«داستان دو پسر آدم (قابیل و هابیل) را چنانکه هست، برای یهودیان و دیگر مردم بخوان (تا بدانند عاقبت گناهکاری و سرانجام پرهیزگاری چیست). زمانی که هر کدام عملی برای تقرّب (به خدا) انجام دادند. اما از یکی (که مخلص بود و هابیل نام داشت) پذیرفته شد، ولی از دیگری (که مخلص نبود و قابیل نام داشت) پذیرفته نشد. (قابیل به هابیل) گفت: بیگمان تو را خواهم کُشت. (هابیل بدو) گفت: (من چه گناهی دارم؟) خدا (کار را) تنها از پرهیزگاران میپذیرد.* اگر تو برای کشتن من دست دراز کنی، من به سوی تو دست دراز نمیکنم تا تو را بکشم، آخر من از خدا (یعنی) پروردگار جهانیان میترسم.* من میخواهم (تو) با (کولهبار) گناه من و گناه خود (در روز رستاخیز به سوی پروردگار) برگردی و از دوزخیان باشی و این سزای (عادلانهی خدا برای ستمگران) است.*
پس
نفس سرکش او تدریجاً کشتن برادرش را در نظرش آراست و او را مصمّم به کشتن
کرد و (عاقبت به ندای وجدان گوش فرا نداد و) او را کشت و از زیانکاران شد
(و هم ایمان و هم برادرش را از دست داد).* (بعد از کشتن نمیدانست جسد او
را چه کار کند) پس خداوند زاغی را فرستاد (که زاغ دیگری را کشته بود) تا
زمین را بکاود و بدو نشان دهد چگونه جسد برادرش را دفن کند. (هنگامی که دید
آن زاغ چگونه زاغ مرده را در گودالی که کند، پنهان کرد) گفت: وای بر من!
آیا من نمیتوانم مثل این کلاغ باشم و جسد برادرم را دفن کنم؟ پس (سرانجام
از ترس رسوایی و بر اثر فشار یا عذاب وجدان از رفتار و کردار خود پشیمان شد
و) از زمرهی افراد پشیمان گردید. (مائده/ ۳۱-۲۷)
در حدیثی که هم مسلم و هم بخاری آن را روایت کردهاند، آمده که فرمود: «هر
کسی که به ناحق کشته شود، به نوعی پسر آدم (قابیل) در گناهش شریک است؛ چون
او اولین کسی بود که روش قتل و کشتن انسان را ابداع کرد.»
وسوسهی شیطان
آدم و همسرش حوّا در باغهای پهناور و زیبای بهشت خوش میگذارندند و از
سایهی درختان و میوهها و آبهای روان استفاده میکردند و هیچ ناراحتی و
نگرانی زندگی آرام و بیسر و صدایشان را بر هم نمیزد. پس در میان انبوه
باغهای زیبا پنهان میشدند و خداوند بر آنان ناظر و شاهد بود.
روزی از روزها در حالی که آن دو مشغول گردش بودند، به درختی رسیدند که
شاخهها و میوههایش با درختان دیگر فرقی نداشت. اما (از طرف خداوند) به
آنان فرمان رسید که به این درخت نزدیک نشوند و از میوههای آن نخورند و این
فرمان خداوند برای آزمایش آن دو بود که تا چه اندازه فرمان خدا را اطاعت
میکنند و از منع او خود را باز میدارند.
شیطان آن دو را وسوسه کرد که این درخت، درخت جاودانگی است. اگر شما دو نفر
از آن بخورید، هر دو به ملایکهی جاودان تبدیل خواهید شد که هیچگاه
نخواهید مرد و نابود نمیشوید. آن دو در ابتدا از وسوسهی شیطان اطاعت
نکردند و از او گریختند. اما شیطان دستبردار نبود و دوباره بازگشت و بخشید
و اصرار کرد که از میوهی درخت بخورید؛ چون به نفع شماست. تا اینکه آن دو
(آدم و حوّا) از میوهی درخت خوردند. در این موقع بود که آن دو به صورت
برهنه در مقابل همدیگر ظاهر شدند و چشمشان بر عورتهای همدیگر افتاد و از
شرمندگی با برگ درختان باغ بهشت آنها (عورتها) را میپوشانیدند، تا هر
کدام عیب خود را پنهان نماید و در این هنگام از خواب غفلت بیدار شدند و
متوجه شدند که چه گناه بزرگ و خطای آشکاری مرتکب شدهاند.
«پروردگارشان فریادشان زد: آیا شما را از آن نهی نکردم؟…»
پس آنان (آدم و حوّا) از شرمندگی هر دو سرشان را پایین انداختند و از گناهی که مرتکب شده بودند، از خداوند طلب عفو و بخشش نمودند و توبه کردند.
«سپس آدم از پروردگار خود کلماتی را دریافت داشت و (با گفتن آنها) توبه کرد و خداوند توبهی او را پذیرفت خداوند توبهپذیر و مهربان است».
پس از آن خداوند به آن دو امر کرد که بر
زمین فرود آیند و از بهشت خارج شوند. به طوری که زمین جایگاه ایشان و
فرزندانشان تا روز رستاخیز باشد.
همانطور که خداوند جایگاه ایشان را از دشمنی شیطان آگاه ساخت و به ایشان
فهماند که نبرد و درگیری میان شما و شیطان وجود خواهد داشت، از لحظهای
تسلیم شدن آنان در مقابل وسوسهی شیطان و خوردن میوهی درخت ممنوعه، این
نبرد و درگیری آغاز گردید. اما خداوند آنان و فرزندانشان را لحظهای در
مقابل ابلیس (شیطان) و یاران او رها نساخت و آنان را به وسیلهی نعمت هدایت
و روشن ساختن راه، مورد رحمت خویش قرار داد.
«خدا دستور
داد: هر دو گروه شما با هم از بهشت فرو آیید. برخی دشمن برخی دیگر خواهند
شد و هر گاه رهنمود و هدایت من برای شما آمد، هر که از هدایت و رهنمودم
پیروی کند، گمراه و بدبخت نخواهد شد».
آدم؛ و همسرش حوّا به زمین فرود آمدند و در آنجا زندگی را آغاز کردند و
آدم کلماتی را از پروردگارش دریافت مینمود که آن را توشهی راه خود
میساخت و در مسیر آباد کردن زندگی از آنها بهره میگرفت و همچون چراغی
در تاریکیهای راه از آن استفاده میکرد و به وسیلهی آن سختیها و
ناهمواریهای زندگی را برطرف میکرد.
اولین تولد
حوّا همسر آدم؛ برای اولین بار، باردار گشت و بعد از چند ماه یک دوقلوی پسر
و دختر به دنیا آورد و این تولد پدر و مادرشان را بسیار شادمان و خوشحال
نمود.
نوزاد دختر کمکم کمکش مینمود و رفتهرفته، زیبا و دوستداشتنی میشد.
مادر نیز به دو فرزندش مهر میورزید و از آنان نگهداری و پرستاری میکرد.
پدر هم به نوبهی خود با کار کردن روی زمین و در طبیعت نیازمندیهای
خانوادهی کوچکش را برآورده میساخت و آنان را از هیچگونه حمایتی محروم
نمیساخت.
چیزی نگذشت که «حوّا» برای بار دوم باردار شد و در شکمش آنچه را که خداوند
مقدر و معین نموده بود، جای گرفت. پس از چند ماه وضع حمل نمود و این بار
نیز یک دوقلوی پسر و دختر به دنیا آمدند. کمکم تعداد افراد خانواده زیاد
شد و مسئولیت آدم در تلاش و کوشش برای بهدست آوردن مخارج زندگی و ادارهی
امور فرزندان سنگینتر شد و بر همین منوال کار و مسئولیت حوّا نیز در
نگهداری کودکان و مواظبت نمودن از آنها بیشتر شد.
خانوادهی خوشبخت
آدم؛ پسر اول را قابیل و پسر دوم را هابیل نهاد. با گذشت زمان و آمدن روزها
و شبها پشت سر هم، به تدریج فرزندان بزرگ میشدند. ابتدا چهاردست و پا و
سپس بر روی پاهای خود راه میرفتند. ساق پاها و بازوانشان رشد کرده و قوی
شدند. تا اینکه قابیل و هابیل هر دو توانایی انجام انواع بازیها و
ورزشها را پیدا کردند. کمکم در مقابل سختیها و بیرحمیهای طبیعت
نیرومند شدند و در مقابل حیوانات وحشی و درنده از خود دفاع میکردند و در
این هنگام بود که در تأمین نیازمندیهای خانواده به بهترین صورت به پدرشان
کمک میکردند. بر این خانوادهی کوچک و این اولین اجتماع بشری، فضایی از
مهربانی، دوستی و همکاری حکمفرما بود.
همچنین دختران خردسال نیز به تدریج بزرگ و بزرگتر میشدند. از طرفی
نشانههای ضعف از نظر جسمی (نسبت به پسران) در آنان ظاهر میگشت و از طرف
دیگر زیبا و دلربا میشدند.
در این میان قابیل و هابیل در راضی نگهداشتن آنها و برآورده کردن نیازهای
آن دو با یکدیگر مسابقه میدادند و در حمایت و یاری دادن آنان بیش از پیش
به ایشان کوتاهی نمیورزیدند. قابیل و هابیل به همراه پدر و مادرشان، آدم و
حوّا، کار و تلاش میکردند و اصلاً خسته و ناراحت نمیشدند.
محل کار
به دلیل متنوع بودن نیازهای خانواده در زندگی، کار و تلاش جهت برآورده کردن
این نیازهای مختلف، متنوع و گوناگون میباشد و از آنجایی که خداوند متعال
استعداد و توانایی بسیاری به زمین عطا کرده، با گردش زمین و پیدایش
فصلها، کار روی آن نیز مختلف است. گاهی باید زمین را شخم زد و موقعی دیگر
محصول را برداشت کرد. یک زمانی هم باید زمین را شخم زد و موقعی دیگر محصول
را برداشت کرد. یک زمانی هم باید آن را به حال خود رها ساخت تا استراحت
نموده و مجدداً کسب نیرو و انرژی کند. به همین دلیل قابیل بر روی زمین کار
میکرد و باغبانی و کشاورزی مینمود، کار و تلاش میکرد و سپس از میوههای
آن برداشت مینمود و نیازهای خود و خانوادهاش را از فصلی تا فصل دیگر
برآورده میساخت و این چنین بود که کشت و کار و زراعت را آموخت.
هابیل راه دیگری انتخاب کرد. او دید که شیر و پشم و پوست و گوشت چهارپایان
به خوبی نیازهای ضروری زندگی خانواده را برآورده میسازند. به همین دلیل
مشغول چوپانی و نگهداری از حیوانات شد و در این راه سخت تلاش میکرد.
حیوانات را به چراگاه میبرد و از آنان مواظبت میکرد. حیوانات زاد و ولد
میکردند، تعدادشان زیاد میشد و فربه و چاق میشدند و خانواده از این
نعمتها بهرهمند میشد.
توطئهی شیطان
دختری که همزاد و همراه قابیل بود از دختری که به همراه هابیل متولد شده
بود، زیباتر بود. با زیاد شدن سن و رشد جسمانی (و رسیدن به سن بلوغ)، آن
دختر به هابیل تمایل پیدا کرد و این الهامی بود از طرف خداوند متعال که به
آن دختر شده بود و اتفاقاً قابیل نیز به همشیره و همزاد خود متمایل گشت. در
این میان آن دختر بیش از پیش به هابیل عشق میورزید و پیوند محبت و دوستی
میان آنها محکمتر میشد.
به این ترتیب شیطان بذر کینه و حسد را در دل قابیل افشاند، همچنانکه در
گذشته نیز برای آدم نقشه کشید و باعث اخراج او از بهشت شد و او را در زمین
به زحمت انداخت و موجب نافرمانی او از خداوند گشت، امروز نیز طرح و نقشهای
دیگر دارد؛ چون او راضی نخواهد شد که آدم و فرزندانش در آرامش و رضایت
زندگی کنند.
مگر شیطان دشمنی همیشگی خود را با آدم فراموش میکند؟ روزی خداوند به او
دستور داد که به آدم سجده کند، اما او تکبر کرد و نپذیرفت و هشدار داد که
انتقام خواهد گرفت. پس هر گاه فرصت انتقام یافت، تأخیر نکرد. سپس آدم را
وسوسه کرد و او را در گودال عصیان و نافرمانی انداخت و نتیجهاش دوری از
بهشت بود. امروز نیز از نو آغاز کرده است و نقشهای جدید دارد؛ چون او
فرزند آدم را رها نمیکند، تا با خیال آسوده خدا را اطاعت کند و به این
ترتیب کمکم قابیل نسبت به برادرش هابیل شروع به بدزبانی و دشمنی نمود.
قربانی نمودن در راه خدا
آدم؛ خواست که فتنه و اختلاف میان دو فرزندش را از بین ببرد و به همین خاطر
خداوند را میان ایشان داور قرار داد. پس خداوند از آنان خواست که هر کدام
از دسترنج و محصول خود در راه خدا قربانی کنند و قربانی هر کس که مورد
قبول خداوند واقع شود، رستگار شده و به آرزویش خواهد رسید.
چنانکه گفته شد، قابیل کشاورزی و باغبانی مینمود. پس در میان محصولاتش
گشت و مقداری از محصولات را که نزدیک بود فاسد شود و ارزش چندانی نداشت،
انتخاب کرد و آن را در جای تعیین شده قرار داد، ولی هابیل که کارش نگهداری
از حیوانات (دامداری) بود، در میان حیواناتش یکی از بهترین آنها را
انتخاب کرد و سرش را برید و در محل تعیین شده قرار داد، تا پرندگان و
حیوانات وحشی از گوشت آن بخورند.
با دمیدهشدن صبحگاهان و طلوع آفتاب مشخص شد که قربانی هابیل (که از روی
اخلاص و با رضایت قلبی در راه خدا بخشیده بود) مورد قبول واقع شده و چیزی
از آن باقی نمانده است. اما قربانی قابیل که بیشتر از خاشاک و مواد
پسمانده و غیرقابل استفاده از میوهها و محصولات کشاورزی بود، همچنان بر
جای خود باقی بوده و مورد پذیرش خداوند متعال قرار نگرفته بود.
«… خداوند تنها از پرهیزگاران میپذیرد».
ابلیس (شیطان) تصمیم گرفت که آتش اختلاف و دشمنی را میان دو برادر شعلهور
سازد. کینه و نفرت را میان فرزندان آدم ایجاد کند. او در این کار استاد است
و مهارت زیادی دارد. به همین خاطر از روشهای گوناگونی بهره میگیرد.
بلافاصله آتش کینه را در دل قابیل افروخت و ارتباط میان او و خانوادهاش را
زشت جلوه داد (و وانمود میکرد که هابیل از او ارزشمندتر است). قابیل هر
روز بیشتر از روز گذشته از هابیل متنفر میگشت و کینهی او را بیشتر در
دل میپروراند. در نتیجه شیطان به او گفت که برادرش هابیل مانعی است در
مقابل او و تا او هست آرزوهایش تحقق نخواهد یافت. ناچار باید او را از سر
راه برداشت و از دستش نجات یافت.
قابیل تهدیداتش را نسبت به برادرش آغاز کرد و در این میان ابلیس (شیطان) مرتب با وی سخن میگفت و او را راهنمایی میکرد.
قابیل به هابیل گفت: تو را خواهم کشت و
این کار را با توحتماً انجام خواهم داد. تو کسی هستی که مانع برآورده شدن
آرزوهای من میباشی، تو زندگی را بر من تلخ نمودهای. (پس تو را میکشم) و
پس از آن در کمال آرامش و خوشی زندگی خواهم کرد و همشیره و همزادم نیز از
آن من خواهد بود و از لذتهای زندگی بهرهمند خواهم شد. به درستی که قربانی
تو مورد قبول خداوند واقع شد، ولی قربانی من رد شد.
هابیل با مهربانی و آرامش گفت: «خداوند تنها از پرهیزگاران میپذیرد».
در این هنگام چهرهی قابیل برافروخته شد و چشمانش از شدت خشم و غضب سرخ گشت و گفت: «این کار را حتماً خواهم کرد، یعنی تو را میکشم».
هابیل در پاسخ گفت:
«اگر تو برای کشتن من دست دراز کنی، من به
سوی تو دست دراز نمیکنم تا تو را بکشم. آخر من از خدا (یعنی) پروردگار
جهانیان میترسم.* من میخواهم (تو) با (کولهبار) گناه من و گناه خود (در
روز رستاخیز به سوی پروردگار) برگردی و از دوزخیان باشی و این سزای
(عادلانهی خدا) برای ستمکاران است».
کشتن برادر و پشیمانی بعد از آن
با این حال شیطان به شدت در درون قابیل رخنه کرده و سخت او را فریب داده
بود. به طوری که گوشهایش از شنیدن حق، کر و چشمهایش از دیدن حقیقت، کور
شده بود. شیطان آنقدر در قابیل نفوذ کرده بود، مثل این بود که در رگ و
پوستش نیز نفوذ کرده است و او را به حرکت در میآورد.
پس در لحظهای که کسی از آن دو خبر نداشت، ناگهان قابیل به هابیل حملهور
شد و بر فرق سرش کوبید و چیزی نگذشت که هابیل در بین دو دستان قابیل جان
باخت و جز جثهای بیجان، چیزی از او باقی نماند که غرق در خون خود بود.
قابیل جسد برادرش را بر زمین نهاد و کمی آن طرفتر به او نگاه میکرد در
حالیکه از ترس بر خود میلرزید و قلبش به شدت میتپید. در این لحظه کمی
فکر کرد و فهمید که چه گناه بزرگی کرده است و احساس میکرد که برادر و
پشتیبانش را از دست داده است و به این ترتیب بود که: «… جزو ستمکاران شد».
وجدانش او را سرزنش میکرد و گرفتار دام اندوه و تأسف شده بود و
سرگردان و حیران، تنهای تنها، احساس میکرد که هر ذرهای از ذرات هستی او
را ملامت و سرزنش میکنند.
ناتوانی و پشیمانی
سپس قابیل بر صخرهای نشست و به فکر فرو رفت. در حالی که
اندوه و حزن بر او سنگینی میکرد و پاهایش از شدت اندوه و تأسف توان حملش
را نداشتند.
در این هنگام در حالیکه جنازهی برادر مقتولش روی دستش مانده بود و
نمیدانست با آن چه کار کند، کلاغی جلوی پایش فرود آمد. در حالیکه پرندهی
مردهای به چنگ و منقار داشت و پرندهی مرده را گوشهای رها ساخت و با
چنگالها و منقارش شروع به حفر کردن زمین نمود. پس از حفر چالهای، کلاغ
مرده را در آن نهاد و خاک را روی آن ریخت و پنهان کرد. سپس پر گشود و در
هوا پرواز کرد و ناپدید شد. این کلاغ از جانب خداوند فرستاده شده بود تا به
قابیل بیاموزد که جثهی برادر مقتولش، را پنهان کند.
آیا پرنده به انسان آموزش میدهد؟ هیچ شکی نیست که در این واقعه حکمتی است
از جانب خداوند متعال و مفهوم آن این است که کارهای موجودات چه انسان یا
حیوان، جماد یا نبات، پرنده و غیره همه به دست خداوند است.
چشمان قابیل از دیدن کلاغ و عملش متحیر ماند و به فکر فرو رفت و با اندوه و پشیمانی گفت:
«… ای وای بر من آیا من نمیتوانم مثل این
کلاغ باشم و جسد برادرم را دفن کنم. پس (سرانجام از ترس رسوایی و بر اثر
فشار وجدان، از کردهی خود پشیمان شد) و از زمرهی افراد پشیمان شد».
سپس قابیل برخاست و در حالیکه از شدت
حسرت و پشیمانی و درد و رنج عذاب وجدان پاهایش به سختی او را تحمل
میکردند، عمل کلاغ را تقلید کرده و اقدام به دفن برادر خود نمود.
این چنین بود که اولین خون انسانی در قربانگاه شهوت و هواپرستی بر زمین جاری گشت و (به جای اطاعت خدا) از شیطان فرمانبرداری نمود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منبع: قصههای قرآنی
مؤلف: استاد محمدعلی قطب
ترجمه: ماجد احمدیانی
برچسبها:
حضرت ادریس علیه السلام
حضرت ادریس؛ پیامبری است که بعد از حضرت آدم؛ به پیامبری مبعوث گردیده است و نام او در قرآن ذکر شده است و اولین پیامبری است که خداوند به وسیله حضرت جبرئیل برای هدایت نسل «قابیل» در حدود تعداد ۳۰ صحیفه به قلب پیامبر عظیمالشأن وحی فرمود. حضرت ادریس؛ بعد از شش پشت به حضرت آدم؛ میرسد و در حالی که جد بزرگش «حضرت شیث» وفات فرمود، در سن بیست سالگی بود.
قرآن چگونگی زندگی و آداب دینی او را به طور مفصل بیان نکرده است، ولی در ۳۰ آیه قرآن از او بحث کرده است و بیان کرده است که بسیار صادق و صابر بوده است و نزد خداوند مقام بالا و والایی داشته است.
وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کَانَ صِدِّیقاً نَّبِیّاً. (مریم/۵۶)
و در کتاب ( آسمانی قرآن ) از ادریس بگو. او بسیار راستکار و راستگو و بود.
(ای پیامبر به وسیله وحی آسمانی از اخلاق و احوال حضرت ادریس آگاهی پیدا کن و بدان که همانا حضرت ادریس پیامبری بسیار راستگو و بلند مقام بوده است.)
بعضی از علمای تفسیر و مؤرخین نوشتهاند و روایت کردهاند از آنجا که جد بزرگ او «حضرت شیث» یک شخصیت بسیار متدین و دارای حسنات و کمال و جمال بوده است، مردم از هر طرف، از شرق و غرب و شمال و جنوب او را با آوردن هدایایی زیارت میکردند و از او میخواستند که برای رفع نیازها و گرفتاریهایشان دعا کند. بعد از آنکه حضرت وفات فرمود، مردم دیگر این رابطه را قطع کردند و خاندان و فرزندانش از قطع این هدایا بسیار ناراحت شدند. شیطان فرصت را غنیمت شمرد و به درون آنها رخنه کرد که اگر شما مجسمه جد بزرگتان را بسازید و در منزل خودش آن را نصب کنند، این زیارت و آوردن این هدایا قطع نمیشود، آنها هم فریب خوردند و به این کار اقدام کردند و در نتیجه این کار بد و شرکآور بتپرستی رواج یافت در این موقع که حضرت ادریس در بابل اقامت داشتند، خداوند به وسیله حضرت جبرئیل برایش وحی فرستاد و به عنوان پیامبر مبعوث گردید.
حضرت ادریس؛ کسانی را که از شریعت الهی منحرف و روی گردان شده بودند و به شرک و بتپرستی روی آورده بودند، هدایت کرد و آنها را از این کار شرکآمیز بر حذر داشت ولی سرانجام اکثر آنها از پیام او سرپیچی کردند و عده کمی از او اطاعت کردند.
حضرت ادریس؛ با پیروان خود از بابل خارج شدند و به طرف مصر حرکت کردند، در آنجا مردم را به خداپرستی و انجام کارهای نیک و پرهیز از کارهای بد و بتپرستی دعوت کرد.
حضرت ادریس؛ با وجود داشتن رتبه پیامبری، دوزندگی و خیاطی را شروع کرد و اولین کسی بوده است که به این کار اقدام کرد و دوزندگی را به دیگران یاد داد.
روایت شده است که روزی حضرت عزرائیل از خداوند اجازه خواست که آرزو دارم حضرت ادریس را زیارت کنم، خداوند او را اجازه داد.
حضرت عزرائیل با اراده الهی به صورت یک انسان درآمد و مهمان حضرت ادریس گردید هنگام آوردن غذا از خوردن آن خودداری کرد و تا سه روز به این ترتیب حضرت عزرائیل از خوردن و آشامیدن پرهیز کرد. روز سوم حضرت ادریس از او سؤال کرد نام تو چیست؟ و تو چه کسی هستی؟ گفت: من عزرائیل هستم و گفت: من از خداوند اجازه گرفتم که ترا ببینم و مدتی با تو همنشین و رفیق باشم. حضرت ادریس؛ گفت: من هم قبول دارم، به آن شرطی که مرا بمیرانی و بعداً مرا زنده کنی تا اینکه بدانم رنج جان دادن تا چه اندازه است و در نتیجه بیشتر به عبادت و پرستش خداوند بپردازم، از غیب ندائی از طرف خداوند آمد که درخواست حضرت ادریس؛ را به جای آور، حضرت عزرائیل با اراده و اجازه الهی جان او را گرفت و او را بمیراند و بعداً او را زنده کرد.
عزرائیل از او سؤال کرد که احوال جان گرفتن را چگونه دیدی؟ حضرت ادریس؛ جواب داد که رنج جان گرفتن مانند این است که در حالت زنده بودن کسی پوست انسانی را از بدنش جدا کنند.
بعداً حضرت ادریس؛ با حضرت عزرائیل پیمان اخوت بستند. حضرت ادریس؛ از او خواست که او را به آسمان ببرد. با اجازه و اراده خداوند او را به آسمان برد. در آنجا حضرت ادریس فرمود میخواهم که جهنم را ببینم. حضرت ادریس جهنم را نگاه کرد.
بعداً حضرت ادریس؛ گفت: میخواهم که بهشت را نیز ببینم، بهشت را هم نگاه کرد و داخل بهشت شد. حضرت عزرائیل گفت: چرا بیرون نمیآیی؟ حضرت ادریس؛ جواب داد؛ خداوند فرموده است:
وَإِن مِّنکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا کَانَ عَلَى رَبِّکَ حَتْماً مَّقْضِیّاً. (مریم/۷۱)
همه شما ( انسانها بدون استثناء ) وارد دوزخ میشوید ( مؤمنان برای عبور و دیدن، و کافران برای دخول و ماندن ). این امر حتمی و فرمانی است قطعی از پروردگارتان.
و خداوند میفرماید:
لاَ یَمَسُّهُمْ فِیهَا نَصَبٌ وَمَا هُم مِّنْهَا بِمُخْرَجِینَ. (حجر/۴۸)
در آنجا خستگی و رنجی بدیشان نمیرسد، و از آنجا بیرون نمیگردند.
در حالی که به آسمان بلند شد در سن ۳۶۵ سالگی بود. حضرت ادریس؛ اولین کسی بود که نوشتن با قلم را به دیگران آموخت و اولین کسی است که خیاطی را به مردم آموخت و اولین کسی بود که به علم نجوم و ستارهشناسی، ریاضیات و اسلحهسازی آشنایی داشت و اولین کسی بود که برای سنجش اشیاء دستگاه میزان را ساخت.
از بحث ادریس علیه السلام چند پند و اندرز نتیجهگیری میشود:
۱ـ هر کس از عبادت خدا و خدمت به خلق سرباز ندارد پیش خداوند محبوب و ارزشمند میگردد.
۲ـ هر کس خدا را عبادت کند، از کرم و رحمت خداوند محروم نمیگردد.
۳ـ انسان به اندازه ممکن باید برای استفاده از دنیا و به دست آوردن و زمینه فراهم کردن طاعت خداوند تلاش و سعی نماید.
۴ـ حضرت ادریس میفرمود: نیکی با بندگان خدا و مردم بالاترین شعار تشکر و سپاس از خداوند است.
برچسبها: