معماهای قرآنی به همراه پاسخ
1-تعداد آیات قرآن = 6236آیه
2-تعداد کلمات قرآن= 77701کلمه
3-تعداد حروف قرآن = 323671حرف
4-به کدام حیوان در قرآن تهمت زده شده است؟ گرگ
5- آن کیست که به نیروهای خود هشدار داد اما نه از انس بود و نه از جن؟ مورچه
6- قلب قرآن کدام سوره است؟ یاسین
7- عروس قرآن = الرحمن
8-سوره های دارای سجده واجب = «سجده – فصلت – نجم – علق»
9- آغاز نزول قرآن در چه ماهی و چه شبی بوده ؟ ماه رمضان – شب قدر
10- سوره ای که به شناسنامه خدا معروف است؟ توحید
11- سوره ای که در همه ی آیاتش کلمه «الله » به کار رفته است؟ مجادله
12- بزرگترین و کوچکترین حیوان در قرآن = بزرگترین : فیل – کوچکترین : پشه
13- کوتاه ترین آیه قرآن = سوره ی الرحمن آیه « مدهامتان » یک کلمه است
14- کدام آیه است که می توان آنرا از هر دو طرف خواند؟ آیه 3 سوره مدثر( ربک فکبر)
15- نام تنها ماه از دوارده ماه سال قمری که در قرآن امده است ؟ ماه رمضان
16- کلمه« الله» چند بار در قرآن آمده است؟ 2697بار
17- کلمه ای از قرآن که در تمام سوره ها حداقل یک بار آمده است ؟ الله
18- بهترین نوشیدنی که در قرآن به آن اشاره شده ؟ = شیر
19- بهترین خوردنی قرآن = عسل
20- منفور ترین امر حلال نزد خدا در قرآن ======= طلاق
21- بزرگترین کلمه قرآن === فا سقیناکموه
22- کلمه وسط قرآن ====== ولیتلطف در سوره کهف
23- آِیه ای که سر بریده امام حسین (ع) تلاوت فرمود؟ آیه 9 سوره کهف
24- سوره ای که 2بار بر پیامبر (ص) نازل شده است؟ حمد
25- نام قرآن چند بار در قرآن آمده است ؟ 70 بار
برچسبها:
1-آیه ای راذکرکنید که بی نقطه باشد(غیر از اولین آیه سوره ها)
2-اسامی7 سوره بی نقطه را ذکر کنید؟
3-از حبوباتی که در قرآن به آنها اشاره شده و بی نقطه است،چیست؟
4-حیوانی در قرآن که بی نقطه است را نام ببرید؟
5-نام کشوری در قرآن که نقطه ندارد کدام است؟
6-پرندهای در قرآن که بی نقطه است نامش را بیابید؟
7-سرزمینی در قرآن که بی نقطه است را پیدا کنید؟
8-دو ذکر بی نقطه که در قرآن نیز آمده اند را ذکر کنید؟
9-آسمان در قرآن بی نقطه است؟
10-اسامی پیامبرانی را که نقطه دار نباشند در قرآن ذکر کنید؟
11-رنگی در قرآن است که نقطه ندارد؟
12-کدام قوم است که در قرآن بی نقطه است؟
13-تعدادی از اسامی خداوند تبارک و تعالی در قرآن که بدون نقطه اند؟
14-از اسامی روز قیامت در قرآن که بی نقطه است؟
15-دو اصل از اصول دین در قرآن که نقطه ندارند کدام است؟
16-کدام یک از فروع دین در قرآن است که نقطه ندارد؟
-عضوی از اعضاء بدن انسان که در قرآن بی نقطه آمده کدام است؟
18-تعدادی از اسامی قرآن در قرآن که بی نقطه اند را نام ببرید؟
19-زمانی در قرآن که نقطه ندارد را نام ببرید؟
20-عددی در قرآن و بی نقطه است را بیابید؟
21-به کدام حیوان در قرآن تهمت زده شده است؟
21-کدام سوره قرآن به نام یکی از فلزات است؟
22-نام دیگر سوره نور چیست؟
23-نام دیگر سوره احزاب چیست؟
24-سفر فضایی پیامبر(ص)چه نام داشت؟
25-آن چیست که از نظر قرآن از قتل بالاتر است؟
جواب سوالات
1-(الله الصمد) در سوره توحید
2-حمد،طور،رعد،مسد،طه،محمد،روم
3- (عدس) فقط یک بار و آن هم در سوره بقره آیه 61 است
4-(حمار)در سوره جمعه به معنای الاغ
5-(مصر)
6-(هدهد)
7-(روم)
8-(لااله الاالله)و (الحمد الله)
9-(سماء)
10-محمد ،موسی،هود،آدم و ...
11-رنگی سیاه (اسود)در سوره بقره آیه 187
12-قوم (عاد)
13-صمد،احد،الله،ملک
14-(معاد)در سوره قصص
15-عدل و معاد
16-(صوم) به معنای روزه
17-(رأس) به معنای سر
18-هادی،عدل،امر،وحی،روح،صراط،علم
19-(عصر) یعنی بعداز ظهر
20-(احد) یعنی یکی در«قل هوالله حد»
22-عفاف
23-حجاب
24-معراج
25-فنته
برچسبها:
در اینجا بهترین و کاملترین تلاوتهای استاد عبدالباسط رو برای دوستان خوب و عزیز گذاشتم برای دانلود امیدوارم که ساعاتی خوشی رو در این وبلاگ سر کنید نظر یادتون نره
حل شده به لطف پروردگار
توبه طارق بلد قدر 3
حج بلد ٤ حشر تكوير فجر ٥ رحمن 60 ـ 1 ٦ زمر غافر ٧ ق غاشيه فجر ٨ قصار الشور ٩ قصص حاقه ۱٠ قمر رحمن ۱۱ قمر رحمن نبأ تكوير ضحي انشراح حمد بقره ۱٢ كهف 59 ـ 32 ۱٣ ليل ۱٤ مائده نبا شمس ۱٥ مدثر قيامه ۱٦ نبا انفطار ۱٧ هود قيامه ۱٨ يوسف 29 ـ 1 ۱٩
برچسبها:
به نام خداوند رحمتگر مهربان
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
ما [قرآن را] در شب قدر نازل كرديم (۱)
إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ ﴿۱﴾
و از شب قدر چه آگاهت كرد (۲)
وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ ﴿۲﴾
شب قدر از هزار ماه ارجمندتر است (۳)
لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ ﴿۳﴾
در آن [شب] فرشتگان با روح به فرمان پروردگارشان براى هر كارى [كه مقرر شده است] فرود آيند (۴)
تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ ﴿۴﴾
[آن شب] تا دم صبح صلح و سلام است (۵)
سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ ﴿۵﴾
برچسبها:
خداوند زمین را در دو روز (دوره) بیافرید و بر آن کوههایی استوار ساخت و در آن برکت انداخت و رزق و روزیهای (اهل) آن را به صورت مساوی برای درخواستکنندکان در چهار روز (دوره) در آن مهیا نمود، سپس رو به سوی آسمان آورد در حالیکه دود بود «و به آسمان و زمین گفت: به میل خود و یا به اکراه به سوی من بیایید، آن دو گفتند: ما فرمانبردارانه به میل خود میاییـم»؛ سپـس بر عرش مستولی شد و خورشید و ماه را مسخر نمود تا هر یک تا زمانی معلوم به جریان خود ادامه دهند و آنگاه فرشتگانی را آفریدکه به ستایش او تسبیح گویند و نامش را مقدس بدارند و او را خالصانه پرستش نمایند.
سپس ارادهی خداوند بر این استوار گردید و حکمتش چنین اقتضا نمود کـه آدم و فرزندانش را بیافریند تا در زمین ساکن شوند و در عمران و آبادانی آن بکوشند و از اینرو به فرشتگانش خبر داد که او آفرینشی دیگر ایجاد خواهد کرد که در زمین به سعی و تلاش بپردازند و در گوشه و کنار آن حرکت و تکاپو نمایند و نسلشان در همه جای آن پراکنده شود و از روییدنیهای آن بخورند و گنجها و خیرات درون آن را استخراج نمایند و همواره عدهای از آنان جانشین عدهای دیگر شوند.
فرشتگان
مخلوقاتی بودند که خداوند آنان را برای عبادت خود برگزیده، نعمت خود را به
وفور بر آنان فرو ریخته، فضل خود را به آنها هدیه داده و آنها را به
کسب رضایت خود موفق و به طاعتش هدایت نموده بود و در نتیجه، بر آنان بسیار
گران آمد که خداوند مخلوقی دیگر غیر از آنان را بیافریند و ترسیدند که این
عمل پروردگار به علت کوتاهی آنها در عبادت و یا مخالفت یکی از آنان با
پروردگار بوده باشد، از اینرو به سرعت به تبرئهی خود پرداختند و گفتند:
پروردگارا! چگونه غیر از ما را میآفرینی در حالی که ما همواره به تسبیح
تو مشغولیم و نام و یاد تو را مقدس میداریم؟ در حالی که آنانی که تو در
زمین جانشین میگردانی به ناچار به علت وجود منافع در زمین و جلب منفعت از
جانب هر کدام، با هـم به اختلاف میپردازند و در زمین فساد میکنند و خون
زیادی خواهند ریحت و جانهای افرادی بیگناه را از آنان خواهند ستاند:
﴿ایا در آن کسانی را قرار میدهی که در آن به فساد و خونریزی میپردازند
در حالی که ما همواره به ستایش تو تسبیحگو هسـتیم و تو را مقدس
میداریم؟﴾[۱].
این سخنان را به دلیل علاقه به چیزی که شک و شبههشان را برطرف کند و
وسواسی را که در سینه داشتند بزداید، گفتند و امیدشان چشـم انتظار خداوند
بود تا که آنها را در زمین جانشین گرداند، زیرا آنها در رعایت نعمتهای
الهی پیشقدم و در شناخت حق خداوند شایستهتر بودند و این سوال آنان به
منزلهی انکار عمل خداوند و یا شک در حکمت او و یا برشمردن نقص جانشین او و
نوادگانش نبود زیرا فرشتگان اولیای مقرب خداوند و بندگان گرامی او بودند
که بر سخن او پیشی نمیگرفتند و به دستورات او گردن مینهادند. خداوند به
آنان جوابی داد که باعث اطمینان دلهایشان گشت و مایهی آرامش قلبهایشان؛
خداوند فرمود: ﴿به راستی من چیزی را میدانم که شما نمیدانید﴾[۲]
و از حکمت جانشینی او از چیزی آگاهم که شما درک نمیکنید، پس هرچه را که
بخواهم میآفرینم و هر که را که بخواهـم جانشین میگردانم و آنچه را بر
شما پنهان و پوشیده مانده است، به زودی خواهید دید: ﴿پس هرگاه خلقت او را
کامل نمودم و از روح خود در او دمیدم، سجدهکنان در مقابل او سر فرو
آورید﴾[۳].
خداوند آدم را از گل خشک سیاه بدبو و تغییر شکل یافته به صورت کالبد
انسانی استوار آفرید و سپس از روح خود در او دمید و آنگاه نسیم زندگی در
او وزید و او انسانی کامل شد و سپس خداوند به فرشتگان دستور داد که آدم را
سجده کنند و آنان فرمانبردارانه خواستهی پروردگارشان را اجابت نمودند و
برای بزرگداشت آدم به سوی او شتافتند و در مقابلش سجدهکنان پیشانیهای خود
را بر خاک کشیدند به جز ابلیس که از دستور پروردگارش سر باز زد و به
معصیت پروردگار گروید و ﴿سرپیچی کرد و تکبر ورزید و جزو کافران گشت﴾[۴].
خداوند علت امتناع ابلیس را از او پرسید و
از او خواست که حکمت سرپیچی خود را بیان کند و فرمود: ﴿چه چیز تو را از
سجده نمودن به آفریدهی دست من منع نمود ایا تکبر ورزیدی و یا خود را بلند
مرتبه پنداشتی﴾؟[۵] ابلیس چنین پنداشت که از
جهت عنصری، بهتر از آدم است و جوهری پاکتر از او دارد و گمان نمود که کسی
در قدر و منزلت به پای او نمیرسد و رقیب او نمیشود و به مکانی بالاتر از
جایگاه او ارتقا نمییابد، از اینرو گفت: «من از او بهترم، من را از
آتش آفریدی و او را از خاک»، او با این سخنان عصیانش را آشکار نمود،
مخالفت و بهتان روشن خود را علنی نمود و نسبت به دستور پروردگارش تکبر و از
سجده نمودن به آفریدهی دست خداوند اجتناب ورزند و جزو کافران گشت؛
خداوند به علت سرپیچی شیطان و مخالفت او با امرش ابلیس را مجازات نمود و او
را ندا داد: ﴿پس از بهشت خارج شو به راستی که تو رانده شدهای و تا روز
قیامت لعنت بر تو است﴾؛[۶] ابلیس از پروردگار
درخواست نمود که تا روز قیامت به او مهلت دهد و زندگانی او را تا روز زنده
شدن مردگان طولانی نماید؛ خداوند [بخشی از] خواستهی او را اجابت نمود و
به او گفت: ﴿تو از مهلت دادهشدگانی تا روز وقت معلوم [نفخهی اول]﴾[۷]؛
هنگامی کـه خواستهی ابلیس اجابت شد و او به آرزوی خود رسید، فضل خداوند
را شکرگزاری نکرد، بلکه نعمتش را با کفران و فضلش را با عناد و انکار جواب
داد و گفت: ﴿خداوندا! به علت این که من را گمراه نمودی در راه راست تو
به کمین آنان مینشینـم﴾[۸] تا آنان را فریب دهـم و
در گمراه نمودنشان از هیچ کوششی فروگذاری نمیکنم ﴿و سپس از جلو و عقب و
راست و چپشان به سمت آنها میروم و تو بیشتر آنان را شکرگزار نخواهی
یافت﴾[۹].
خداوند ابیس را از رحمت خود طرد نمود و به او مهلت داد تا به آرزوبش برسد و
به او گفت: راهی را که برگزیدهای در پیشگیر و در روش بدی که خواهان
آنی، جلو برو، ﴿با صوت و آهنگ خود هر کدام از آنان را که میتوانی تحت
تاثیر خود قرار ده و برای غلبه بر آنان سواره و پیادهی خود را فرا بخوان و
در مال و اولاد آنان شریک شو﴾[۱۰] به آنان
وعدههای دروغین بده و ذهن آنان را به آرزوهای دور از دسترس مشغول نما، اما
هرگز ین تو و آن بندگان مخلصی که عقیدهای صحیح و عزمی قوی دارند، آزادت
نخواهـم گذاشت تا بر آنان تسلط یابی و سلطهای برای آنان نداری، زیرا
دلهای آنان به تو تمایلی ندارد و گوشهایشان سخنان تو را نخواهد شنید. اما
هر چه تو در گمراه کردن و در فتنه انداختن آدمیان بکوشی، حسابت سنگینتر و
سزایت دردناکتر خواهد شد و «به طور حتم، من جهنم را با تو و تمام آنانی
که دنبالهرو تو باشند، پر خواهـم نمود».
فرشتگان بر آدم سجده بردند و برتری او را پذیرفتند و اقرار نمودند که مقام او برتر است و از آنان به خداوند نزدیکتر است؛ اما شاید گمان مینمودند که دانش و درک و فهم آنان بیشتر است، از اینرو خداوند از علم خود به آدم عطا نمود و از نور خود بر او سرازیر کرد و اسامی تمام موجودات را به او یاد داد و این موجودات را به فرشتگان عرضه نمود و گفت: ﴿اسامی این موجودات را به من خبر دهید، اگر راست میگویید﴾[۱۱]، تا ناتوانی و نقص آنها را آشکار نماید و آنان نیز بدانند که حکمت خداوند چنین اقتضا نموده است که آدم شایستهتر به بیان اسامی باشد و حق و شایستهتر این است که جانشینی او مورد انکار قرار نگیرد؛ فرشتگان در مقابل این رویاروبی بهت زده شدند و هنگامی که تلاش نمودند تا برای پاسخ در درون خود به جستوجو بپردازند، متحیر و پشیمان شدند و زمانی که به علم سابق خود رجوع نمودند، راهی به جواب نیافتند و از اینرو به ناتوانی خود اقرار و به کوتاهی و نقص دانش خود اعتراف نمودند ﴿و گفتند: خداوندا! تو منزهی، ما را دانشی نیست مگر آنچه تو ما را آموختهای به درستی که تو بسیار دانا و با حکمت هستی﴾[۱۲]
هنگامی که آدم از فیض پروردگار لبریز گشت و شعلههایی از نور علم او برگرفت، خداوند به او دستور داد که فرشتگان را از آنچه آنان در شناختنش ناتوان ماندند و فهم آنان از دانش در مورد آن قاصر ماند، خبر دهد تا بدینوسیله فضل خود را آشکار و حکمت جانشین شدن خود را بیان نماید؛ جانشین خداوند فرشتگان را از چیزیکه آنان در مورد آن عاجز ماندند، خبر داد و خداوند آنان را ندا داد: ﴿مگر به شما نگفتم که به درستی، من غیب آسمانها و زمین را میدانم و به آنچهکه شما آشکار و پنهان میکنید، آگاهم؟﴾[۱۳].
در این هنگام فضل آدم بر فرشتگان مشخص گردید و آنان به رمز آفریدن او پی بردند و حکمت جانشینی او بر آنها آشکار گردید.
خداوند، قدرت و بیباکی خود را به ابلیس نشان داد و وی را درمانده ساخت و از او سلب نعمت نمود و آدم و همسرش را مورد عنایت قرار داد و آنان را در بهشت جای داد و به آدم وحی نمود که: نعمتم بر خودت را به یاد آور که من تو را با آفرینشی تازه و نو آفریدم و به ارادهی خود تو را به صورت انسانی کامل درآوردم و از روح خود در تو دمیدم، فرشتگانم را به سجده کردن بر تو واداشتم و شعلهای از دانش خود را به تو ارزانی داشتـم و این ابلیس است که وی را به علت خروج از طاعتش از رحمت خود ناامید و او را طرد و لعن نمودم و ایـن بهشت جاودان است که آن را منزل و مکان تو قرار دادم که اگر تو مرا اطاعت کنی، با نیکی به تو جواب خواهم داد و تو را در بهشت جاودانه خواهم ساخت، اما اگر ترک عهد نمایی، تو را از منزل بهشت خود خارج خواهم کرد و به آتش خود تو را عذاب خواهـم داد و نیز فراموش نکن که این ابلیس، دشمن تو و همسر توست، پس هوشیار باش که تو را از بهشت خارج نکند که در این صورت بدبخت خواهید شد. خداوند، آدم و حوا را در بهشت آزاد گذارد تا از هر آنچه که میخواهند به وفور بخورند اما آن دو را نهی نمود که از میان آن همه درخت فقط به یک درخت نزدیک نشوند و برای این که ابهام را از آنان بزداید تا در شناخت آن درخت، شکی نداشته باشند، به صورت معلوم و معین به آن درخت اشاره نمود تا از هر شکی که ممکن است در درون آنان راه یابد، جلوگیری نماید و به آنان وعده داد که در صورت نزدیک شدن به آن درخت و با خوردن میوهی آن، در زمرهی ستمکاران قرار خواهند گرفت و وعده نمود که در صورت اجتناب از آن درخت منع شده، اسباب نعمت و راحتی آنها در بهشت را بیشتر و بادوامتر کند، به صورتیکه هرگز در آن گرسنه و عریان نشوند و تشنگی و خستگی به آنان راه نیابد و فرمود: ﴿ای آدم! تو و همسرت در بهشت ساکن شوید و از آن در هر جا که میخواهید به وفور بخورید و نزدیک این درخت نشوبد که در این صورت جزو ستمکاران قرار خواهید گرفت﴾[۱۴]، ﴿و ای آدم! تو در بهشت این را داری که نه گرسنه شوی و نه برهنه گردی و در آن نه تشنه بمانی و نه آفتابزده شوی﴾[۱۵].
آدم در بهشت ساکن شد و از هر آنچه نفس
آدمی اشتها نماید و چشم از دیدن آن لذت ببرد، بهرهمند میگشت و شاید در
میان درختان آن پرسه میزد و در سـایههای آنها مینشست، از گلهای آن
میچید و از خوردن میوههای آن لذت میبرد و از آب گوارایش سیراب میشد و
در این بهره بردن از لذتها، همسرش نیز شریک او بود و آن دو مدت زمانی را
این گونه در بهشت بهسر بردند و از چشمههای آن آب خوشبختی سرمیکشیدند.
خوشبختی آدم دل ابلیس را سوزاند و بر او بسیار گران آمد که آدم و همسرش
(از آنچه او قبلاً بهرهمند بود)، بهرهها ببرند در حالی که او از رحمت
خداوند رانده شده و از بهشت دور گشته بود؛ از اینرو او تصمیم قطعی گرفت
که بنای خوشبختی آدم را فرو ریزد و نعمت بهشت را از او سلب نماید؛ مگر این
آدم نبود که او را از آن بلندی پایین کشید و از نعمت و رضایت الهی دور
گرداند و مگر نه اینکه به سبب او بود که انکار و تکبر ابلیس نسبت به
خداوند برملا گردید و وی ملعون ابدی شد؟ پس باید که انتقام خود را از او
بگیرد و به تدربج از ارزش کسی که فرشتگان مامور به سجده نمودن برای او و
اعتراف به فـضل او شدند، بکاهد؛ آنگاه، آهسته و با گامهای کوتاه به سوی
بهشت به راه افتاد و پنهانی با آدم صحبت نمود و برای آدم چنین وانمود کرد
که دوستی صادق و اندرز دهندهای مخلص است و کوشش بسیار نمود که دل او را به
دست آورد، از هر راهی وارد میشد و هر دری را میزد و مهربانی و عطوفت خود
را به آدم و همسرش اظهار مینمود و نسبت به زوال نعمت از آن دو دلسوزی
نشان میداد، و به آنان گفت: ﴿به این علت پروردگارتان شما را از این
درخت منع نموده است تا شما تبدیل به دو فرشته نشوید ویا این که در بهشت
جاودانه نمانید﴾[۱۶].
ابلیس چون دریافت که آن دو از سخنان او اظهار بیزاری میکنند و از هم صحبت
شدن با او دوری میگزینند و گوشهایشان از شنیدن صدای او و گوش دادن به
اندرزهای او کر شده است، برای آنها سوگند خورد که او پند دهنده است و
نمیخواهد به آنها آسیبی برساند و با آنها دشمنی نماید و آنان را شکست
دهد و سوگند خورد تا بر درستی قصد خود تاکید نماید و صحت نظر خود را نشان
دهد و بدون شک ابلیس تا میتوانست بر خواستهی خود پافشاری نمود و در فریب
دادن آدم مدت زیادی اصرار ورزید و کوشش نمود تا او و همسرش را با رایحهی
خوش آن درخت، طعم بینظیر و رنگ زیبای میوههای آن فریب دهد و سرانجام آدم
و حوا از سخنان او فریب خوردند و مفتون زیبایی سخنانش و شیرینی وعدههایش
گشتند و در لغزش افتادند و دنبالهرو او شدند به محض خارج شدن آدم و حوا
از فرمان پروردگار، خداوند نعمت را از آنها سلب و بهشت را بر آنان حرام
کرد و پروردگارشان آنان را ندا داد: ﴿ایا شما را از آن درخت منع نکرده
بودم و به شما نگفته بودم که شیطان دشمن آشکار شماست؟﴾[۱۷].
آدم و حوا به سوی خدا بازگشتند و از کرده خود اظهار پشیمانی نمودند و
﴿گفتند: پروردگارا ما به خودمان ستم نمودیم و اگر تو ما را مورد آمرزش
قرار ندهی و به ما رحم نکنی، به تحقیق ما از زیانکاران خواهیـم بود.
خداوندگفت: [به زمین] فرود ایید عدهای از شما دشمن عدهای دیگر خواهد
بود و تا مدتی در زمپن مستقر گشته و از آن بهره میبرید﴾[۱۸]؛
خداوند توبهی آن دو را پذیرفت و از لغزش آنها درگذشت؛ پذیرش توبه،
مایهی خنکی درون و چشمروشنی آنها گشت و امیدوار شدند که خداوند آنها را
در بهشت باقی، نگه دارد و دوباره از نعمتهای آن بهرهمند شوند؛ خداوند
به آنچـه در ذهن آنها میگذشت، آگاه و بر آنچه نفس آنها تمایل داشت،
واقف بود، اما به آنها دستور داد که از بهشت فرود ایند و به آنان خبر داد
که دشمنی بین آنان و شیطان ادامه خواهد داشت تا از فتنههای او خود را دور
نگه دارند و به فریبهای او گوش ندهند و فرمود: ﴿همگی شما از بهشت فرود
ایید، برخی دشمن برخی دیگر خواهید شد؛ پس اگر از جانب من هدایتی برای شما
آمد، هر کس از آن هدایت پیروی کند، گمراه و بدبخت نخواهد شد﴾[۱۹]؛
بدینگونه خداوند در طول زندگی آدم، هدف و آرزویی برای او تعیین نمود تا
برای رسیدن به آن تلاش نماید و به او خبر داد که دیگر زمان راحتی و آسایش
کامل و نعمت خالص به پایان رسیده و او بعد از خروج از بهشت و محروم شدن از
نعمات آن، وضعیت دیگری پیدا میکند که درآن، دو راه بیشتر وجود ندارد؛
هدایت وگمراهی، ایمان و کفر و رستگاری و زیان؛ پس هرکس دنبالهرو هدایت
الهی که خداوند تشریع میکند، باشد و راه راست او را که مشخص نموده است در
ییش بگیرد، از وسوسههای شیطان و فریبهای او هیچ هراسی ندارد، اما آن کس
که از یاد خداوند رویگردان باشد و با راه راست او ضدیت کند، زندگانی تنگی
خواهد داشت و از آنانی خواهد شد که «کوشش آنها در زندگی دنیا راه به
جایی نمیبرد در حالی که خود آنان گمان میکنند که اعمال درست و نیکی
انجام میدهند».
منبع: سایت عصر اسلام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[۱] بقره؛ ۳۰٫
[۲] بقره؛ ۳۰٫
[۳] ص؛ ۷۲٫
[۴] ابلیس با وجودی که در میان فرشتگان بود، از جنس آنان نبود و از جن بود - مترجم.
[۵] ص؛ ۷۵٫
[۶] حجر؛ ۳۵-۳۴٫
[۷] حجر؛ ۳۸-۳۷٫
[۸] اعراف؛ ۱۶٫
[۹] اعراف؛ ۱۷٫
[۱۰] اسراء؛ ۶۴٫
[۱۱] بقره؛ ۳۱٫
[۱۲] بقره؛ ۳۳٫
[۱۳] بقره؛ ۳۳٫
[۱۴] بقره؛ ۳۵٫
[۱۵] طه؛ ۱۱۹-۱۱۸٫
[۱۶] اعراف؛ ۲۰٫
[۱۷] اعراف؛ ۲۲٫
[۱۸] اعراف؛ ۲۴-۲۳٫
[۱۹] طه؛ ۱۲۳٫
برچسبها:
حضرت ادریس علیه السلام
حضرت ادریس؛ پیامبری است که بعد از حضرت آدم؛ به پیامبری مبعوث گردیده است و نام او در قرآن ذکر شده است و اولین پیامبری است که خداوند به وسیله حضرت جبرئیل برای هدایت نسل «قابیل» در حدود تعداد ۳۰ صحیفه به قلب پیامبر عظیمالشأن وحی فرمود. حضرت ادریس؛ بعد از شش پشت به حضرت آدم؛ میرسد و در حالی که جد بزرگش «حضرت شیث» وفات فرمود، در سن بیست سالگی بود.
قرآن چگونگی زندگی و آداب دینی او را به طور مفصل بیان نکرده است، ولی در ۳۰ آیه قرآن از او بحث کرده است و بیان کرده است که بسیار صادق و صابر بوده است و نزد خداوند مقام بالا و والایی داشته است.
وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کَانَ صِدِّیقاً نَّبِیّاً. (مریم/۵۶)
و در کتاب ( آسمانی قرآن ) از ادریس بگو. او بسیار راستکار و راستگو و بود.
(ای پیامبر به وسیله وحی آسمانی از اخلاق و احوال حضرت ادریس آگاهی پیدا کن و بدان که همانا حضرت ادریس پیامبری بسیار راستگو و بلند مقام بوده است.)
بعضی از علمای تفسیر و مؤرخین نوشتهاند و روایت کردهاند از آنجا که جد بزرگ او «حضرت شیث» یک شخصیت بسیار متدین و دارای حسنات و کمال و جمال بوده است، مردم از هر طرف، از شرق و غرب و شمال و جنوب او را با آوردن هدایایی زیارت میکردند و از او میخواستند که برای رفع نیازها و گرفتاریهایشان دعا کند. بعد از آنکه حضرت وفات فرمود، مردم دیگر این رابطه را قطع کردند و خاندان و فرزندانش از قطع این هدایا بسیار ناراحت شدند. شیطان فرصت را غنیمت شمرد و به درون آنها رخنه کرد که اگر شما مجسمه جد بزرگتان را بسازید و در منزل خودش آن را نصب کنند، این زیارت و آوردن این هدایا قطع نمیشود، آنها هم فریب خوردند و به این کار اقدام کردند و در نتیجه این کار بد و شرکآور بتپرستی رواج یافت در این موقع که حضرت ادریس در بابل اقامت داشتند، خداوند به وسیله حضرت جبرئیل برایش وحی فرستاد و به عنوان پیامبر مبعوث گردید.
حضرت ادریس؛ کسانی را که از شریعت الهی منحرف و روی گردان شده بودند و به شرک و بتپرستی روی آورده بودند، هدایت کرد و آنها را از این کار شرکآمیز بر حذر داشت ولی سرانجام اکثر آنها از پیام او سرپیچی کردند و عده کمی از او اطاعت کردند.
حضرت ادریس؛ با پیروان خود از بابل خارج شدند و به طرف مصر حرکت کردند، در آنجا مردم را به خداپرستی و انجام کارهای نیک و پرهیز از کارهای بد و بتپرستی دعوت کرد.
حضرت ادریس؛ با وجود داشتن رتبه پیامبری، دوزندگی و خیاطی را شروع کرد و اولین کسی بوده است که به این کار اقدام کرد و دوزندگی را به دیگران یاد داد.
روایت شده است که روزی حضرت عزرائیل از خداوند اجازه خواست که آرزو دارم حضرت ادریس را زیارت کنم، خداوند او را اجازه داد.
حضرت عزرائیل با اراده الهی به صورت یک انسان درآمد و مهمان حضرت ادریس گردید هنگام آوردن غذا از خوردن آن خودداری کرد و تا سه روز به این ترتیب حضرت عزرائیل از خوردن و آشامیدن پرهیز کرد. روز سوم حضرت ادریس از او سؤال کرد نام تو چیست؟ و تو چه کسی هستی؟ گفت: من عزرائیل هستم و گفت: من از خداوند اجازه گرفتم که ترا ببینم و مدتی با تو همنشین و رفیق باشم. حضرت ادریس؛ گفت: من هم قبول دارم، به آن شرطی که مرا بمیرانی و بعداً مرا زنده کنی تا اینکه بدانم رنج جان دادن تا چه اندازه است و در نتیجه بیشتر به عبادت و پرستش خداوند بپردازم، از غیب ندائی از طرف خداوند آمد که درخواست حضرت ادریس؛ را به جای آور، حضرت عزرائیل با اراده و اجازه الهی جان او را گرفت و او را بمیراند و بعداً او را زنده کرد.
عزرائیل از او سؤال کرد که احوال جان گرفتن را چگونه دیدی؟ حضرت ادریس؛ جواب داد که رنج جان گرفتن مانند این است که در حالت زنده بودن کسی پوست انسانی را از بدنش جدا کنند.
بعداً حضرت ادریس؛ با حضرت عزرائیل پیمان اخوت بستند. حضرت ادریس؛ از او خواست که او را به آسمان ببرد. با اجازه و اراده خداوند او را به آسمان برد. در آنجا حضرت ادریس فرمود میخواهم که جهنم را ببینم. حضرت ادریس جهنم را نگاه کرد.
بعداً حضرت ادریس؛ گفت: میخواهم که بهشت را نیز ببینم، بهشت را هم نگاه کرد و داخل بهشت شد. حضرت عزرائیل گفت: چرا بیرون نمیآیی؟ حضرت ادریس؛ جواب داد؛ خداوند فرموده است:
وَإِن مِّنکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا کَانَ عَلَى رَبِّکَ حَتْماً مَّقْضِیّاً. (مریم/۷۱)
همه شما ( انسانها بدون استثناء ) وارد دوزخ میشوید ( مؤمنان برای عبور و دیدن، و کافران برای دخول و ماندن ). این امر حتمی و فرمانی است قطعی از پروردگارتان.
و خداوند میفرماید:
لاَ یَمَسُّهُمْ فِیهَا نَصَبٌ وَمَا هُم مِّنْهَا بِمُخْرَجِینَ. (حجر/۴۸)
در آنجا خستگی و رنجی بدیشان نمیرسد، و از آنجا بیرون نمیگردند.
در حالی که به آسمان بلند شد در سن ۳۶۵ سالگی بود. حضرت ادریس؛ اولین کسی بود که نوشتن با قلم را به دیگران آموخت و اولین کسی است که خیاطی را به مردم آموخت و اولین کسی بود که به علم نجوم و ستارهشناسی، ریاضیات و اسلحهسازی آشنایی داشت و اولین کسی بود که برای سنجش اشیاء دستگاه میزان را ساخت.
از بحث ادریس علیه السلام چند پند و اندرز نتیجهگیری میشود:
۱ـ هر کس از عبادت خدا و خدمت به خلق سرباز ندارد پیش خداوند محبوب و ارزشمند میگردد.
۲ـ هر کس خدا را عبادت کند، از کرم و رحمت خداوند محروم نمیگردد.
۳ـ انسان به اندازه ممکن باید برای استفاده از دنیا و به دست آوردن و زمینه فراهم کردن طاعت خداوند تلاش و سعی نماید.
۴ـ حضرت ادریس میفرمود: نیکی با بندگان خدا و مردم بالاترین شعار تشکر و سپاس از خداوند است.
برچسبها:
قوم نوح مدت زمانی طولانی به پرستش بتها مشغول بودند و بتها را به عنوان خدایانی گرفته بودند که از آنها امید جلب خیر و دفع شر از خود را داشتند و در زندگی هر چیزی را به بتها ارجاع میدادند و برحسب جهالت خویش و پیرویشان از هوای نفس، آنها را با نامهای گوناکون میخواندند؛ گاهی آنها را ود، سـواع، یغوث و گاهی نیز یعوق و نسر مینامیدند[۱]. خداوند نوح علیهالسلام را برای هدایت قوم خود فرستاد او مردی فصیح و گویا، عاقل و فرزانه و دارای اندیشهای استوار بود. خداوند به او شکیبایی به هنگام مجادله، توانایی استفاده از دلایل مختلف و بینشی کامل نسبت به روشهای قانع نمودن افراد عطا کرده بود.
او قوم خود را به سوی خدا خواند، اما آنها روبگردان شدند، از عذاب الهی آنان را بیـم داد. اما آنها خود را به کوری و کری زدند، به ثواب الهی آنان را تشویق و ترغیب نمود اما آنان انگشتان خود را در گوشهایشان فرو بـردند و تکبر ورزیدند؛ اما نوح در مقابل آنان ایستاد و با آنان مجادله و مبارزه نمود، در مقابل آنان شکیبایی به خرج داد و فرصت کافی و طولانی در اختیار آنان گذاشت، در دعوتش سخنان شیربن به کار برد و امیدواریش به ایمان آوردن آنها ضعیف نشد و نگذاشـت که ناامیدی به قلب او سرایت کند، بلکه شروع به ایجاد تنوع در روشهای دعوت به سوی خدا کرد و در ابلاغ رسالتش تلاش زیادی به خرج میداد و در شب و روز، نهان و آشکار قومش را دعوت نمود و نظر آنان را به سوی رمز و راز وجود و بدایع جهان هستی جلب مینمود: شب تیره و تار، آسمانی پر از برجهای فلکی، ماه گردان و خورشید فروزان و زمینی که بر روی آن رودها جاری گشته و زراعت و میوهها در آن رویانده است؛ همهی اینها از بانی فصیح و روان و دلایلی درست و قاطع از خداوندی یگانه و نیرویی عجیب و منحصر به فرد حکایت میکنند.
و به اینگونه نوح هـم چنان با قومش به مجادله و مشاجره میپرداخت و برای آنان دلیل و برهان میآورد تا اینکه عدهای بسیارکم از قومش به او ایمان آوردند، دعوتش را اجابت نمودند و رسالتش را تصدیق گفتند؛ اما آنانیکه خداوند بر دل آنان مهر نهاده بود و بدبختی بر آنها پیشی گرفته بود، آنها هرگز راه هدایت را در پیش نگرفتند؛ آنان از بزرگان و اشراف قوم بودند که همدیگر را در مخالفت با نوح پشتیبانی و یاری میکردند و از مسخره کردن او و ناچیز شمردن نظرات او از هیچ کوششی دریغ نمیکردند.
آنان به نوح گفتند: تو فقط بشری مانند ما و یکی از ما هستی و اگر خداوند میخواست پیامبری بفرستد، قطعاً فرشتهای را میفرستاد و ما نیز به سخنانش گوش فرا داده، به دعوتش جواب مثبت میدادیم؛ علاوه بر این آنان که اطراف تو را گرفتهاند، چـه کسانی هستند؟! افرادی از طبقهی پست و پایین و بدبخت جامعه با حرفههای بیارزش وکمارزش و نظراتی نادرست و افکاری ناپخته هستند که بدون اندیشه تسلیـم تو شدهاند و اگر دعوت تو چیز خوب و با ارزشی بود، این افراد پست در ایمان به تو بر ما سبقت نمیگرفتند و اگر سخنان تو حق بود، مایه زیرک و باهوش و دارای ذهنی صاف و پاک و فکری عالی هستیم، در ایمان به تو و پیروی از هدایتت گوی سبقت را از دیگران میربودیم.
آنان سپس به لجاجت در مجادلات لفظی پرداختند و فریب و حیلهگری را ییشهی خود ساختند و به نوح گفتند: ای نوح! در تو و پیروانت فضیلتی بر خود نمیبینیم، نه در عقل و هوش، نه در دوراندیشی و رعایت مصلحت و نه در آگاهی بر سر انجام امور، بلکه گمان ما بر این است که شما دروغگویانی بیش نیستید.
یاوهگوبیهای آنان بر قوهی شکیبایی و اندیشه و عقل نوح کمترین اثری نگذاشت و او با صبر و حوصله در جواب آنان گفت: آیا اگر در صورتیکه من بر دلیلی روشن و آشکار از جانب پروردگار خود و برهانی گواهیدهنده بر صدق دعوای خود باشم -که آن را از فضل و رحمت خود به من داده است -و شما هدف را گـم کرده باشید و حقیقت امر بر شما پنهان مانده باشد و در اشتباه و دودلی باشید و بخواهید خورشید را با کفهای دستتان بپوشانید یا ستارگان را با دستان خود خاموش کنید، آیا مگر در آن صورت من میتوانم شما را به پیروی از خود ملزم و به ایمان به خداوند مجبور نمایم؟ آیا برای این کار قدرتی دارم؟! آنان گفتند: ای نوح! اگر خواهان هدایت ما هستی و میخواهی تو را یاری دهیم، برو و این افراد فرومایهای را که به تو ایمان آوردهاند، از اطراف خودت بران و آنان را از سایهی حمایت خود دور نما، زیرا ما نمیتوانیم در کنار آنان باشیـم و به شیوهی آنان عمل نماییـم و یا در ایمان و اعتقاد، همطراز آنان باشیم؛ چگونه به دینی جواب مثبت دهیم که در آن ارباب و رعیت یکسانند و اشراف و بزرگان با افراد پست جامعه با هـم برابرند؟!
نوح علیه السلام به آنان گفت: دعوت من دعوتی عمومی است و همگان را در بر میگیرد؛ در آن افراد نجیب و سرشناس با افراد ناشناس، اشخاص مشهور با افراد گمنام، ثروتمندان با فقرا و ارباب با رعیت برابرند؛ فرض کنید که من خواستهی شما را اجابت نمایم و با طرد پیروانم به تمایلات شما تحقق بخشم، در آن صورت در نشر دعوت و تایید رسالتم به چه کسانی اعتماد کنم؟ چگونه قومی را از خود برانم که در حالی که شما مرا ترک کردید، آنان مرا یاری دادند و در حالی که از شما جز لجاجت و انکار چیزی ندیدهام، سخنانم به اعماق درون آنها راه یافته و جای گرفته است و آنان همچنان بر دین پایدار هستند و به سوی خدا دعوت میکنند؟! و اگر آنان در پیشگاه عدل الهی من را به محاکمه کشیده، نزد خداوند شکایت نمایند که من خوبی را آنان را با بدی و نیکی آنان را با ناسپاسی جواب دادهام، حال و وضع من باید چگونه باشد؟ به راستی که شما قومی نادان هستید.
و چون مجادله بین نوح و قومش شدت یافت و فاصلهی بین آنان زیاد گشت، از وی خسته و دلتنگ شدند و به او گفتند: «ای نوح! مجادلهات با ما از حد گذشته است، پس آنچه را که به ما وعده دادهای بیاور، اگر از راستگویان هستی«[۲]؛ نوح با استهزاء به آنان گفت: شما در نادانی زیادهروی میکنید و در حماقت فرو رفتهاید، منکیستم که برای شما عذاب بیاورم و یا آن را از شما دفع نمایم؟ آیا من جز بشری نیستم که به من وحی شده استکه خدای شما، خدایی یگانه است و آنچه را که بدان مامور شدهام به شما ابلاغ مینمایم و گاهی شما را به ثواب الهی مژده و گاهی از عذاب الهی بیم میدهم؟! آگاه باشید که بازگشت همه چیز به سوی خداست، اگر بخواهد، شما را هدایت میکند و اگر اراده نماید، به زودی شما را به ضرر و زیان دچار میسازد و اگر بخواهد به شما مهلت میدهد تا بر عذابتان بیفزاید و شما را بیشتر و شدیدتر بیازارد.
برای آن که پیامبـران بتوانند رسالت خود را به صورت کامل ادا نمایند، خداوند در مقابل اذیت و آزارها، به آنان صبر و در مقابل دشمنان، به آنان طاقت و توان عطا نموده است، همان گونهکه دامنهی امیدواری آنان را وسعت بخشیده است؛ تا مردم بعد از ارسال پیامبران حجتی بر خداوند نداشته باشند و هرکس که کفر پیشه نموده است پس از آمدن پیامبران بهانهای نداشته باشد.
نوح از پیامبران اولوالعزم بود و نهصد و پنجاه سال در میان قوم خود بهسر برد، بر اذیت و آزارشان شکیبایی و در مقابل استهزایشان پایداری نمود و به امید و انتظار نشسـته و بدان چشم دوخته بود که شاید روزی بارقهی ایمان در دل آنان بدرخشد، اما هرچه زمان طولانیتر میشد، به سرکشی آنان افزوده میشد و دعوت نوح بیشتر آنان را فراری میداد؛ آنگاه، دیگر ریسمان امید نوح پوسید و افق آرزویش تیره و تار گشت؛ از اینرو در حالی که از دست قومش شاکی بود، به خداوند پناه برد و به وی التجا آورد، از او کمک و یاری طلبید و از وی خواست که در مورد قومش که کوشش او در مورد آنان کارگر نیفتاده بود و او از ایمان آوردن آنان قطع امید کرده بود، او را هدایت نماید و خداوند به او وحی فرستاد: «جز آنانی که به تو ایمان آوردهاند، دیگر کسی از قومت به تو ایمان نخواهد آورد، بنابر این نسبت به کارهایی که انجام میدهند، غمگین مباش«[۳].
و چون نوح دریافت که خداوند کلمهی خود را به حتمیت رسانده و مطابق وحی، مقـرر نموده است که از این پس کسی ایمان نخواهد آورد و بر دل افراد قومش مهر نهاده شده و دلهایشان چنان قفل شده است که دیگر در مقابل هیچ دلیل و برهانی گردن خم نمیکنند و تسلیم ایمان به خداوند نمیشوند، صبرش تمام شد و گفت: «پروردگارا! احدی از کافران را بر روی زمین باقی مگذار، زبرا اگر آنان را باقی بگذاری، بندگانت را گمراه خواهند نمود و به جز فرزندانی فاجر و کافر به دنیا نمیآورند»[۴].
خداوند دعایش را اجابت نمود و به او وحی فرستاد که: بر اساس وحی و زیر نظر و نگهداری ما کشتی را بساز و در مورد ستمکاران با من سخن مگوی، زیرا آنان باید غرق شوند. نوح به مکانی دور از شهر رفت، تختهها و میخهای زیادی فراهم نمود و شروع بهکار کرد اما باز هم از سرزنش و استهزای قومش در امان نماند.
گروهی از آنان میگفتند: ای نوح! تو تا امروز خود را پیامبر و فرستادهی خدا میدانستی، چگونه امروز نجار شدهای؟! آیا از پیغمبری دست کشیدهای یا به نجاری رغبت پیدا کردهای؟! عدهای دیگر میگفتند: چگونه است که کشتیات را دور از رودهـا و درباها میسازی! آیا برای کشیدن آن گاوهایی را آماده نمودهای یا بلندکردن آن را به نیروی باد سپردهای؟! اما نوح نسبت به استهزای آنان بیاعتنایی میکرد و کریمانه از سخنان بیهودهی آنان میگذشت و به آنان میگفت: «اگر شما ما را مسخره میکنید، روزی نیز ما همانگونه شما را مسخره میکنیم. به زودی خواهید دانست که عذاب خوارکننده بهرهی چه کسی است و شکنجهی جاودان گریبان چه کسی را خواهد گرفت»[۵]. و به سوی کشتی میرفت، تختههای آن راست مینمود و اجزای آن را به هم وصل میکرد تا اینکه کشتی با الواح و ریسمانهای محکم ساخته شد و نوح منتظر دستور پروردگار ماند، آنگاه خداوند به او وحی فرستاد که: هر زمان دستور ما فرا رسید و نشانههای آن پدیدار گشت، آهنگ کشتی خود کن و از قوم و خانوادهات، آن کسانی را که ایمان آوردهاند، با خود بردار و از هر حیوانی یک جفت نر و ماده با خود به کشتی بیاور، تا اینکه دستور خداوند فرا برسد.
درهای آسمان باز شد و باران شدیدی باریدن گرفت و چشمهساران زمین جوشیدند و سیل به جاهای بسیار بلند رسید و از پستیها و ناهمواریها سرازیر شد و نوح به سمت کشتی شتافت و هر آنچه را خداوند از انسانها و حیوانات و نباتات دستور داده بود که حمل شوند، سوار کشتی نمود و کشتی با نام خدا تا لنگر انداختن، بر روی آبهای خروشان به جریان درآمد؛ گاهی بادی آرام آن را نوازش مینمود و گاه در میان گردبادهای شدید ادامهی مسیر میداد و امواج آب، در پیچ و خمها و گردابهای خود گورهایی برای کافران باز مینمودند وکفهای سفید آب برای اجساد آنان کفن میبافتند، کافران با مرگ دست و پنجه نرم میکردند و مرگ بر آنان چیره میگشت، با امواج کُشتی میگرفتند اما امواج، آنها را به زمین میزد تا اینکه آب تمام آنان را در خود فرو برد، و چنانکه رازی در درون پوشیده میشود، آنها را درهم پیچید و پوشاند. نوح بر عرشهی کشتی ایستاده بود که ناگهان فرزندش کنعان را دید -کنعان، شقاوت بر او چیره شده و از پدر دور گشته و از دین وی رویگردان شده بود -و دید که پسرش در میان امواج آب فرو میرود و در برابر امواج از خود دفاع میکند و میکوشد که خود را به کوه یا تپهای بلند برساند، شاید که نجات یابد، اما مرگ به او نزدیک میشد و در حال غرق شدن بود؛ بدر که این منظره را میدید، دلش به رحم آمد و رحم و عطوفت پدریش جوشید و او را صدا زد شاید که ندایش در دل او تاثیر کند و ایمان بیاورد و یا شعورش تحریک گردد و اعتراف نماید و به او گفت:کجا میروی؟! ای فرزندم! تو از قضا و قدر الهی به سوی قضا و قدر الهی فرار میکنی، زودتر ایمان بیاور و سوار کشتی شو تا به خانوادهات ملحق شوی و جانت را نجات دهی: «ای فرزندم! همراه ما سوار کشتی شو و باکافران مباش«[۶].
اما این سخنان در دل سیاه کنعان اثر نکرد و از گوشش دورتر نرفت و گمان نمود که میتواند از دست تقدیر بگریزد و در جواب پدر گفت: از من دست بردار، چون که من «به زودی خود را به کوهی میرسانم که من را از خطر آب برهاند»[۷].
نوح در حالی که غمگین و ناراحت بود، گفت: ای فرزندم! «امروز پناهگاه و حافظی در مقابل امر پروردگار وجود ندارد مگر کسی که خدا به او رحم کند»[۸].
سپس موج بین آن دو جدایی افکند و سیل مانع دیدن آنها شد و نوح دیگر پسر جگرگوشه و پارهی تنـش را ندید و دلش مالامال از غصه شد و متوجه آن خدایی شد که پناه درماندگان و یاری دهندهی گرفتاران است و گفت: «پروردگارا! پسرم از افراد خانوادهی من است«[۹]. و تو وعده نمودهای که من و افراد مومن خانوادهام را نجات دهی و وعدهی تو حق است و تو بهترین حکـم کنندهای.
خداوند به نوح وحی فرستاد: ای نوح! او از خانوادهی تو نیست، زیرا شقاوت بر او پیشی گرفته و کلمهی کفر بر او محقق گشته است، پس کسی را از خانواده خودت به حساب نیاور مگر اینکه به تو ایمان آورده و رسالتت را تصدیق نموده و دعوتت را اجابت نموده باشد؛ چنین کسانی به راستی، از افراد خانواده تو میباشند و به چنین کسانی وعدهی نجات و ادامهی حیات دادهام: «و یاری کردن مومنان، حقی است بر عهدهی ما»[۱۰].
اما آن کسکه رسالت تو را انکار و سخنان پروردگارت را تکذیب نموده است، او از خانوادهی تو خارج و از شفاعت تو بهدور است، حتی اگر از لحاظ صلهی رحم و نسب خانوادگی پیوندی ناگسستنی با تو داشته باشد، چنین کسی باید طعم مرگ را بچشد و بـه سرنوشت محتوم نایل آید حتی اگر پشتش به کوهی باشد و به پناهگاهی بسیار محکم پناه برده باشد و تو را بر حذر میدارم از اینکه بعد از این چیزی را از من بخواهی که دانشی در مورد آن نداری و یا با من در مورد چیزی مجادله کنی که آن را درک نمیکنی: «تو را پند و اندرز و هشدار میدهم که از جاهلان باشی»[۱۱].
در این هنگام نوح دربافت که عاطفهاش، وی را از حق غافل کرده و دلسوزیاش راه صواب را بر او بسته است در حالیکه شایسته بود به خاطر نجات خود و مومنین همراهش و هلاک و غرق شدن کافران، خداوند را شکرگزار باشد، پس به خداوند پناه برد و ازگناهش استغفار نمود و گفت: «پروردگارا! از اینکه از تو چیزی بخواهم که دانشی در مورد آن ندارم، به تو پناه میبرم و اگر من را نیامرزی و به من رحم نکنی، از زیانکاران خواهـم بود»[۱۲]، و موج بین او و فرزندش فاصله انداخت و فرزند را غرقکرد و بهکام مرگ فرو برد.
هنگامی که امر خداوند به پایان رسید و طومار زندگی ستمکاران برچیده شد، آسمان از باربدن باز ایستاد و زمین آب را در خود فرو برد و کشتی بر کوه جودی[۱۳] لنگر انداخت و گفته شد: ستـمکاران را دوری از رحمت الهی نصیب باد!
و به نوح نیز گفته شد: خود و آن کسانی از قومت که به تو ایمان آوردهاند، به سلامت بر زمین گام نهید، برکت شما را دربر میگیرد و مورد نظر و عنایت پروردگار قرار خواهید گرفت.
منبع:سایت عصر اسلام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[۱] ود، یغوث، سواع، یعوق و نسر افراد صالح و نیکوکاری بودند که نسلها پیش از قوم نوح در زمانی که مردم یکتاپرست بودند، میزیستند؛ پس از مرگ آنها، مردم بـه تحریک و اغوای شیطان برای بزرگداشت یاد آن مجسمههایی از آنان ساختند تا آنها را فراموش نکننذ؛ نسلهای بعد با دیدهی تقدیس و احترام به این مجسمهها مینگریستند و سرانجام در زمان نوح مردم به عبادت و پـرستش این مجسمهها روی آوردند و یکتاپرستی جای خود را به شرکت و بتپرستی داد -مترجم.
[۲] هود؛ ۳۲٫
[۳] هود؛ ۳۶٫
[۴] نوح؛ ۲۷-۲۶٫
[۵] هود؛ ۳۹-۳۸٫
[۶] هود؛ ۴۲٫
[۷] هود؛ ۴۳٫
[۸] هود؛ ۴۵٫
[۹] هود؛ ۴۵٫
[۱۰] روم؛ ۴۷٫
[۱۱] هود؛ ۴۶٫
[۱۲] هود؛ ۴۷٫
[۱۳] جودی، کوهی است بلند و طولانی واقع در جزیرهی ابن عمر در قسمت شرق رود دجله در منطقهی موصل عراق.
برچسبها: