قرآن کریم در آیه ۷۴سوره مبارکه کهف در خلال گزارش جریان گفتگوی حضرت خضر علیه السلام و حضرت موسى علیه السلام می فرماید: …..
فَانْطَلَقَا حَتَّى إِذَا لَقِیا غُلَامًا فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَکِیةً بِغَیرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیئًا نُکْرًا(الکهف/۷۴)
باز به راه خود ادامه دادند، تا اینکه نوجوانی را دیدند؛ و او (خضر) آن نوجوان را کشت. (موسی) گفت: «آیا انسان پاکی را، بی آنکه قتلی کرده باشد، کشتی؟! براستی کار زشتی انجام دادی!»
در اینجا ممکن است این سوال مطرح شود که از نقطه نظر عاطفى، کشته شدن بچه توسط حضرت خضر علیه السلام چه توجیهى دارد؟ آیا باید این حادثه را یک اتفاق خاص قلمداد کرد که به اذن الهى صورت گرفته است؟
از آیات مربوط به این جریان و روایاتى که از امامان معصوم علیهم السلام به دست ما رسیده است، استفاده مىشود که خداوند اراده فرمود به جاى این جوان، فرزند دخترى به پدر و مادر او بدهد تا نسلهاى زیادى از او به درجهى نبوت برسند. بر اساس همین نقلها، هفتاد پیامبر از همان یک دختر، قدم به عرصهى وجود نهادند و وجود این پسر، مانعى از نزول این برکات الهى بود.
در پاسخ به این سؤال چنین مىتوان گفت:
۱٫ از مجموع آیات و روایات استفاده مىشود که کشته شدن جوان تازه به بلوغ رسیده (غلام)، حادثهاى اتفاقى و یا عملى که از میل نفسانى و یا غضب نشأت گرفته باشد، نبوده است.
۲٫ قرآن کریم، از حضرت خضر علیه السلام به عنوان بندهاى از بندگان خود که مشمول رحمت و علم خاص الهى، نام مىبرد.
۳٫ کشته شدن آن جوان به دست حضرت خضر علیه السلام، به دستور و حکم خداوند متعال صورت پذیرفته است.
۴٫ بدون اینکه گفتگو و مشاجرهاى خاص میان حضرت خضر علیه السلام و آن جوان انجام پذیرفته باشد، حضرت خضر علیه السلام با آگاهى و عمد اقدام به کشتن او نموده و عمل وى، کارى اتفاقى نبوده است.
۵٫ پدر و مادر جوان کشته شده، از مؤمنانى بودند که خداوند عنایت ویژهاى به آنان داشت و حضرت خضر علیه السلام از مبتلا شدن آنان به عصیان و گمراهى، توسط آن جوان در خشیت بود. زیرا وجود این فرزند، سبب کفر و فساد و ضررهاى بیشترى در آینده مىشد.
۶٫ از آیات مربوط به این جریان و روایاتى که از امامان معصوم علیهم السلام به دست ما رسیده است، استفاده مىشود که خداوند اراده فرمود به جاى این جوان، فرزند دخترى به پدر و مادر او بدهد تا نسلهاى زیادى از او به درجهى نبوت برسند. بر اساس همین نقلها، هفتاد پیامبر از همان یک دختر، قدم به عرصهى وجود نهادند و وجود این پسر، مانعى از نزول این برکات الهى بود.
۷٫ جوان مذکور، گرفتار کفر شدیدى بود؛ به گونهاى که هیچ امیدى به تأثیر نور هدایت الهى در آن وجود نداشت و مُهر لجاجت و انکار و نپذیرفتن ایمان بر قلب او زده شده بود، هرچند که در ظاهر، فردى پاک به نظر مىرسید.
در آیات فراوانى، سخن از مُهر نهادن بر دل و چشم و گوش کافران و منافقان و واژگونى و گمراهى جانهاى گنهکاران و تبهکاران به میان آمده است.
«ختم» و «طبع» به معناى پایان یافتن، مُهر نهادن، نقش نمودن و چاپ کردن و اشیا را به شکل خاصّ در آوردن است.
«قلب» گاه به معناى جزء و عضو خاصى از بدن بکار مىرود (قلب جسمانى) و گاه مراد از آن، همان نفس و روح و جان و… مىباشد. (قلب روحانى و معنوى).
ختم و طبع الهى بر قلوب (روحانى و باطنى) برخى انسانها، به معناى هدایت ناپذیرى و بسته شدن دلهاى آنان از درک و فهم معارف الهى و بازنگشتن به نیکى و خوبى است.
مهر و طبع بر قلب و سمع و بصر عدهاى از طرف خداوند، نتیجهى عملکرد اختیارى خود آنها و در پى هشدارهاى مکرر الهى و عدم توجه آنها به این هشدارها است؛ به علاوه گرچه بر قلب و سمع و بصر آنها مهر نهاده مىشود، لکن مختوم و مطبوع شدن قلب و بسته شدن و واژگونى دل، مراتب و درجاتى دارد؛ اگر به گونهاى باشد که سیاهى و ظلمت گناه و عناد و… تمام قلب را بپوشاند، هرگز به نیکى و هدایت باز نمىگردند. هرچند بازگشت به روشنایى و هدایت امرى محال و غیر ممکن نخواهد بود و تا دم مرگ امکان تغییر و تحول وجود دارد؛ در نتیجه آنها مسلوب الاختیار نمىباشند و به اختیار خود، هم مىتوانند به سیرهى خود عمل کنند و هم مىتوانند با اراده و عزمى راسخ – اگر چه مشکل و صعب است – راه خود را تغییر دهند، و به راه هدایت درآیند و از رهنمودهاى الهى بهره گیرند تا به سعادت نهایى دست یازند.
به دیگر سخن، به هر میزانى که دل آدمى به زنگار گناه آلوده گردد، واژگون و مختوم و مطبوع گشته، به همان اندازه از فهم آیات الهى و استفادهى از هدایت و نور الهى محروم مىگردد و واژگونى و بسته شدن دل، اختصاص به کافران و منافقان ندارد.
به دیگر سخن، میتوان گفت: جرم جوان، کفر و یا ارتداد فطرى بود و جزاى چنین امرى قتل مىباشد.
۸٫ کشته شدن جوان، فواید و نتایج فراوانى را به همراه داشت که برخى از آنها عبارتند از: محفوظ ماندن ایمان پدر و مادر او؛ جلوگیرى از ناراحتىهایى که پدر و مادر جوان به خاطر احساسات و عواطف خانوادگى دچار آن مىشدند؛ سربلند بیرون آمدن از امتحان و قضا و قدر الهى؛ رسیدن به خیرى (دختر) که با کشته شدن جوان تحقق پذیرفت؛ آگاهى حضرت موسى از اسرار و علوم غیبى و حقایق باطنى؛ اجراى حدود الهى به دست حضرت خضر علیه السلام؛ جلوگیرى از سنگین شدن پروندهى سیاه أعمال جوان به خاطر کارهایى که در آینده مرتکب آن مىشد ( از جمله: گمراه نمودن پدر و مادر و اذیت آنان )
برچسبها:
خبرهایی از ارتباط جن با انسان میشنیدیم.هر چند عقل موریانه بسیار کوچک است، ولی میفهمیدیم که جن، سلاحی در دست انسان است. خداوند، جن را به تسخیر حضرت سلیمان(ع) درآورد همانگونه که سربازان و نوکران را زیر فرمان او درآورده بود. آنان به ژرفای دریاها و اوج آسمانها میرفتند و هر آن چه سلیمان میخواست، انجام میدادند. خانه و کاخ میساختند و راهها را آباد میکردند. این رابطه بدین صورت، تنها در زمان سلیمان (ع) رخ داد و برخلاف عادت و قانون قدیمی بود که جنها را از انسان جدا میساخت.
این معجزهی سلیمان (ع)، نشانهای از نشانههای پیامبریاش بود. مردم آن چه را که جنها انجام میدادند و انسان از انجام دادن آن ناتوان بود، میدیدند.باید ایمانشان به خداوند مستحکمتر میشد و قدرت او را بیشتر درک میکردند، ولی آن چه رخ داد، انتشار خرافه و خیالبافی بود. اعتقاد مردم به قدرت جن افزون گشت تا جایی که نادانان میگفتند: جن علم غیب دارد.
من به عنوان یک موریانه نمیدانم چه کسی این شایعهی خندهدار و مسخره را پخش کرده است؟ نمیدانستم مسبب آن، جن بود یا انسان. مهم این بود که این شایعه تا آن جا گسترش یافت که جزو امور بدیهی درآمد. من میدانستم که جن علم غیب ندارد.منِ موریانه با همهی این سادگی و کوچکیام که فوتی مرا از جا میکند، توانستم این حقیقت را به اثبات برسانم که جن، علم غیب ندارد.جالب این است که من این کار را انجام دادم، بدون اینکه خودم قصدی داشته باشم.گرسنه بودم و نمیدانستم چه کار باید بکنم. پس عصا را خوردم، عصای سلیمان را… .
کمی به عقبتر برمی گردیم تا ماجرا روشنتر شود:
سلیمان، مشهورترین شخص زمان خود بود.او به قدری ثروتمند بود که دیوارهای کاخش را با چوبهای گرانبها ساخته و با شمشهای طلا پوشانده بودند. آه… چقدر دوست داشتیم روزی بتوانیم به کاخ سلیمان دست یابیم و خود را سیر کنیم، ولی با وجود طلاهای سرراهمان، این آرزو خوابی بیش نبود.این تمام آن چیزی است که از سلیمان میدانستیم.
ما موریانهها روش مخصوصی در زندگی داریم: زمین را میکنیم و لانههایی میسازیم که گنجایش ششصد هزار موریانه را دارند. برای تهویهی محل زندگی نیز روش جالبی داریم؛ مثلاً بیست تونل موازی در زیر زمین میکنیم. هر تونل درست زیر تونل دیگر قرار دارد.تونل بالا به سطح زمین راه دارد و تونلهای دیگر به تونل بالاتر میپیوندند.با لعاب خود، دیوارههای خاک و ماسه را سفت میکنیم.
پادشاهان ما عمر بسیار درازی دارند. ملکه، مسؤول تخم گذاری است. هر ملکه در طول دوران زندگی خود، حدود ده میلیون تخم میگذارد. پس از این که نوزادان به دنیا آمدند، در مشاغل گوناگون به کار میپردازند. برخی سرباز و برخی دیگر کارگر میشوند. سربازان از نظر جسمی از دیگران بزرگترند و سرشان نیز بزرگ و سفت است. هنگامی که به سرزمین مورچهها حمله میکنیم، سربازانی که به «صاعقه» معروفند، پیشتاز دیگر سربازان میشوند. این گروه از سربازان، در سر خود بینی بلندی همانند منقار دارند که مادّهای لزج از آن ترشح میشود و هنگام رویارویی با دشمن، سبب میشود افراد دشمن به یکدیگر بچسبند. بدین گونه دشمن را فلج میکنیم. در معدهی ما باکتریهایی وجود دارد که میتواند چوب را هضم کند. چوب، لذیذترین غذای ماست.
ما یک بار در سال مهاجرت میکنیم (البته یک بار در عمر). دستهی بزرگی از نرها و مادهها به دنبال لانهای جدید، با یکدیگر به پرواز در میآیند.هنگام هجرت، بیشتر افراد دسته را پرندگان میخورند یا در اثر عواملی دیگر میمیرند. تنها یک نر و ماده نجات مییابند و لانهی جدیدی حفر میکنند. پس از آن ، بالهایشان میافتد؛ زیرا دیگر فایدهای برایشان ندارد. سپس با هم ازدواج میکنند و ماده که ملکه است، تخم گذاری میکند. بدین گونه یک نر و یک ماده برای ساختن نسلی نو کفایت میکند.
به همراه هزاران موریانهی دیگر در حال پرواز بودم که ناگهان به زمین افتادم. یکی از بالهایم یکباره جدا شد و من سقوط کردم. بال دیگرم نیز از تنم جدا شد. فکر میکنید کجا سقوط کردم؟ من درون محراب سلیمان(ع) افتادم که در آن عبادت میکند. شناسایی آن جا را آغاز کردم. بسیار گرسنه بودم و کمی هم گیج .عظمت محراب که بیشتر از حدّ تعقل من بود، سبب شد بیشتر گیج شوم. زمین آن از شیشههای ضخیم و بر روی آب ساخته شده بود. دیوارهها نیز از کریستال بودند و سقف نداشت. صندلی سلیمان(ع) از طلا بود.
سلیمان (ع) بر صندلی نشسته بود، در حالی که چانهی خود را بر عصایی گذاشته بود و عصا را در دست گرفته بود. هیچ کس جرأت ورود به محراب را نداشت. گروهی از جنها دور محراب نشسته و منتظر بودند تا سلیمان عبادت خود را به پایان رساند و آنان در خدمت او باشند. تنها موجودی بودم که جرأت یافتم وارد محراب سلیمان شوم… اگر مرا ببیند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
با خود گفتم به او سلام کنم. به همین دلیل گفتم: سلام بر توای پیامبر خدا،ای سلیمان! سرور من! من به اشتباه به این جا آمدم. معذرت میخواهم. اگر راه را به من نشان دهی، از این جا میروم.
سلیمان (ع) پاسخی نداد.صدایم را بلندتر کردم…ولی سلیمان پاسخ نداد. به او نزدیکتر شدم. به چهرهی نورانی و عظیم او نگریستم. چشمانش باز بود و پلک نمیزد و گوشهایاز زمین را مینگریست. با خود گفتم: شاید هنوز در حال نماز است. منتظر شدم، ولی باز حرکتی نکرد. به او نزدیکتر شدم و گفتم:سرورم! من گرسنه هستم. چوبی در اتاق به جز عصایت نیست؛ چه کنم؟
سلیمان(ع) باز پاسخی نداد. نزدیکتر شدم. سخن خود را تکرار کردم، ولی سلیمان (ع) هم چنان ساکت ماند….
شب به پایان رسید. صبح آمد و سلیمان(ع) هم چنان بی حرکت نشسته بود. گویی به من الهام شد که او مرده است. لبهایش سفید شده بود و صورتش رو به زردی میرفت و این سکوت و سکون مهیب… همه و همه بر مرگ او دلالت داشتند. من بر روان پاکش نماز گزاردم. سپس به عصای او نزدیک شدم و به خوردن آن پرداختم؛ چون روزی من بود.
سلام خدا بر تو ای پیامبر بزرگ! بر تو ای پیامبر کریم و بخشنده!
در چندین روز، قسمتی از عصای سلیمان(ع) را خوردم. ناگهان روزی تعادل او به هم خورد و برزمین افتاد.البته من قصد این کار را نداشتم.
جنها، افتادن سلیمان را دیدند . خبر در شهر پیچید. سربازان وارد محراب شدند و او را مرده یافتند. جنها از زیر سلطهی سلیمان (ع) رها شده بودند. مردم فهمیدند که سلیمان(ع) مدتهای طولانی بود که مرده است، ولی جنها بدون این که از مرگ او آگاه باشند، در خدمت او کار میکردند. مرگ او غیب بود و جنها از آن آگاه نبودند.
فَلَمَّا قَضَینَا عَلَیهِ الْموْتَ مَا دَلَّهُمْ عَلی مَوتِهِ إلاّ دابّةُالأَرضِ تَأکُلُمِنْسَاَتَهُ فَلَمَّا خَرّ تَبَینتِِ الْجِنُّ أن لّوْ کانوا یعْلَمونَ الْغَیبَ مَا لبِثوا فِی الْعَذابِ الْمُهینِ .1
و چون ما مرگ را بر سلیمان مأمور ساختیم، به مرگ او به جز حیوان چوب خواری (موریانه) که عصای او را خورد و (جسد سلیمان که تا مدتهای طولانی به آن تکیه داشت) بر زمین افتاد، کس دیگری رهنمون نگشت. پس جنها اگر از غیب آگاه بودند، تا دیر زمان در ذلت و خواری باقی نمیماندند (و از اعمال شاقهای که به اجبار انجام میدادند، هماندم که سلیمان مرد، دست میکشیدند).
آری، منِ موریانه، این حقیقت را اثبات کردم که جن علم غیب ندارد. آری، خرافه را با ساقط کردن عصا، ساقط کردم.
1. سباء، 14.
برچسبها:
به نام خداوند رحمتگر مهربان
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
سوگند به روز قيامت (۱)
لَا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ ﴿۱﴾
و سوگند به نفس لوامه و وجدان بيدار و ملامتگر كه رستاخيز حق است (۲)
وَلَا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ ﴿۲﴾
آيا انسان مىپندارد كه هرگز استخوانهاى او را جمع نخواهيم كرد (۳)
أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ ﴿۳﴾
آرى قادريم كه حتى خطوط سر انگشتان او را موزون و مرتب كنيم (۴)
بَلَى قَادِرِينَ عَلَى أَن نُّسَوِّيَ بَنَانَهُ ﴿۴﴾
انسان شك در معاد ندارد بلكه او مىخواهد آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قيامت در تمام عمر گناه كند (۵)
بَلْ يُرِيدُ الْإِنسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ ﴿۵﴾
از اينرو مىپرسد قيامت كى خواهد بود (۶)
يَسْأَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ ﴿۶﴾
بگو در آن هنگام كه چشمها از شدت وحشت به گردش در آيد (۷)
فَإِذَا بَرِقَ الْبَصَرُ ﴿۷﴾
و ماه بىنور گردد (۸)
وَخَسَفَ الْقَمَرُ ﴿۸﴾
و خورشيد و ماه يك جا جمع شوند (۹)
وَجُمِعَ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ ﴿۹﴾
آن روز انسان مىگويد راه فرار كجاست (۱۰)
يَقُولُ الْإِنسَانُ يَوْمَئِذٍ أَيْنَ الْمَفَرُّ ﴿۱۰﴾
هرگز چنين نيست راه فرار و پناهگاهى وجود ندارد (۱۱)
كَلَّا لَا وَزَرَ ﴿۱۱﴾
آن روز قرارگاه نهايى تنها بسوى پروردگار تو است (۱۲)
إِلَى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ ﴿۱۲﴾
و در آن روز انسان را از تمام كارهايى كه از پيش يا پس فرستاده آگاه مىكنند(۱۳)
يُنَبَّأُ الْإِنسَانُ يَوْمَئِذٍ بِمَا قَدَّمَ وَأَخَّرَ ﴿۱۳﴾
بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است (۱۴)
بَلِ الْإِنسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ ﴿۱۴﴾
هر چند در ظاهر براى خود عذرهايى بتراشد (۱۵)
وَلَوْ أَلْقَى مَعَاذِيرَهُ ﴿۱۵﴾
زبانت را بخاطر عجله براى خواندن آن [= قرآن] حركت مده (۱۶)
لَا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ ﴿۱۶﴾
چرا كه جمعكردن و خواندن آن بر عهده ماست (۱۷)
إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ ﴿۱۷﴾
پس هر گاه آن را خوانديم از خواندن آن پيروى كن (۱۸)
فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ ﴿۱۸﴾
سپس بيان و توضيح آن نيز بر عهده ماست (۱۹)
ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ ﴿۱۹﴾
چنين نيست كه شما مىپنداريد و دلايل معاد را كافى نمىدانيد بلكه شما دنياى زودگذر را دوست داريد و هوسرانى بىقيد و شرط را (۲۰)
كَلَّا بَلْ تُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ ﴿۲۰﴾
و آخرت را رها مىكنيد (۲۱)
وَتَذَرُونَ الْآخِرَةَ ﴿۲۱﴾
آرى در آن روز صورتهايى شاداب و مسرور است (۲۲)
وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ ﴿۲۲﴾
و به پروردگارش مىنگرد (۲۳)
إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ ﴿۲۳﴾
و در آن روز صورتهايى عبوس و در هم كشيده است (۲۴)
وَوُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ بَاسِرَةٌ ﴿۲۴﴾
زيرا مىداند عذابى در پيش دارد كه پشت را در هم مىشكند (۲۵)
تَظُنُّ أَن يُفْعَلَ بِهَا فَاقِرَةٌ ﴿۲۵﴾
چنين نيست كه انسان مىپندارد او ايمان نمىآورد تا موقعى كه جان به گلوگاهش رسد (۲۶)
كَلَّا إِذَا بَلَغَتْ التَّرَاقِيَ ﴿۲۶﴾
و گفته شود آيا كسى هست كهاين بيمار را از مرگ نجات دهد (۲۷)
وَقِيلَ مَنْ رَاقٍ ﴿۲۷﴾
و به جدائى از دنيا يقين پيدا كند (۲۸)
وَظَنَّ أَنَّهُ الْفِرَاقُ ﴿۲۸﴾
و ساق پاها از سختى جان دادن به هم بپيچد (۲۹)
وَالْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ ﴿۲۹﴾
آرى در آن روز مسير همه بسوى دادگاه پروردگارت خواهد بود (۳۰)
إِلَى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَسَاقُ ﴿۳۰﴾
در آن روز گفته مىشود او هرگز ايمان نياورد و نماز نخواند (۳۱)
فَلَا صَدَّقَ وَلَا صَلَّى ﴿۳۱﴾
بلكه تكذيب كرد و روىگردان شد (۳۲)
وَلَكِن كَذَّبَ وَتَوَلَّى ﴿۳۲﴾
سپس بسوى خانواده خود باز گشت در حالى كه متكبرانه قدم برمىداشت(۳۳)
ثُمَّ ذَهَبَ إِلَى أَهْلِهِ يَتَمَطَّى ﴿۳۳﴾
با اين اعمال عذاب الهى براى تو شايستهتر استشايستهتر (۳۴)
أَوْلَى لَكَ فَأَوْلَى ﴿۳۴﴾
سپس عذاب الهى براى تو شايستهتر استشايستهتر (۳۵)
ثُمَّ أَوْلَى لَكَ فَأَوْلَى ﴿۳۵﴾
آيا انسان گمان مىكند بىهدف رها مىشود (۳۶)
أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن يُتْرَكَ سُدًى ﴿۳۶﴾
آيا او نطفهاى از منى كه در رحم ريخته مىشود نبود (۳۷)
أَلَمْ يَكُ نُطْفَةً مِّن مَّنِيٍّ يُمْنَى ﴿۳۷﴾
سپس بصورت خونبسته در آمد و خداوند او را آفريد و موزون ساخت (۳۸)
ثُمَّ كَانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّى ﴿۳۸﴾
و از او دو زوج مرد و زن آفريد (۳۹)
فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَالْأُنثَى ﴿۳۹﴾
آيا چنين كسى قادر نيست كه مردگان را زنده كند (۴۰)
أَلَيْسَ ذَلِكَ بِقَادِرٍ عَلَى أَن يُحْيِيَ الْمَوْتَى ﴿۴۰﴾
دانلود فایل با سایز 1.86mb دانلود
برچسبها:
قرآن كریم همه مسلمانان را به قرائت قرآن دعوت نموده است[1] و برای آن ثواب و فضیلت زیادی وارد شده است. بنابراین جا دارد هر مسلمانی مقداری از وقت خود را به قرائت قرآن اختصاص دهد. امّا وظیفه ما در قرائت قرآن همین جا پایان نمیپذیرد. كسی كه با قرآن مأنوس شد وظیفه دیگری هم نسبت به آن دارد كه قرآن به آن اشاره نموده است.
اهمیّت تدبّر در قرآن
خداوند در سوره «ص» آیه 29، وظیفه بعدی مسلمانان را در قبال قرآن چنین بیان میكند:
كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْكَ مُبارَكٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ.
قرآن كتاب با بركتی است كه آن را به سوی تو (ای پیامبر) فرستادیم تا (مردم) در آیات آن تدبّر كنند و برای خردمندان تذكّر است.
آیه یاد شده به همه مسلمانان میآموزد كه یكی از آداب تلاوت قرآن توجه به معانی قرآن و اندیشیدن در آیات آن است. به این معنا كه هر مسلمانی موقعی كه قرآن میخواند باید به معانی آیات توجه كند، پیام آیه را بفهمد و خود را مخاطب كلام خدا بداند تا زمینه عمل به آیات قرآن كریم را در خود فراهم سازد. برای این منظور از هنگام شروع تلاوت (استعاذه) تا اتمام قرائت لازم است قاری قرآن افكار خود را متمركز كند، به چیز دیگری جز قرآن و معانی آن فكر نكند.
اصولاً خواندن قرآن بدون تدبّر در آن، ارزش قابل توجّهی ندارد؛ زیرا هدف از نزول قرآن، عمل به آیات آن است و توجّه به معانی و تدبّر در قرآن، مقدّمه و دریچهای به سوی عمل است.
امام علی ـ علیه السّلام ـ درباره اهمیّت تدبّر در قرآن چنین میفرماید:
«اَلا لا خَیْرَ فی قِراءَهٍ لَیْسَ فیها تَدَبُّر...».[2]
بدانید قرائتی كه همراه با تدبّر نباشد خیری در آن نیست.
كلیدهای تدبّر در قرآن
1. استفاده از قرآنهای مترجم: كسانی كه با زبان عربی آشنا نیستند برای پی بردن به معانی آیات میتوانند از قرآنهایی كه ترجمه دارد استفاده كنند. سعی كنند از ترجمههایی بهره گیرند كه عباراتش ساده، سلیس و روان باشد. پس از تهیه قرآنهای مترجم، برای پی بردن به معانی آیات میتوان از دو روش بهره گرفت:
الف. قبل از خواندن هر آیه ترجمه آن را بخوانند و در آن اندیشه كنند. سپس ترجمه آیه بعد و... به همین ترتیب تا پایان قرائت عمل كنند.
ب. هر بار كه میخواهند قرآن بخوانند مقداری (مثلاً یك یا دو صفحه) را معین كنند. قبل از شروع به قرائت، ترجمههای آیات انتخابی را به دقت مطالعه كنند، پس از بهرهبرداری و تدبّر در آن، قرائت قرآن را شروع كنند.
2. ترتیل خواندن: منظور از ترتیل خوانی قرآن، صحیح خواندن و شمرده قرائت كردن آن است، در حالی كه به معانی آیات توجه شود. یكی از راههای اندیشیدن و تدبّر در قرآن، آرام و شمرده خواندن آن است كه به ان روش «ترتیل» میگویند. ولی كم نیستند افرادی كه سعی آنها موقع قرائت، به آخر سوره رسیدن است و جز آن فكر و ذكر دیگری ندارند. این نوع قرائت قرآن فضیلت چندانی ندارد، بلكه پیشوایان اسلام آن را ناپسند شمردهاند. امام علی ـ علیه السّلام ـ فرمود: از رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ در مورد آیه «و رتّل القرآن ترتیلاً» سؤال شد، حضرت فرمودند:
«بَیِّنْهُ تَبْییناً وَ لا تَهُذُّهُ هَذَّ الشِّعْرِ، قِفُوا عِنْدَ عَجائِبِهِ وَ جَرِّحُوا بِهِ الْقُلُوبَ وَ لا یَكُنْ هَمُّ اَحَدِكُمْ آخِرَ السُّورَهِ».[3]
آیات قرآن را به روشنی تلاوت نما و همچون شعر آن را به سرعت قرائت نكن، در برابر شگفتیهایش بایستید و دلهای خویش را به وسیله قرآن بشكنید و سعی هیچ یك از شما رسیدن به آخر سوره نباشد.
3. دوری از گناهان: قرآن كریم كتاب حقّ است و برای هدایت همه انسانها نازل شده است. یكی از زمینههای هدایت، تلاوت قرآن همراه با تدبّر است. ولی بعضی از انسانها بر اثر گناه، بر دلهایشان قفلهایی نهاده میشود و توفیق تدبّر در قرآن نصیبشان نمیشود. خداوند در این زمینه میفرماید:
«أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها»[4]
آیا آنها در قرآن تدبّر نمیكنند، یا بر دلهایشان قفل نهاده شده است.
دلبستگی به دنیا و گناه مانع توجّه و تفكّر در قرآن است. گناه، دل را قفل و میبندد، همان طوری كه دربهای ظاهری با قفل آهنی بسته میشود. اگر كسی چشم دلش باز بود میتواند در قرآن تدبّر كند و معانی قرآن را در آن نفوذ دهد.
از خدای رحمان و رحیم میخواهیم به همه ما مسلمانان به خصوص پیروان اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ توفیق قرائت و تدبّر در قرآن عنایت فرماید و موانع تدبّر در قرآن را از سرِ راهِ آنان بردارد. [1] . فاقرؤوا ما تیسّر من القرآن، (مزّمّل، آیه 20).
[2] . بحار الانوار، ج 89، ص 211.
[3] . كنز العمّال، ج 2، ص 205، روایت 3035.
[4] . محمّد (47)، آیه 24.
برچسبها:
چرا برزخیان را به دنیا بر نمى گردانند؟
طبق آیات سوره مۆمنون بسیارى از مردم لحظه مرگ، قبل از اینکه ملک الموت جانشان را بگیرد، وقتى که پرده کنار مىرود، و وضع خود را مشاهده مىکنند، با التماس به پروردگار مىگویند:«رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ»
خدایا ما را به اول تکلیف برگردان، تا ما زندگى نابود شده را جبران کنیم.
میلیونها نفر در هنگام مرگ این تقاضا را از خدا کردهاند، خداوند چند نفر را برگرداند؟ هیچ کس را برنگرداندند.«کَلَّا إِنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى یَوْمِ یُبْعَثُونَ»
برزخ و ارواح سه گانه
وقتى کفار و مشرکان و منافقان و اهل گناه ، در آستانه مرگ و رفتن به عالم ((برزخ )) قرار مى گیرند، خود را در حال بریده شدن از این جهان و قرار گرفتن در جهان دیگر مى بینند، پرده هاى غرور و غفلت از مقابل دیدگانشان کنار مى رود. گویى سرنوشت دردناک خویش را با چشم خود مى بینند. عواقب شوم عمر و سرمایه هاى از دست رفته و کوتاهى هایى که در گذشته کرده و گناهانى را که مرتکب شده اند، در آن جا مشاهده مى کنند. این جا است که ناله و فریاد آنها بلند مى شود و مى گویند:
((اى پروردگار! ما را به دنیا برگردان شاید گذشته خود را جبران کنیم و عمل صالحى در برابر آن چه ترک کرده ایم به جا آوریم )).(سوره مۆمنون)
اما از آن جا که قانون آفرینش ، چنین اجازه بازگشتى را به هیچ کس ، (نه نیکوکاران و نه بدکاران ) نمى دهد، به آنها چنین پاسخ داده مى شود:
((هرگز ره بازگشتى وجود ندارد، این سخنى است که به زبان مى گویید، این لقلقه کلامى بود که در دنیا با خود داشتید)
اگر کافران را رسد مرگ پیش پشیمان بگردند از کار خویش
به ایزد بگویند با چشم تر به دنیا مرا بازگردان دگر
که شاید به جبران اعمال بد عمل هاى نیکو زمن سر زند
جوابش بگویند با این سخن چنین کار هرگز نخواهد شدن
که با حسرتى تلخ از بطن جان بیارند این نکته را بر زبان
به برزخ گزینند آنان سرا که مبعوث گردند روز جزا
مگر صدها بار در تشییع جنازه ها شرکت نکردید و در مجالس ختم و ترحیم حضور به هم نرساندید و صداى ناله آن مسکین در قبر را نشنیدید که مى گفت : خدایا! مرا براى تدارک اعمال ، براى بیدارى و هشیارى ، براى پیمودن راه به سوى محبوب مطلق به دنیا برگردان . آیا اینها براى شما کافى نبود؟
این سخنى است که هرگز از اعماق دلى با اراده و آزاد برنخواسته ، این همان سخنى است که هر بدکارى به موقع گرفتار شدن در چنگال مجازات و هر قاتلى به هنگام دیدن چوبه دار مى گوید.
به آنها گفته مى شود: مگر در دنیا نبودید و حجت بر شما تمام نشد؟
مگر خورشید و ماه بر شما طلوع و غروب نداشت و مهلت تمام نشد؟ مگر حقایق به شما نرسید؟ مگر عاجز و از مستضعفین بودید، مگر از سرمایه هاى عمر و علم و قدرت و فراغت و امنیت به اندازه کافى و وافى در اختیار نداشتید؟ چرا عمل نکردید؟ با غفلت مى خوابیدید و بیدار مى شدید؟ مگر خواب و بیدارى ها نمونه اى از مرگ و حیات نبود؟ مگر هزاران بار نمردید و زنده نشدید؟ آیا این مقدار براى شما کافى نبود؟
مگر صدها بار در تشییع جنازه ها شرکت نکردید و در مجالس ختم و ترحیم حضور به هم نرساندید و صداى ناله آن مسکین در قبر را نشنیدید که مى گفت: خدایا! مرا براى تدارک اعمال ، براى بیدارى و هشیارى ، براى پیمودن راه به سوى محبوب مطلق به دنیا برگردان . آیا اینها براى شما کافى نبود؟
امام صادق علیه السلام فرمود:
وقتى جنازه اى را به سوى قبرستان حمل مى کنى ، خود را چنین پندار که تو آن جنازه اى هستى که به دوش مردم حمل مى شوى ، چنین پندار که تو از پروردگارت مسئلت نموده اى ترا به دنیا برگرداند و خداوند دعاى ترا مستجاب نموده و به دنیا بازگردانیده است ! حال ببین چگونه در اعمال خود تجدید نظر مى کنى و گذشته را تدارک مى نمایى !(بحارالانوار)
اگر خداوند آنها را به دنیا برگرداند با همان فکر و عقیده و اعمال و کردارى که سابقا داشتند برمى گردند، نه آن که یک نفس پاک و طاهر را خلق کند و به دنیا برگرداند؛ زیرا در این صورت دیگر آنها افراد سابق نیستند و موجودات دیگرى هستند که ربطى به آنها ندارند.
اگر آنان را با همان فکر و عقیده اى که داشتند برگرداند باز همان اعمال و کردار غلطى را که داشتند از دست نخواهد داد و به دنبال همان فکر و عقیده اى که داشتند، خواهند رفت .
قرآن در این باره مى فرماید: «اگر آنها را به دنیا برگردانیم باز به همان اعمال و کردار سابق بر مى گردند و آنها در این حرفى که مى زنند دروغ مى گویند.»
برچسبها:
به نام خداوند رحمتگر مهربان
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
بگو اوستخداى يگانه (۱)
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ﴿۱﴾
خداى صمد [ثابت متعالى] (۲)
اللَّهُ الصَّمَدُ ﴿۲﴾
[كسى را] نزاده و زاده نشده است (۳)
لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ ﴿۳﴾
و هيچ كس او را همتا نيست (۴)
وَلَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ ﴿۴﴾
اثبات احدیت صمدیت برای خدا و نفی زاییده و زاییده شدن و همتا داشتن برای او
وجود خدا برای همه ثابت است و شکی در ان نیست چون انسان فطرتا خدا جوهست واسه همینه کهچندتا ین وجود داره اما این سوره بیان میکنه که اون خدا باید چه ویژگی هایی داشته باشه که هرگاه خدایی پیدا کردید که این ویژگی ها را داشت اون مصداق و اقعی خدا هست و
اولا احد با واحد فرق دارد و واحد ممکن
شبیه داشته باشد اما احد ان یگانه هست که دومی ندارد و دوییت در او معنی
نمیکند دوما احد را به کسی گویند که محدودیت ندارد وهمه جا را پر کرده است
پس پروردگار باید اولا ویژگی دوییت را نداشته باشد دوما نا محدود باشد
ایه 2 صمد یعنی سید و سروریکه به همه برتری دارد و کسی بر او برتری ندارد
ونتیجه این برتری اینست که همه به او نیاز دارند و او به کسی نیاز ندارد ؟
ایا خورشید اینطور است ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ نه پس خدایی که احد است و دومی ندارد
ونامحدود است مسلما صمد و بی نیاز هم هست
آیه 3 نه زاده ونه زاییده
شده چطور ممکن است احد باشد صمد باشد زاییده یا زاینده کسی باشد پس اگر
اینطور باشد نه صمد است نه احد است چون کسی که چیزی را میزاید محدود است و
تجزیه پذیر . ولم یکن یکن له کفوا احد یعنی هیچ کفو وهمتایی ندارد که
دقیقا احد باشد دقیقا صمد باش و دقیقا لم یلد و لم یولد باشد چون اگر
اینطور باشد دیگر نه احد است نه صمد دوتا احد که وجود ندارد
خدایا پرتوی نورانی اخلاص را در عقل ما برویان
برچسبها:
عمر و مدفن برخی از پیامبران
تعداد پیامبران الهی
ابوذر(ره)ازحضرت رسول اکرم(ص)پرسید:یارسول الله انبیاء الهی چند نفر بوده اند؟پیامبر(ص)درجواب فرمود:صدوبیست وچهار هزار نفر که سیصدو سیزده نفرازآنان مبعوث به رسالت شده اند (مرسل بوده اند).
اسامی پیامبرانی که در قرآن آمدهاست :
(آدم-ادریس-نوح-هود-صالح-ابراهیم-لوط-اسماعیل-اسحاق-یعقوب-یوسف-شعیب-ایوب-موسی-هارون-داوود-
سلیمان-الیاس-یونس-ذوالکفل-زکریا-یحیی-عیسی-حضرت محمد(ع)لقمان(ع)-طالوت(ع)-ذوالقرنین(ع)
پیامبران خود نیز دو دسته اند :
الف)پیامبران تشریعی ب)پیامبران تبلیغی
پیامبران اولوالعزم پیامبران تشریعی هستند که بنابر قول مشهور پنج نفربوده اند که دارای دین وشریعت مخصوص وکتاب بوده اندو آنان عبارتند از(حضرت نوح-حضرت ابراهیم-حضرت موسی-حضرت عیسی وحضرت محمد(ص).
بیشتر آشنا شویم با پیامبران الهی:
÷حضرت آدم(ع)-لقب:خلیفه الله –کنیه:ابوالبشر-مدت عمر:930سال-محل دفن:نجف اشرف.
÷حضرت ادریس(ع)-پدر:یرد-مادر:بره-مدت عمر:365سال-آن حضرت به آسمان عروج کرد.
÷حضرت نوح(ع)-لقب:نبی الله –پدر:لمک-مادر:قینوش –مدت عمر:1200سال-محل دفن:نجف اشرف.
÷حضرت هود(ع)-پدر:شالخ-مادر:بکیه –مدت عمر:460سال-نام قوم:عاد-محل دفن:نجف اشرف.
÷حضرت صالح(ع)-پدر:جابر-مدت عمر:280سال –نام قوم:ثمود-آیت:ناقه-محل دفن:نجف اشرف.
÷حضرت ابراهیم(ع)-تولد:شهر اور درکشوربابل-پدر:تارخ-عمو:آزر-مادر:ورقه-لقب:خلیل الله-کتاب:صحف-
مدت عمر175سال-حاکم زمان:نمرود-آیت:سردوگلستان شدن آتش-اقدام:تجدیدبنای کعبه-محل دفن:فلسطین.
÷حضرت اسماعیل(ع)پدر:ابراهیم(ع)-مادر:هاجر-لقب:ذبیح الله-مدت عمر:137سال-محل دفن:حجر اسماعیل.
÷حضرت اسحاق(ع)پدر:ابراهیم(ع)-مادر:ساره-لقب:وجیه الله-مدت عمر:180سال-محل دفن:فلسطین.
÷حضرت لوط(ع)-پدر:هاران-مادر:ورقه-مدت عمر:80سال-نام قوم:لوط-محل دفن:فلسطین.
÷حضرت یعقوب(ع)-پدر:اسحاق-مادر:رفقه-مدت عمر:147سال-محل دفن:فلسطین.
÷ حضرت یوسف(ع)-پدر:یعقوب- مادر:راحیل-لقب:صدیق-مدت عمر120سال-محل دفن:فلسطین.
÷ حضرت شعیب(ع)-پدر:صیفون-مادر:میکاء-لقب:خطیب الانبیاء-مدت عمر:242-محل دفن:فلسطین.
÷ حضرت ایوب(ع)-پدر:آموص-مادر:یاحیر-مدت عمر:140سال-محل دفن:بلاد حوران.
÷ حضرت موسی(ع)-تولد:مصر-پدر:عمران-مادر:یوکابد-لقب:کلیم الله-کتاب:تورات-نام قوم:بنی اسرلییل-
مدت عمر:120سال-حاکم زمان:فرعون(رامسس دوم)-آیات:عصاویدالبیضاء-محل دفن:فلسطین.
÷حضرت هارون(ع)-پدرعمران -مادر:یوکابد-مدت عمر:123سال-محل دفن:طورسینا(مصر).
÷حضرت داوود(ع)-پدر:ایشیء-لقب:نبی الله الحاکم -مدت عمر:100سال-محل دفن:فلسطین.
÷حضرت سلیمان(ع)-پدر:داوود-مادر:برسبا-لقب:حشمت الله-مدت عمر:53سال-محل دفن:فلسطین.
÷حضرت الیاس(ع)-پدر:یاسین-مادر:ام حکیم-مدت عمر:22سال-آن حضرت به آسمان عروج کرد(آب حیات نوشید).
÷حضرت الیسع(ع)-پدر:اخطوب-مدت عمر:75سال-محل دفن:دمشق(شام).
÷حضرت یونس(ع)-پدر:متی-مادر:تنجیس-لقب:ذوالنون-مدت عمر:40سال-محل دفن:کوفه(عراق).
÷حضرت ذوالکفل(حزقیل)(ع)-پدر:ادریم-مدت عمر:75سال-محل دفن:بین کوفه وحله(عراق).
÷حضرت زکریا(ع)-پدر:برخیاء-مدت عمر:115سا ل- محل دفن:بیت المقدس.
÷حضرت یحیی(ع)پدر:زکریا-مادر:عیشاء-مدت عمر:30سال-محل دفن:دمشق(مسجد اموی).
حضرت عیسی(ع)-مادر:مریم(س)-لقب:مسیح(روح الله)-آیات:در گهواره سخن گفتن(انا عبد الله هستم)-
شفادادن بیماران وزنده کردن مردگان به امر خدا-کتاب:انجیل-مدت عمر:33سال-آن حضرت به آسمان عروج کرد.
÷حضرت محمد(ص)-پدر:عبدالله(ع)-مادر:آمنه بنت وهب(س)-لقب:رسول الله(خاتم الانبیاء)-آیات: شق القمر
کردن و به معراج رفتن وقرآن کریم-کتاب:قرآن کریم-دین:اسلام-رحلت:28صفرسال11هجری قمری(مدینه)در
سن 63سالگی
برچسبها:




