگذارد. از میان جمعیت راهی برای خود باز کرد و به سوی دوستانش در غار فرار کرد و مردم نیز دواندوان او را تعقیب میکردند. جمعیت پیوسته بیشتر و بیشتر میشد. خبر همه جا پیچید، مردم شهر از بزرگ و کوچک، زن و مرد، پیر و جوان همه به سوی غار رفتند، وقتی خبربه حاکم رسید، دستور داد همراه سپاهی آنجا را محاصره کنند.
به راستی وعدهی خداوند حق است
مردم پیوسته دستهدسته به در غار میآمدند و به محض آمدن آنها، همگی دچار ترس و وحشت میگشتند. پس از این که همگی در ورودی غار جمع شدند در مورد ورود به غار دچار اختلاف شدند. در این فاصله یاران غارهمگی به رحمت خداوند پیوستند و جان به جان آفرین تسلیم نمودند. هم مردم و هم نسلهای آینده متوجه یک حقیقت تاریخی گشتند و آن فرار عدهای از جوانان مؤمن اهل شهر در روز و پناهبردنشان به غار از ترس حاکمان کفر و ظلم و ستم آنان بود. این واقعه باعث شد که کسانی که در آن روز در دهانهی غار حضور یافتند، ایمانشان به قدرت و عظمت خداوند بیشتر گردد و به راستی خداوند هر آنچه را که در قبرها مدفون گشتهاند، زنده خواهد گردانید و وعدهی او وعدهای حق و راست است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برچسبها:
«داستان دو پسر آدم (قابیل و هابیل) را چنانکه هست، برای یهودیان و دیگر مردم بخوان (تا بدانند عاقبت گناهکاری و سرانجام پرهیزگاری چیست). زمانی که هر کدام عملی برای تقرّب (به خدا) انجام دادند. اما از یکی (که مخلص بود و هابیل نام داشت) پذیرفته شد، ولی از دیگری (که مخلص نبود و قابیل نام داشت) پذیرفته نشد. (قابیل به هابیل) گفت: بیگمان تو را خواهم کُشت. (هابیل بدو) گفت: (من چه گناهی دارم؟) خدا (کار را) تنها از پرهیزگاران میپذیرد.* اگر تو برای کشتن من دست دراز کنی، من به سوی تو دست دراز نمیکنم تا تو را بکشم، آخر من از خدا (یعنی) پروردگار جهانیان میترسم.* من میخواهم (تو) با (کولهبار) گناه من و گناه خود (در روز رستاخیز به سوی پروردگار) برگردی و از دوزخیان باشی و این سزای (عادلانهی خدا برای ستمگران) است.*
پس
نفس سرکش او تدریجاً کشتن برادرش را در نظرش آراست و او را مصمّم به کشتن
کرد و (عاقبت به ندای وجدان گوش فرا نداد و) او را کشت و از زیانکاران شد
(و هم ایمان و هم برادرش را از دست داد).* (بعد از کشتن نمیدانست جسد او
را چه کار کند) پس خداوند زاغی را فرستاد (که زاغ دیگری را کشته بود) تا
زمین را بکاود و بدو نشان دهد چگونه جسد برادرش را دفن کند. (هنگامی که دید
آن زاغ چگونه زاغ مرده را در گودالی که کند، پنهان کرد) گفت: وای بر من!
آیا من نمیتوانم مثل این کلاغ باشم و جسد برادرم را دفن کنم؟ پس (سرانجام
از ترس رسوایی و بر اثر فشار یا عذاب وجدان از رفتار و کردار خود پشیمان شد
و) از زمرهی افراد پشیمان گردید. (مائده/ ۳۱-۲۷)
در حدیثی که هم مسلم و هم بخاری آن را روایت کردهاند، آمده که فرمود: «هر
کسی که به ناحق کشته شود، به نوعی پسر آدم (قابیل) در گناهش شریک است؛ چون
او اولین کسی بود که روش قتل و کشتن انسان را ابداع کرد.»
وسوسهی شیطان
آدم و همسرش حوّا در باغهای پهناور و زیبای بهشت خوش میگذارندند و از
سایهی درختان و میوهها و آبهای روان استفاده میکردند و هیچ ناراحتی و
نگرانی زندگی آرام و بیسر و صدایشان را بر هم نمیزد. پس در میان انبوه
باغهای زیبا پنهان میشدند و خداوند بر آنان ناظر و شاهد بود.
روزی از روزها در حالی که آن دو مشغول گردش بودند، به درختی رسیدند که
شاخهها و میوههایش با درختان دیگر فرقی نداشت. اما (از طرف خداوند) به
آنان فرمان رسید که به این درخت نزدیک نشوند و از میوههای آن نخورند و این
فرمان خداوند برای آزمایش آن دو بود که تا چه اندازه فرمان خدا را اطاعت
میکنند و از منع او خود را باز میدارند.
شیطان آن دو را وسوسه کرد که این درخت، درخت جاودانگی است. اگر شما دو نفر
از آن بخورید، هر دو به ملایکهی جاودان تبدیل خواهید شد که هیچگاه
نخواهید مرد و نابود نمیشوید. آن دو در ابتدا از وسوسهی شیطان اطاعت
نکردند و از او گریختند. اما شیطان دستبردار نبود و دوباره بازگشت و بخشید
و اصرار کرد که از میوهی درخت بخورید؛ چون به نفع شماست. تا اینکه آن دو
(آدم و حوّا) از میوهی درخت خوردند. در این موقع بود که آن دو به صورت
برهنه در مقابل همدیگر ظاهر شدند و چشمشان بر عورتهای همدیگر افتاد و از
شرمندگی با برگ درختان باغ بهشت آنها (عورتها) را میپوشانیدند، تا هر
کدام عیب خود را پنهان نماید و در این هنگام از خواب غفلت بیدار شدند و
متوجه شدند که چه گناه بزرگ و خطای آشکاری مرتکب شدهاند.
«پروردگارشان فریادشان زد: آیا شما را از آن نهی نکردم؟…»
پس آنان (آدم و حوّا) از شرمندگی هر دو سرشان را پایین انداختند و از گناهی که مرتکب شده بودند، از خداوند طلب عفو و بخشش نمودند و توبه کردند.
«سپس آدم از پروردگار خود کلماتی را دریافت داشت و (با گفتن آنها) توبه کرد و خداوند توبهی او را پذیرفت خداوند توبهپذیر و مهربان است».
پس از آن خداوند به آن دو امر کرد که بر
زمین فرود آیند و از بهشت خارج شوند. به طوری که زمین جایگاه ایشان و
فرزندانشان تا روز رستاخیز باشد.
همانطور که خداوند جایگاه ایشان را از دشمنی شیطان آگاه ساخت و به ایشان
فهماند که نبرد و درگیری میان شما و شیطان وجود خواهد داشت، از لحظهای
تسلیم شدن آنان در مقابل وسوسهی شیطان و خوردن میوهی درخت ممنوعه، این
نبرد و درگیری آغاز گردید. اما خداوند آنان و فرزندانشان را لحظهای در
مقابل ابلیس (شیطان) و یاران او رها نساخت و آنان را به وسیلهی نعمت هدایت
و روشن ساختن راه، مورد رحمت خویش قرار داد.
«خدا دستور
داد: هر دو گروه شما با هم از بهشت فرو آیید. برخی دشمن برخی دیگر خواهند
شد و هر گاه رهنمود و هدایت من برای شما آمد، هر که از هدایت و رهنمودم
پیروی کند، گمراه و بدبخت نخواهد شد».
آدم؛ و همسرش حوّا به زمین فرود آمدند و در آنجا زندگی را آغاز کردند و
آدم کلماتی را از پروردگارش دریافت مینمود که آن را توشهی راه خود
میساخت و در مسیر آباد کردن زندگی از آنها بهره میگرفت و همچون چراغی
در تاریکیهای راه از آن استفاده میکرد و به وسیلهی آن سختیها و
ناهمواریهای زندگی را برطرف میکرد.
اولین تولد
حوّا همسر آدم؛ برای اولین بار، باردار گشت و بعد از چند ماه یک دوقلوی پسر
و دختر به دنیا آورد و این تولد پدر و مادرشان را بسیار شادمان و خوشحال
نمود.
نوزاد دختر کمکم کمکش مینمود و رفتهرفته، زیبا و دوستداشتنی میشد.
مادر نیز به دو فرزندش مهر میورزید و از آنان نگهداری و پرستاری میکرد.
پدر هم به نوبهی خود با کار کردن روی زمین و در طبیعت نیازمندیهای
خانوادهی کوچکش را برآورده میساخت و آنان را از هیچگونه حمایتی محروم
نمیساخت.
چیزی نگذشت که «حوّا» برای بار دوم باردار شد و در شکمش آنچه را که خداوند
مقدر و معین نموده بود، جای گرفت. پس از چند ماه وضع حمل نمود و این بار
نیز یک دوقلوی پسر و دختر به دنیا آمدند. کمکم تعداد افراد خانواده زیاد
شد و مسئولیت آدم در تلاش و کوشش برای بهدست آوردن مخارج زندگی و ادارهی
امور فرزندان سنگینتر شد و بر همین منوال کار و مسئولیت حوّا نیز در
نگهداری کودکان و مواظبت نمودن از آنها بیشتر شد.
خانوادهی خوشبخت
آدم؛ پسر اول را قابیل و پسر دوم را هابیل نهاد. با گذشت زمان و آمدن روزها
و شبها پشت سر هم، به تدریج فرزندان بزرگ میشدند. ابتدا چهاردست و پا و
سپس بر روی پاهای خود راه میرفتند. ساق پاها و بازوانشان رشد کرده و قوی
شدند. تا اینکه قابیل و هابیل هر دو توانایی انجام انواع بازیها و
ورزشها را پیدا کردند. کمکم در مقابل سختیها و بیرحمیهای طبیعت
نیرومند شدند و در مقابل حیوانات وحشی و درنده از خود دفاع میکردند و در
این هنگام بود که در تأمین نیازمندیهای خانواده به بهترین صورت به پدرشان
کمک میکردند. بر این خانوادهی کوچک و این اولین اجتماع بشری، فضایی از
مهربانی، دوستی و همکاری حکمفرما بود.
همچنین دختران خردسال نیز به تدریج بزرگ و بزرگتر میشدند. از طرفی
نشانههای ضعف از نظر جسمی (نسبت به پسران) در آنان ظاهر میگشت و از طرف
دیگر زیبا و دلربا میشدند.
در این میان قابیل و هابیل در راضی نگهداشتن آنها و برآورده کردن نیازهای
آن دو با یکدیگر مسابقه میدادند و در حمایت و یاری دادن آنان بیش از پیش
به ایشان کوتاهی نمیورزیدند. قابیل و هابیل به همراه پدر و مادرشان، آدم و
حوّا، کار و تلاش میکردند و اصلاً خسته و ناراحت نمیشدند.
محل کار
به دلیل متنوع بودن نیازهای خانواده در زندگی، کار و تلاش جهت برآورده کردن
این نیازهای مختلف، متنوع و گوناگون میباشد و از آنجایی که خداوند متعال
استعداد و توانایی بسیاری به زمین عطا کرده، با گردش زمین و پیدایش
فصلها، کار روی آن نیز مختلف است. گاهی باید زمین را شخم زد و موقعی دیگر
محصول را برداشت کرد. یک زمانی هم باید زمین را شخم زد و موقعی دیگر محصول
را برداشت کرد. یک زمانی هم باید آن را به حال خود رها ساخت تا استراحت
نموده و مجدداً کسب نیرو و انرژی کند. به همین دلیل قابیل بر روی زمین کار
میکرد و باغبانی و کشاورزی مینمود، کار و تلاش میکرد و سپس از میوههای
آن برداشت مینمود و نیازهای خود و خانوادهاش را از فصلی تا فصل دیگر
برآورده میساخت و این چنین بود که کشت و کار و زراعت را آموخت.
هابیل راه دیگری انتخاب کرد. او دید که شیر و پشم و پوست و گوشت چهارپایان
به خوبی نیازهای ضروری زندگی خانواده را برآورده میسازند. به همین دلیل
مشغول چوپانی و نگهداری از حیوانات شد و در این راه سخت تلاش میکرد.
حیوانات را به چراگاه میبرد و از آنان مواظبت میکرد. حیوانات زاد و ولد
میکردند، تعدادشان زیاد میشد و فربه و چاق میشدند و خانواده از این
نعمتها بهرهمند میشد.
توطئهی شیطان
دختری که همزاد و همراه قابیل بود از دختری که به همراه هابیل متولد شده
بود، زیباتر بود. با زیاد شدن سن و رشد جسمانی (و رسیدن به سن بلوغ)، آن
دختر به هابیل تمایل پیدا کرد و این الهامی بود از طرف خداوند متعال که به
آن دختر شده بود و اتفاقاً قابیل نیز به همشیره و همزاد خود متمایل گشت. در
این میان آن دختر بیش از پیش به هابیل عشق میورزید و پیوند محبت و دوستی
میان آنها محکمتر میشد.
به این ترتیب شیطان بذر کینه و حسد را در دل قابیل افشاند، همچنانکه در
گذشته نیز برای آدم نقشه کشید و باعث اخراج او از بهشت شد و او را در زمین
به زحمت انداخت و موجب نافرمانی او از خداوند گشت، امروز نیز طرح و نقشهای
دیگر دارد؛ چون او راضی نخواهد شد که آدم و فرزندانش در آرامش و رضایت
زندگی کنند.
مگر شیطان دشمنی همیشگی خود را با آدم فراموش میکند؟ روزی خداوند به او
دستور داد که به آدم سجده کند، اما او تکبر کرد و نپذیرفت و هشدار داد که
انتقام خواهد گرفت. پس هر گاه فرصت انتقام یافت، تأخیر نکرد. سپس آدم را
وسوسه کرد و او را در گودال عصیان و نافرمانی انداخت و نتیجهاش دوری از
بهشت بود. امروز نیز از نو آغاز کرده است و نقشهای جدید دارد؛ چون او
فرزند آدم را رها نمیکند، تا با خیال آسوده خدا را اطاعت کند و به این
ترتیب کمکم قابیل نسبت به برادرش هابیل شروع به بدزبانی و دشمنی نمود.
قربانی نمودن در راه خدا
آدم؛ خواست که فتنه و اختلاف میان دو فرزندش را از بین ببرد و به همین خاطر
خداوند را میان ایشان داور قرار داد. پس خداوند از آنان خواست که هر کدام
از دسترنج و محصول خود در راه خدا قربانی کنند و قربانی هر کس که مورد
قبول خداوند واقع شود، رستگار شده و به آرزویش خواهد رسید.
چنانکه گفته شد، قابیل کشاورزی و باغبانی مینمود. پس در میان محصولاتش
گشت و مقداری از محصولات را که نزدیک بود فاسد شود و ارزش چندانی نداشت،
انتخاب کرد و آن را در جای تعیین شده قرار داد، ولی هابیل که کارش نگهداری
از حیوانات (دامداری) بود، در میان حیواناتش یکی از بهترین آنها را
انتخاب کرد و سرش را برید و در محل تعیین شده قرار داد، تا پرندگان و
حیوانات وحشی از گوشت آن بخورند.
با دمیدهشدن صبحگاهان و طلوع آفتاب مشخص شد که قربانی هابیل (که از روی
اخلاص و با رضایت قلبی در راه خدا بخشیده بود) مورد قبول واقع شده و چیزی
از آن باقی نمانده است. اما قربانی قابیل که بیشتر از خاشاک و مواد
پسمانده و غیرقابل استفاده از میوهها و محصولات کشاورزی بود، همچنان بر
جای خود باقی بوده و مورد پذیرش خداوند متعال قرار نگرفته بود.
«… خداوند تنها از پرهیزگاران میپذیرد».
ابلیس (شیطان) تصمیم گرفت که آتش اختلاف و دشمنی را میان دو برادر شعلهور
سازد. کینه و نفرت را میان فرزندان آدم ایجاد کند. او در این کار استاد است
و مهارت زیادی دارد. به همین خاطر از روشهای گوناگونی بهره میگیرد.
بلافاصله آتش کینه را در دل قابیل افروخت و ارتباط میان او و خانوادهاش را
زشت جلوه داد (و وانمود میکرد که هابیل از او ارزشمندتر است). قابیل هر
روز بیشتر از روز گذشته از هابیل متنفر میگشت و کینهی او را بیشتر در
دل میپروراند. در نتیجه شیطان به او گفت که برادرش هابیل مانعی است در
مقابل او و تا او هست آرزوهایش تحقق نخواهد یافت. ناچار باید او را از سر
راه برداشت و از دستش نجات یافت.
قابیل تهدیداتش را نسبت به برادرش آغاز کرد و در این میان ابلیس (شیطان) مرتب با وی سخن میگفت و او را راهنمایی میکرد.
قابیل به هابیل گفت: تو را خواهم کشت و
این کار را با توحتماً انجام خواهم داد. تو کسی هستی که مانع برآورده شدن
آرزوهای من میباشی، تو زندگی را بر من تلخ نمودهای. (پس تو را میکشم) و
پس از آن در کمال آرامش و خوشی زندگی خواهم کرد و همشیره و همزادم نیز از
آن من خواهد بود و از لذتهای زندگی بهرهمند خواهم شد. به درستی که قربانی
تو مورد قبول خداوند واقع شد، ولی قربانی من رد شد.
هابیل با مهربانی و آرامش گفت: «خداوند تنها از پرهیزگاران میپذیرد».
در این هنگام چهرهی قابیل برافروخته شد و چشمانش از شدت خشم و غضب سرخ گشت و گفت: «این کار را حتماً خواهم کرد، یعنی تو را میکشم».
هابیل در پاسخ گفت:
«اگر تو برای کشتن من دست دراز کنی، من به
سوی تو دست دراز نمیکنم تا تو را بکشم. آخر من از خدا (یعنی) پروردگار
جهانیان میترسم.* من میخواهم (تو) با (کولهبار) گناه من و گناه خود (در
روز رستاخیز به سوی پروردگار) برگردی و از دوزخیان باشی و این سزای
(عادلانهی خدا) برای ستمکاران است».
کشتن برادر و پشیمانی بعد از آن
با این حال شیطان به شدت در درون قابیل رخنه کرده و سخت او را فریب داده
بود. به طوری که گوشهایش از شنیدن حق، کر و چشمهایش از دیدن حقیقت، کور
شده بود. شیطان آنقدر در قابیل نفوذ کرده بود، مثل این بود که در رگ و
پوستش نیز نفوذ کرده است و او را به حرکت در میآورد.
پس در لحظهای که کسی از آن دو خبر نداشت، ناگهان قابیل به هابیل حملهور
شد و بر فرق سرش کوبید و چیزی نگذشت که هابیل در بین دو دستان قابیل جان
باخت و جز جثهای بیجان، چیزی از او باقی نماند که غرق در خون خود بود.
قابیل جسد برادرش را بر زمین نهاد و کمی آن طرفتر به او نگاه میکرد در
حالیکه از ترس بر خود میلرزید و قلبش به شدت میتپید. در این لحظه کمی
فکر کرد و فهمید که چه گناه بزرگی کرده است و احساس میکرد که برادر و
پشتیبانش را از دست داده است و به این ترتیب بود که: «… جزو ستمکاران شد».
وجدانش او را سرزنش میکرد و گرفتار دام اندوه و تأسف شده بود و
سرگردان و حیران، تنهای تنها، احساس میکرد که هر ذرهای از ذرات هستی او
را ملامت و سرزنش میکنند.
ناتوانی و پشیمانی
سپس قابیل بر صخرهای نشست و به فکر فرو رفت. در حالی که
اندوه و حزن بر او سنگینی میکرد و پاهایش از شدت اندوه و تأسف توان حملش
را نداشتند.
در این هنگام در حالیکه جنازهی برادر مقتولش روی دستش مانده بود و
نمیدانست با آن چه کار کند، کلاغی جلوی پایش فرود آمد. در حالیکه پرندهی
مردهای به چنگ و منقار داشت و پرندهی مرده را گوشهای رها ساخت و با
چنگالها و منقارش شروع به حفر کردن زمین نمود. پس از حفر چالهای، کلاغ
مرده را در آن نهاد و خاک را روی آن ریخت و پنهان کرد. سپس پر گشود و در
هوا پرواز کرد و ناپدید شد. این کلاغ از جانب خداوند فرستاده شده بود تا به
قابیل بیاموزد که جثهی برادر مقتولش، را پنهان کند.
آیا پرنده به انسان آموزش میدهد؟ هیچ شکی نیست که در این واقعه حکمتی است
از جانب خداوند متعال و مفهوم آن این است که کارهای موجودات چه انسان یا
حیوان، جماد یا نبات، پرنده و غیره همه به دست خداوند است.
چشمان قابیل از دیدن کلاغ و عملش متحیر ماند و به فکر فرو رفت و با اندوه و پشیمانی گفت:
«… ای وای بر من آیا من نمیتوانم مثل این
کلاغ باشم و جسد برادرم را دفن کنم. پس (سرانجام از ترس رسوایی و بر اثر
فشار وجدان، از کردهی خود پشیمان شد) و از زمرهی افراد پشیمان شد».
سپس قابیل برخاست و در حالیکه از شدت
حسرت و پشیمانی و درد و رنج عذاب وجدان پاهایش به سختی او را تحمل
میکردند، عمل کلاغ را تقلید کرده و اقدام به دفن برادر خود نمود.
این چنین بود که اولین خون انسانی در قربانگاه شهوت و هواپرستی بر زمین جاری گشت و (به جای اطاعت خدا) از شیطان فرمانبرداری نمود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منبع: قصههای قرآنی
مؤلف: استاد محمدعلی قطب
ترجمه: ماجد احمدیانی
برچسبها: