قوم عاد در سرزمین احقاف بین یمن و عمان مدت زمانی طولانی را در خوشی و آرامش بهسر میبردند؛ خداوند نعمتهای زیبادی را به آنان عطا کرده بود؛ آنان رودهای زیادی بر روی زمین به جریان انداخته و به زراعت بر روی زمین روی آورده و باغ و بوستانهای زیادی را پدید آورده و کاخها بنا نهاده بودند. علاوه بر این نعمتها، خداوند به آنان نیروی بدنی زیاد و اجسامی تنومند بخشیده بود و آنچه را که به هیچ یک از جهانیان عطا نکرده است به آنان داده بود.
اما آنان در مبدأ این آفرینش تفکر ننمودند و برای شناختن مصدر همهی این نعمتها نکوشیدند و تمام آنچه به ذهن و عقل آنها رسیده بود و به آن دل خوش کرده بودند این بود که بتهایی را به خدایی گرفته بودند که در مقابل آنها پیشانی بر خاک میمالیدند و گونههایشان را به خاک و غبار آنان میآلودند، در هنگام خوشی و نعمت، آنها را شکر نموده، میستودند و هنگام ضرر و زیان برای طلب یاری به آنها متوسل میشدند.
سپس آنها در زمین به فساد و تباهی روی آوردند، قدرتمندانشان ضعفا را ذلیل نموده بودند و بزرگان به زیردستان زور میگفتند؛ از اینرو خداوند از روی رحم و کرم خود اراده نمود که به خاطر هدایت قدرتمندان و قدرت بخشیدن به ضعفا و پاک نمودن روانها از جهلیکه آنها را پوشانده بود و برداشتن پردههایی که بر روی چشمان این مردم افتاده بود، پیامبری از میان خودشان برایشان بفرستد تا با زبان خودشان با آنان سخنگوید، با روش خودشان آنان را مخاطب قرار دهد و به سوی خالقشان رهنمونشان کند و بیارزشی عبادت آنها برای بتها را آشکار نماید.
هود مردی از آن قوم بود با نسبی برگزیده، اخلاق بسیار نیکو و حلم و سعهی صدری بسیار برتر. خداوند او را به عنوان امین رسالت و صاحب دعوت خود برگزید تا این اذهان گمراه را هدایت و این روانهای کج را راست نماید. هود امر الهی را آشکار و به رسالت قیام نمود و خود را با عزمی که کوهها را به لرزه درمیآورد، حلمی که جاهلان را به ستوه میآورد، یعنی آنچه که هر صاحب دعوتی باید به آن مجهز باشد، مجهز نمود و آنگاه به میان قوم خود رفت و به انکار بتها و تقبیح و تحقیر عبادت آنها پرداخت.
هود گفت: ای قوم! این سنگهایی که تراشیده و به پرستش آنها مشغول شدهاید و به آنها پناه میبرید، چیستند؟ اهمیت و فایدهی آنها کدام است؟ اینها چه نفع و ضرری میتوانند برای شما داشته باشند؟ آنها نمیتوانند سودی به شما برسانند و زیانی را از شما دفع نمایند؛ این کار شما تحقیر عقل و اهانت به کرامت خودتان میباشد، (اینها چیزی نیستند)، اما خدای یگانهای وجود دارد که شایستهی پرستش است و پروردگاری است که باید به او روی آورد، پروردگاری که شما را آفریده و روزیتان داده است، شما را زنده نموده است و میمیراند، شما را در زمین تسلط و قدرت داده و زرع را برایتان رویانده و هیکل و بدنی تنومند به شما بخشیده و در حیوانات شما برکت انداخته است، پس به او ایمان آورید و از چشمپوشی از حق و نادیدن حقیقت و عناد ورزیدن در امر خداوند بپرهیزید که اگر چنین نکنید، به آنچه قوم نوح دچار شدند، دچار خواهید شد و زمان قوم نوح از شما دور نیست.
هود، اینها را میگفت و امیدوار بودکه سخنانش در اعماق درون و یا عقل آنها نفوذ کند و ایمان بیاورند، یا عاقلانه فکر کنند و راه هدایت را در پیش گیرند، اما او چیزی ندید جز چهرههایی دگرگون و چشمانی خیره، زیرا آنها سخنی را میشنیدند که قبلا نشنیده بودند و با آن الفتی نداشتند؛ از اینرو گفتند: این چه یاوههایی است که میگویی و در آن فرو رفتهای؟ چگونه از ما میخواهی که خداوند را به تنهایی و بدون شریک بپرستیم؟ ما این بتها را میپرستیم تا ما را به خداوند نزدیک سازند و نزد او ما را شفاعت نمایند؛ هود گفت: ای قوم! خداوند یگانه است و شریکی ندارد و اصل و اساس و ذات عبادت آن استکه تنها او خالصانه پرستش شود؛ او از شما دور نیست و از رگ گردن به شما نزدیکتر است، اما بتهایی که به امید نزدیک کردنتان به خدا و شفاعتتان نزد او میپرستید، برخلاف گمان شما که با این وسیله به خدا نزدیک خواهید شد، از خداوند دورتان میگرداند و بر جهل و گمراهی شما گواهی میدهند در حالی که کمان میکنید میدانید و میفهمید.
آنها از هود روی برگرداندند و گفتند: تو جز فردی سبکسر و بیخرد نیستی که آیین ما را به استهزا گرفتهای و بر آنچه که پدرانمان بر آن بودند، عیب و ایراد میگیری؛ تو در میان ما کیستی و چه امتیازی بر ما داری؟ تو هم مانند ما غذا میخوری و آب مینوشی و جریان زندگیت مانند جریان زندگی ماست، چرا خداوند رسالتش را به تو اختصاص داده و تو را برای دعوتش ترجیح داده است؟ به گمان ما تو فقط دروغگویی بیش نیستی.
هود گفت: ای قوم! من بیخرد و کوتهفکر نیستم؛ من روزگار درازی در میان شما زیستهام و شما بر من ایرادی نگرفتهاید و از من حماقت و سبکسری ندیدهاید و اینکه خداوند یکی را از میان قومش برای انجام رسالت و بر دوش گرفتن دعوتش برگزیند، چیز عجیب و غریبی نیست؛ امر عجیب و غریب آن استکه آنان را بدون پیامبر رها کند تا بدون هیچ رهبر و برنامهای در هرج و مرج و پراکنده زندگی کنند؛ پس از آنجا که من از ایمان آوردن شما نا امید و از رفتار نادانان شما دلتنگ نیستم، با رجوع به عقل خود، اندیشه و تفکر نمایید و با بصیرت در حقایق، تعمّق کنید تا به یگانگی خداوند در همه چیز پی ببرید و آثار یگانگی او را در نظام عجیب و آفرینش غریب آسمان و زمین و ستارگان به روشنی ببینید. هر چیزی نشانهای بر یگانگی اوست. پس به او ایمان بیاورید و از او طلب آمرزش نمایید تا با باراندن باران زیاد شما را بهرهمند سازد، به اموالتان فزونی بخشد و قدرتتان را چند برابر سازد و مانند مجرمان رویگردان نباشید. بدانید که بعد از مرگ، زنده خواهید شد، آن کس که کردار نیک انجام داده باشد، خودش سود خواهد برد و کردار بد نیز چیزی جز عذاب و زیان برای صاحبش در بر ندارد؛ پس در مورد خود تدبیری بیندیشید و برای آخرتتان، خود را آماده کنید؛ من آنچه را که وظیفهی رسالت من است به شما ابلاغ نمودم و با آن شما را از عواقب اعمالتان بیم دادم و ترساندم.
قومش به او گفتند: بدون شک یکی از خدایان ما بر تو خشم گرفته، عقلت را زایل و مختل و افکارت را پریشان نموده است به گونهای که هذیان گفته، سخنانی بهدور از حقیقت بر زبان میرانی که به جز در فکر و اندیشهی تو، جایی و مکانی برای آنها نیست؛ وگرنه آن طلب آمرزش چیستکه خداوند بعد از آن باران بباراند، مال را فزونی بخشد و قدرت را چند برابر سازد؟ و آن روز رستاخیز چه چیزی استکه تو گمان میکنی ما بعد از تبدیل شدن به اجسادی گندیده و فروریخته و استخوانهایی پوسیده، دوباره در آن زنده میشویم؟ آنچه را که تو وعده میدهی و گمان میکنی، بسیار دور از حقیقت است، بسیار دور! و زندگی و مرگ فقط همین زندگی ما در این دنیا میباشد و به جز روزگار و گذشت آن، چیزی ما را از بین نمیبرد. علاوه بر اینها، این عذاب چه عذابی است که به ما وعده دادهای و انتظار داری که ما بدان دچار شویم؟! ما آنچه را که تو میگوبی قبول نداریم و از عبادت بتهایمان دست برنمیداریم و تو نیز اگر راست میگویی، آن عذابی را که به ما وعده دادهای بیاور.
هنگامی که لجاجت و اصرار قوم عاد بر سخنان و گفتارشان بر هود معلوم گشت، به آنان گفت: من خداوند را گواه میگیرم که رسالتم را ابلاغ نموده، در آن کوتاهی نکردم و در راه دعوت تلاش و مجاهده نمودم و از آن دست نکشیدم و همچنان به ابلاغ رسالت خود و تلاش در راه آن ادامه خواهم داد، به جمع شما اهمیت نمیدهم و از زورگوییهای شما نمیهراسم، هر کاری که میخواهید، بر ضد من انجام دهید و هر حیلهای میدانید، علیه من به کار برید، «من بر خدایی که پروردگار من و شماست توکل کردهام، هیچ جنبندهای وجود ندارد مگر این که تحت کنترل اوست و همانا پروردگارم بر راه راست است».
هود همچنان قوم خود را دعوت میکرد و آنان نیز از او روی برمیگرداندند، تا اینکه روزی ابر سیاهی را در پهنای آسمان دیدند و به امید اینکه بارش خوبی برای آنها داشته باشد، شادمانانه جمع شدند و به آن نگریستند و برای استقبال از آن، کشتزارهای خود را برای بارانش آماده نمودند؛ اما هود به آنان گفت: این ابر رحمت نیست بلکه باد نقمت و عذاب است و همان چیزی است که آمدنش را پیش انداختید، بادی است که عذابی دردناک با خود دارد.
اما قومش نترسیدند تا این که دیدند باد با بالهای قوی خود تمام وسایل و حیواناتی را که در صحرا داشتند، به هوا بلند میکرد و به جاهای دور میانداخت؛ در آن هنگام بود که وحشت و هراس و ناله و فریاد، آنان را دربرگرفت و به سرعت به سمت خانههای خود فرار کردند و درها را محکم بستند بهگمان اینکه از دست باد نجات پیدا کرده، در امان خواهند بود، اما بلا و خطر و فراخوانِ عمومی و فراگیر بود و باد، شن صحرا را به شدت با خود میآورد و هفت شب و هشت روز پشت سر هم ادامه یافت و قوم هود چنان بر زمین پرت شدند، انگار که ریشههای درخت خرمایی واژگون شده و از ریشه برآمده بودند و به زودی اثری از آنها باقی نماند و تاریخ نیز جز نامی از آنان برای آیندگان باقی نگذاشت، «و پروردگارت اهل هیچ قریهای را به ناحق هلاک نمیکند در حالی که اهل آن اصلاحگر باشند».
اما هود؛ یاران با ایمانش دور او گرد آمدند و در مکان خود باقی ماندند و باد در اطراف آنان زوزه میکشید و شنها را با خود میبرد، در حالی که آنان در آمان و آسایش بودند، تا این که باد آرام گشت و وضع به حالت عادی بازگشت. هود، سپس، با پیروانش عازم حضر موت شد و بقیهی عمرش را در آنجا بهسر برد.
منبع: عصر اسلام
برچسبها:
حضرت صالح علیه السلام
حضرت صالح؛ یکی از طوایف قوم ثمود و از نوادگان «سام» پسر حضرت نوح؛ است. خداوند او را به پیامبری برای هدایت قوم ثمود برگزید. این قوم میان شهر مقدس مدینه و شام سکونت داشتند و گویا اکنون هم آثار و علائم ساختمانهای آنها در آنجا به جای مانده است و به محل سکونت ایشان «فج الناقه» گفته میشود.
قوم ثمود بسیار متمول و ثروتمند بودهاند و دارای باغ و زمین و دامهای زیادی بودهاند و بسیار علاقمند به زندگی دنیا بودهاند و بسیار خوشگذران و عیاش بودهاند و از حیث مذهب بتپرست بودهاند و در نتیجه خداوند پیامبری را به نام صالح؛ که از فامیل و طایفه خودشان بود برای هدایت ایشان برانگیخت.
چنانکه خداوند میفرماید:
«و به سوی قوم ثمود، برادرشان صالح را [فرستادیم] گفت: ای قوم من! خدا را بپرستید؛ شما را جز او هیچ معبودی نیست، و او شما را از زمین به وجود آورد و از شما خواست که در آن آبادانی کنید؛ بنابراین از او آمرزش بخواهید، سپس به سوی او بازگردید؛ زیرا پروردگارم [به بندگانش] نزدیک و اجابت کنندهدعای آنان است.»
یعنی اینکه از خدا طلب آمرزش کنید و توبه کنید و از گناهان و کارهای ناروا و بتپرستی دست بردارید، همانا خدای من به به بندگان خود نزدیک است و به تمام احوال و اوضاع ایشان آگاه است و اگر انسان همراه با توبه و استغفار به درگاه خدا پناه ببرد و نیایش کند خداوند از روی لطف و کرم خود آن را میپذیرد.
قَالُواْ یَا صَالِحُ قَدْ کُنتَ فِینَا مَرْجُوًّا قَبْلَ هَـذَا أَتَنْهَانَا أَن نَّعْبُدَ مَا یَعْبُدُ آبَاؤُنَا وَإِنَّنَا لَفِی شَکٍّ مِّمَّا تَدْعُونَا إِلَیْهِ مُرِیب (هود/۶۲)
«قوم ثمود گفتند: ای صالح پیش از این مایه امید ما بودی آیا ما را از پرستش چیزهایی که پدرانمان میپرستیدند نهی میکنی؟ ما راجع به آنچه ما را بدان دعوت میکنی به شک و تردید عجیبی گرفتار آمدهایم.»
فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ. (الشعراء/۱۴۴)
حضرت صالح؛ به قوم ثمود گفت: «پس از خدا بترسید و از من اطاعت کنید.»
أَتُتْرَکُونَ فِی مَا هَاهُنَا آمِنِینَ. (الشعراء/۱۴۶)
«آیا چنین تصور میکنید که جهان برای جاودانگی است؟ و شما در نهایت امن و امان در ناز و نعمت جهان رها میشوید؟»
در نتیجه این همه ارشاد و تبلیغات حضرت صالح برای قوم ثمود، عدهای از افراد بیبضاعت و تهیدست از او پیروی کردند و به او گرویدند ولی افراد متمول و ثروتمند همچنان متمرد و خیرهسر به حال خود باقی ماندند.
قَالُوا إِنَّمَا أَنتَ مِنَ الْمُسَحَّرِینَ. (الشعراء/۱۵۳)
«و گفتند ای صالح تو از زمره جادوشدگان و دیوانگان هستی و بس.»
مَا أَنتَ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا فَأْتِ بِآیَةٍ إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ. (شعراء/۱۵۴)
«تو انسانی همچون خود ما هستی و از خود ما بیش نیستی اگر از زمره راستگویانی معجزهای را به ما بنما.»
حضرت صالح؛ فرمود: شما چه معجزهای میخواهید. گفتند: فردا جهت انجام مراسم جشن به صحرا میرویم ما و شما هر یک از خدای خود درخواست چیزی را بکند، هر کدام جواب داد و کار انجام داد از آن خدا پیروی میکنیم.
حضرت صالح؛ موافقت کرد. بتپرستان شروع به دعا و نیایش بتهای خود کردند ولی هیچ اثر و کاری از طرف بتها به وجود نیامد. بعداً جندع پسر عمرو که رئیس بتپرستان بود خطاب به حضرت صالح؛ گفت: اگر در ادعای خود صادق و راستگو هستی از خدای خود بخواه که شتری ماده از این سنگ بیرون بیاید و در نظر مردم بزاید و شیر آن برای این جماعت کافی باشد و اگر این کار انجام شود به تو ایمان میآوریم در آن هنگام به فرمان و امر خداوند حضرت جبرئیل به نزد حضرت صالح آمد و گفت: خداوند میفرماید:
إِنَّا مُرْسِلُو النَّاقَةِ فِتْنَةً لَّهُمْ فَارْتَقِبْهُمْ وَاصْطَبِرْ. وَنَبِّئْهُمْ أَنَّ الْمَاء قِسْمَةٌ بَیْنَهُمْ کُلُّ شِرْبٍ مُّحْتَضَرٌ. (قمر/۲۷-۲۸)
«[به صالح گفتیم:] ما برای آزمایش آنان یقیناً آن ماده شتر [درخواست آب آشامیدنی میان آنان و ماده شتر تقسیم شده است؛ هریک در زمان نوبت خود بر سر آب حاضر شوند».
یعنی اینکه و شکیبائی داشته باش که خدا با توست و دستشان را از اذیت و آزارت کوتاه خواهد کرد و با ایشان پیمان ببند که شتر را از بین نبرند ولی میتوانند از شیر آن استفاده کنند و اگر شتر را بکشید و از بین ببرید عذاب الهی بر شما نازل میشود.»
حضرت صالح؛ با بتپرستان چنین پیمان را بست و آنها هم در این هنگام حرف حضرت صالح؛ را قبول کردند. حضرت شروع کرد به دعا کردن و پیروان او هم آمین میگفتند ناگاه به فرمان خداوند سنگ همراه با یک ناله و صدای عجیب شکافته شد و یک شتر ماده زیبا در آن خارج شد و بعد از مدتی شتر زائید و پر شیر شد.
قَالَ هَذِهِ نَاقَةٌ لَّهَا شِرْبٌ وَلَکُمْ شِرْبُ یَوْمٍ مَّعْلُومٍ. (شعراء/۱۵۵)
حضرت صالح؛ فرمود: «این ماده شتری است [که به اذن خدا به عنوان معجزه من از دل کوه بیرون آمد] سهمی از آب [این چشمه] برای او، و سهم روز معینی برای شماست.»
وَلَا تَمَسُّوهَا بِسُوءٍ فَیَأْخُذَکُمْ عَذَابُ یَوْمٍ عَظِیمٍ. (شعراء/۱۵۶)
«کمترین آزاری به آن نرسانید که اگر چنین کنید عذاب روز بزرگ شما را فرو خواهد گرفت».
در نتیجه قوم ثمود که ۹ طایفه بودند بیشتر آنها با مشاهده این معجزه عظیم از بتپرستی دست کشیدند و ایمان آوردند تا مدتی نوبت آب رعایت شد و شتر در نوبت خود تمام آب چاه را مینوشید و معجزه بزرگ در این بود هنگامی که شتر آب چاه را مینوشید و آنرا میدوشیدند، شیر آن برای همه خانواده کفایت میکرد.
رؤسای قوم ثمود و کسانی که هنوز ایمان نیاورده بودند با هم جمع شدند و مسلمانها را نیز دعوت کردند و به مؤمنین گفتند:
… أَتَعْلَمُونَ أَنَّ صَالِحًا مُّرْسَلٌ مِّن رَّبِّهِ قَالُواْ إِنَّا بِمَا أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ. (اعراف/۷۵)
«آیا شما یقین دارید که صالح از سوی پروردگارش فرستاده شده؟ گفتند: به طور یقین ما به آیینی که فرستاده شده مؤمنیم.»
«مؤمنین گفتند: ما به آنچه حضرت صالح بدان مأموریت یافته است ایمان داریم.»
قَالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُواْ إِنَّا بِالَّذِیَ آمَنتُمْ بِهِ کَافِرُونَ. (اعراف/۷۶)
«کافران خطاب به مؤمنین گفتند: ولی ما به آنچه شما به آن ایمان دارید، ایمان نداریم.»
بالاخره گروه کافران چند نفری را برای کشتن شتر انتخاب کردند.
فَعَقَرُواْ النَّاقَةَ وَعَتَوْاْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَقَالُواْ یَا صَالِحُ ائْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن کُنتَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ. (اعراف/۷۷)
«پس شتر را پی کردند و از فرمان پروردگار خود سرکشی نمودند و گفتند: ای صالح اگر راست میگویی که از زمره پیغمبرانی، آنچه را که به ما عذاب الهی وعده میدهی بر سر ما بیاور».
به فرمان الهی جبرئیل نزد حضرت صالح؛ آمد و گفت: به ایشان بگو که فقط سه روز برای نزول عذاب باقی مانده است.
فَعَقَرُوهَا فَقَالَ تَمَتَّعُواْ فِی دَارِکُمْ ثَلاَثَةَ أَیَّامٍ ذَلِکَ وَعْدٌ غَیْرُ مَکْذُوبٍ. (هود/۶۵)
پس حضرت صالح؛ «به ایشان گفت در خانه و کاشانه خود سه روز زندگی کنید. این وعدهای است که دروغ نخواهد بود.»
فَلَمَّا جَاء أَمْرُنَا نَجَّیْنَا صَالِحًا وَالَّذِینَ آمَنُواْ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِّنَّا وَمِنْ خِزْیِ یَوْمِئِذٍ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ. (هود/۶۶)
«هنگامی که فرمان ما مبنی بر عذاب قوم ثمود در رسید، صالح و مؤمنان همراه او را در پرتو لطف و مرحمت خود نجات دادیم.»
حضرت صالح؛ و پیروانش به طرف شام رفتند و در عمر ۵۸ سالگی در آنجا وفات یافت.
وَأَخَذَ الَّذِینَ ظَلَمُواْ الصَّیْحَةُ فَأَصْبَحُواْ فِی دِیَارِهِمْ جَاثِمِینَ. (هود/۶۷)
«صدای شدید، افراد ستمکار قوم ثمود را در بر گرفت و در خانه و کاشانه خود خشکیدند و بر روی افتادند.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمؤلف: استاد محمّد شلماشی
برچسبها:
زندگی حضرت ابراهیم
حضرت ابراهیم؛ بعد از نه پشت به حضرت نوح میرسد یا به عبارت دیگر حضرت نوح؛ جد دهم حضرت؛ ابراهیم است، حضرت ابراهیم؛ بعد از گذشت ۲۱ قرن از طوفان حضرت نوح؛ در شهر «فدارام» که در کردستان عراق است متولد شده است. در آن موقع شخصی به نام «نمرود» پادشاه آن مملکت بود و ادعای معبودیت میکرد و مردم آن زمان بیشتر بتپرست بودند. روزی نمرود بر تخت پادشاهی خود نشسته بود و راهبان و ستارهشناسان دور و جمع شده بودند و او را کرنش میکردند ولی بسیار غمگین و اندوهناک بودند. نمرود از آنها پرسید که چرا امروز ناراحت و غمناک هستید؟ ستارهشناسان گفتند:
ستاره درخشان و عجیبی در آسمان پیدا شده است و دلیل بر تولد کسی است که در آینده قدرت و سلطنت شما را برچیده میکند و در ظرف سه شب و روز دیگر به دنیا میآید. نمرود دستور داد که در این سه شب و روز نباید بین هیچ همسر و شوهری نزدیک صورت گیرد اما کاری که خداوند اراده کند هیچ چیزی نمیتواند مانع آن شود. مردی که شبها نگهبان نمرود بود نام او آذر بود. آذر آرزوی نزدیک با همسرش کرد. همسرش پیدا شد و به اراده خداوند یک پسری پیدا شد و به صورت آذر در آمد و به جای آذر نگهبان نمرود بود. آذر با همسرش در آن شب جمع شد و نطفه حضرت ابراهیم از پشت پدر به رحم مادر انتقال یافت.
برابر معمول نمرود روی تخت زرین خود نشست و راهبان و ستارهشناسان دور او جمع شدند و از آنان پرسید که خبر چیست؟ ستارهشناسان جواب دادند که قضا انجام شده است و نطفه به وجود آمده است. نمرود دستور داد هر بچهای که متولد شد و پسر بود آن را بکشند ولی این کار زشت و شنیع نتوانست مانع اراده الهی گردد. بعد از نه ماه و نه روز حضرت ابراهیم متولد شد مادرش او را در غاری گذاشته بود. حضرت جبرئیل روز آمد و انگشت شهادهاش را در دهانش گذاشت و مانند پستان مادرش از آن شیر جاری میشد و مادرش هر هفته یک بار به او سر میزد و این جریان را به شوهرش آذر خبر داد و وقتی آذر بچه را دید بسیار خوشحال شد. بعد از مدتی حضرت ابراهیم را پنهانی به منزل بردند.
حضرت ابراهیم از همان دوران کودکی و نوجوانی دارای رشد و خرد سرشار و کمنظیر بود و علائم بزرگی و آینده درخشان او در همان سن و سال نمایان بود.
چنان که خداوند میفرماید :
وَلَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ وَکُنَّا بِه عَالِمِینَ.(انبیاء/۵۱)
«ما وسیله هدایت و راهیابی را پیش از موسی و هارون در اختیار ابراهیم گذارده بودیم و از احوال و فضایل او که در سرشت ابراهیم قرار داده بودیم چه در دوران کودکی و چه در دورانهای دیگر برای حمل رسالت، آگاهی داشتیم».
هنگامی که حضرت ابراهیم برایش معلوم شد که پدر و نیاکان او بیشتر مردم بتپرست هستند و صنم و ماه و ستارهها را میپرستند بسیار ناراحت گردید و خودش میدانست که چیزهایی که مورد پرستش آنها قرار گرفته است شایسته پرستش نیستند و معبود حقیقی نباید یک چیز مصنوعی و ساخته آنان باشد.
حضرت ابراهیم خود را ملزم دانست که قبل از هر کسی پدرش را به خداپرستی دعوت کند. چنان که خداوند میفرماید:
إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ یَا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ مَا لَا یَسْمَعُ وَلَا یُبْصِرُ وَلَا یُغْنِی عَنکَ شَیْئًا. (مریم/۴۲)
ابراهیم گفت «ای پدر چرا چیزی را پرستش میکنی که نمیشنود و نمیبیند و اصلاً شر و بلائی را از تو به دور نمیدارد.»
یَا أَبَتِ إِنِّی قَدْ جَاءنِی مِنَ الْعِلْمِ مَا لَمْ یَأْتِکَ فَاتَّبِعْنِی أَهْدِکَ صِرَاطًا سَوِیًّا. (مریم/۴۳)
«ای پدر دانستی از طریق وحی الهی نصیب من شده است که بهره تو نگشته است. بنابراین از من پیروی کن تا تو را به راه راست رهنمود کنم.»
یَا أَبَتِ لَا تَعْبُدِ الشَّیْطَانَ إِنَّ الشَّیْطَانَ کَانَ لِلرَّحْمَنِ عَصِیًّا. (مریم/۴۴)
«ای پدر، شیطان را مپرست؛ زیرا شیطان همواره نسبت به خدا نافرمان است.»
یَا أَبَتِ إِنِّی أَخَافُ أَن یَمَسَّکَ عَذَابٌ مِّنَ الرَّحْمَن فَتَکُونَ لِلشَّیْطَانِ وَلِیًّا. (مریم/۴۵)
«ای پدر من از این میترسم که عذاب سختی از سوی خداوند مهربان گریبانگیر تو شود و آنگاه همدم شیطان شوی.»
قَالَ أَرَاغِبٌ أَنتَ عَنْ آلِهَتِی یَا إِبْراهِیمُ لَئِن لَّمْ تَنتَهِ لَأَرْجُمَنَّکَ وَاهْجُرْنِی مَلِیًّا. (مریم/۴۶)
«پدر ابراهیم «آذر» (برآشفت) و گفت: آیا تو ای ابراهیم از خدایان من رویگردانی؟ اگر از این کار (یکتاپرستی و ناسزاگوئی دست نکشی)، حتماً ترا سنگسار میکنم. برو برای مدت مدیدی از من دور شو.»
قَالَ سَلَامٌ عَلَیْکَ سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبِّی إِنَّهُ کَانَ بِی حَفِیًّا. (مریم/۴۷)
«ابراهیم مؤدبانه و به آرامی و مهربانی گفت: پدر خداحافظ، من از پروردگارم برای تو آمرزش خواهم خواست. چرا که او نسبت به من بسیار عنایت و محبت دارد.»
در حالی که حضرت ابراهیم احساس کرده بود و میدانست که قوم نمرود غیر از اینکه بتپرست هستند، ستارهپرست و ماه و خورشیدپرست نیز هستند و میخواست که در دو نمایش عقلی و منطقی ثابت کند که از پرستش ستارگان، ماه و خورشید، هیچ چیز و هیچ اثر مثبت و مفید به دست نمیآید و پرستش اینها خلاف عقل و خرد انسانی است.
چنانکه خدای تعالی میفرماید:
فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأَى کَوْکَبًا قَالَ هَذَا رَبِّی فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لا أُحِبُّ الآفِلِینَ. (الأنعام/۷۶)
«هنگامی که شب او را در بر گرفت و تاریکی شب همه جا را پوشاند، ستارهای را دید بر سبیل فرض گفت این پروردگار من است. اما هنگامی که غروب کرد گفت: من غروبکنندگان را دوست نمیدارم.»
فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَذَا رَبِّی فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِن لَّمْ یَهْدِنِی رَبِّی لأکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّینَ. (الانعام/۷۷)
«و هنگامی که ماه را در حال طلوع دید گفت: این پروردگار من است اما هنگامی که غروب کرد گفت اگر پروردگارم مرا راهنمایی نکند بدون شک از زمره قوم گمراه خواهم بود.»
فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّی هَذَآ أَکْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ یَا قَوْمِ إِنِّی بَرِیءٌ مِّمَّا تُشْرِکُونَ. (الأنعام/۷۸)
«وقتی خورشید را در حال طلوع دید [برای محکوم کردن خورشیدپرستان با تظاهر به خورشید پرستی] گفت: این پروردگار من است، این بزرگتر است؛ و هنگامی که غروب کرد، گفت: ای قوم من! بی تردید من [با همه وجود] از آنچه شریک خدا قرار میدهید، بیزارم».
حضرت ابراهیم بعد از طی این مراحل فرضی و نمایشی و به عنوان الزام خصم و تبلیغ حقیقت و دست برداشتن مشرکین از بتپرستی به طور آشکار و یقین فرمود:
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ حَنِیفًا وَمَا أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ. (انعام/۷۹)
«همانا من رو به سوی کسی میکنم که آسمانها و زمین را آفریده است و من از هر راهی جز راه او دوری میگزینم و از زمره مشرکان نیستم»
هنگامی که خبر تبلیغات حضرت ابراهیم؛ علیه بتپرستی و دعوت مردم به یکتاپرستی انتشار یافت «نمرود» ابراهیم را به نزد خود فراخواند و گفت: ای ابراهیم آن خدایی که تو مردم را برای پرستش او دعوت میکنی چه کسی است؟ و چه قدرتی دارد؟ حضرت ابراهیم؛ فرمود: خدای من آن کسی است که مردم را میمیراند و باز آنان را روز قیامت زنده میکند. «نمرود» گفت:
… قَالَ أَنَا أُحْیِی وَأُمِیتُ… . (بقره/۲۵۸)
«گفت: من هم زنده می کنم و می میرانم.»
برای اثبات ادعای خود دو نفر را که محکوم به اعدام بودند نزد «نمرود» آوردند. «نمرود» گفت: من هم توانستم این را بمیرانم و دیگری را از مرگ نجات دهم و زنده نگه دارم.
حضرت ابراهیم هر چند میدانست که این عمل یک کار فریبدهنده و سفسطه است ولی حضرت ابراهیم برای اتمام حجت و الزام قطعی «نمرود» گفت:
… قَالَ إِبْرَاهِیمُ فَإِنَّ اللّهَ یَأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِی کَفَرَ… .(بقره/۲۲۵۸)
«حضرت ابراهیم فرمود: خداوند خورشید را از مشرق بر میآورد تو آن را از مغرب برآور. پس آن مرد کافر «نمرود» واماند و مبهوت شد».
نمرود در این مناظره محکوم و ملزم گردید. بعد از این حضرت ابراهیم؛ برخاست و رفت و در فکر این بود که نمایشی را برای اثبات عجز و ناتوانی بتها به انجام برساند و بتها را از بین ببرد، در نتیجه روزی را که مصادف با انجام مراسم جشن مشترکین بود و عادت داشتند که آن مراسم را در خارج از شهر انجام دهند، فرصت را غنیمت شمرد تا بتها را در هم شکند.
مشرکین هنگام خروج از شهر برای انجام مراسم دعوت کردند؛
فَقَالَ إِنِّی سَقِیمٌ. فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِینَ. (صافات/۸۹-۹۰)
«حضرت ابراهیم بعد از درخواست ایشان جهت شرکت در مراسم، نگاهی به ستارگان انداخت و گفت: من ناخوش هستم آنان بدو پشت کردند و به دنبال مراسم خود رفتند.»
وَتَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنَامَکُم بَعْدَ أَن تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ. (انبیاء/۵۷)
«آنگاه ابراهیم آهسته گفت: به خدا سوگند نسبت به بتانتان قطعاً چارهاندیشی میکنم (و نقشهای برای نابودی بتها خواهم کشید) زمانی که ای قوم مشرک پشت کنید و بروید» (و برای مراسم عید بیرون شهر روید و از آنها دور شوید).
حضرت ابراهیم بعد از خروج بتپرستان از شهر، شتابان و نهان به سراغ معبودهای ایشان رفت و تمسخرکنان فریاد زد و گفت:
فَرَاغَ إِلَى آلِهَتِهِمْ فَقَالَ أَلَا تَأْکُلُونَ. مَا لَکُمْ لَا تَنطِقُونَ. (صافات/۹۱-۹۲)
«گفت: آیا غذا نمی خورید؟ شما را چه شده که سخن نمیگویید؟»
فَجَعَلَهُمْ جُذَاذًا إِلَّا کَبِیرًا لَّهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ. (انبیاء/۵۸)
«پس [همه] بتها را قطعه قطعه کرد و شکست مگر بت بزرگشان را که [برای درک ناتوانی بتها] به آن مراجعه کنند».
وقتی که روز عید فرا رسید و بتپرستان برای انجام مراسم عید مخصوص خود به بیرون شهر رفته بودند حضرت ابراهیم؛ به سوی بتها رفت و همه آنها را قطعه قطعه کرد مگر بت بزرگشان را تا به پیش آن بیایند و از آن چگونگی حادثه و علت چنین کاری را بپرسند و به ایشان پاسخ ندهد و بطلان بتپرستی برایشان روشن شود و بعداً تبری را که با آن بتهای کوچک را خرد کرده بود به دوش بت بزرگ آویزان کرد تا موقعی که از او بپرسند چه کسی این بتها را خرد کرده است. ابراهیم بگوید بت بزرگ با این تبری که بر او آویزان شده است آنها را شکسته است. موقعی که بتپرستان هنگام غروب به شهر برگشتند و به بتخانه رفتند و دیدند که همه بتها شکسته و خرد شدهاند مگر بت بزرگ گفتند:
قَالُوا مَن فَعَلَ هَذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ. (انبیاء/۵۹)
«چه کسی چنین کاری را بر سر خدایان ما آورده است؟ (و هر کسی که این کار را کرده است) حتماً او از جمله ستمگران است» (و باید کیفر خود را ببیند).
قَالُوا سَمِعْنَا فَتًى یَذْکُرُهُمْ یُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِیمُ. (انبیاء/۶۰)
«برخی گفتند جوانی از مخالفت با بتها سخن میگفت که به او ابراهیم میگویند.»
قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَى أَعْیُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ. (انبیاء/۶۱)
«بزرگان قوم گفتند او را در برابر مردم حاضر کنید تا دادگاهی شود و آگاهان گواهی دهند.»
فَأَقْبَلُوا إِلَیْهِ یَزِفُّونَ. (صافات/۹۴)
«به طرف ابراهیم دوان دوان آمدند.»
بزرگان قوم گفتند:
قَالُوا أَأَنتَ فَعَلْتَ هَذَا بِآلِهَتِنَا یَا إِبْرَاهِیمُ. (الانبیاء/۶۲)
«آیا تو ای ابراهیم این کار را بر سر خدایان ما آوردی؟»
قَالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هَذَا فَاسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ. (انبیاء/۶۳)
«ابراهیم گفت چرا از من بازخواست میکنید؟ آثار جرم بر بت بزرگ هویدا و همراه است شاید این بت بزرگ چنین کاری را کرده باشد. پس از آن مسئله را بپرسید اگر میتوانند صحبت کنند.»
مشترکین گفتند: تو که میدانستی اینها سخن نمیگویند و تو مرا مورد تمسخر قرار میدهی.
حضرت ابراهیم در این هنگام که موقع الزام خصم بود، فرمود: پس چرا شما چیزهایی را پرستش میکنید که قدرتی ندارند. برخی به برخی رو کردند و گفتند: اگر میخواهید کاری کنید که انتقام خدایان خود را گرفته باشید:
قَالُوا حَرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِن کُنتُمْ فَاعِلِینَ. (انبیاء/۶۸)
ابراهیم را سخت بسوزانید و خدایان خویش را مدد و یاری دهید.»
موقعی که ابراهیم را به نزد نمرود آوردند و او را آماده سوزاندن کردند؛
قَالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْیَانًا فَأَلْقُوهُ فِی الْجَحِیمِ. (صافات/۹۷)
«مشترکان فریاد زدند و به یکدیگر گفتند: برای ابراهیم چهار دیوار بزرگی بسازید و در میان آن آتش بیفروزید و او را به میان آتش سوزان پر اخگر بیفکنید».
قُلْنَا یَا نَارُ کُونِی بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِیمَ. (انبیاء/۶۹)
«در برابر این عمل ظالمانه خداوند میفرماید: ما به آتش دستور دادیم که ای آتش سرد و سالم شو بر ابراهیم و کمترین زیارتی به او مرسان.»
هنگامی که جبرئیل به دستور خداوند در آتش همنشین حضرت ابراهیم؛ شد و آتش به باغ و گلزار تبدیل گردید، حضرت جبرئیل خطاب به ابراهیم؛ فرمود من از این همه صبر و تحمل تو تعجب میکنم که در این ترس و اضطراب به کسی به جز خدا پناه نبردی. «حَسبِیَ اللهُ ونِعمَ الوکِیل» حضرت ابراهیم؛ فرمود: یعنی تنها به خدا پناه میبرم و خداوند برای من کافی است و بهترین وکیل و سرپرست من است.
هنگامی که مردم دیدند که آتش برای حضرت ابراهیم؛ به باغ و گلستان تبدیل شده است و یک نفر زیبا اندام با او بود، عدهای ایمان آوردند یکی از آنها حضرت «لوط؛» بود که برادرزاده حضرت ابراهیم؛ بود و یکی دیگر از آنها «سارا خاتون» همسرش بود. هنگامی که نمرود این وضعیت را دید حضرت ابراهیم؛ را به نزد خود فرا خواند و از او پرسید آن کسی که در آتشی که به باغ تبدیل شد با تو همنشین بود چه کسی بود؟ حضرت ابراهیم؛ جواب داد این شخص جبرئیل بود که خداوند او را برای حفظ و حراست از من فرستاده بود. نمرود گفت به راستی خدایی که تو او را میپرستی بی نهایت مقتدر و باعزت است دیگر من به خاطر عظمت خدای تو کاری به شما ندارم و شما آزاد هستید.
بعداً حضرت ابراهیم؛ مملکت عراق را ترک کرد و رهسپار ولایت شام گردید و در شهر «حران» سکونت ورزید در این سفر حضرت لوط؛ برادرزادهاش و سارا خاتون همسرش و چند نفر دیگر که به او گرویده بودند همراه او بودند و بعد از مدتی به خاطر اینکه قحطی و فشار اقتصادی دامنگیر ولایت شام گردید حضرت ابراهیم؛ آنجا را نیز ترک کردند و به طرف «مصر» روانه شدند روزی یک نفر از جاسوسان فرعون از آنها گزارش داد و فرعون ادعای همسری با همسر ابراهیم کرد بسیار ناراحت شدند در این هنگام با اراده خداوند فرعون در خواب شخصی را دید و به او گفت اگر تو نسبت به آن زن سوءنیتی داشته باشی خداوند این قدرت و مقام دنیوی که داری از تو پس میگیرد و در نهایت مورد هلاکت قرار میگیری. هنگامی که فرعون از خواب بیدار شد به اندازهای از رؤیا وحشت داشت که فوراً دستور داد که یک کنیز به نام هاجرخاتون همراه با چند شتر و وسایل خانگی را به حضرت ابراهیم؛ و همسرش ساراخاتون بدهند در نهایت خدایی که حضرت ابراهیم را از آتش نمرود نجات داد بار دیگر او را از سوء نیت فرعون رستگار کرد.
بعداً حضرت ابراهیم؛ و همراهانش مصر را نیز ترک کردند و به طرف «فلسطین» برگشتند و بعد از مدتی سکونت در آنجا حضرت ابراهیم، برادرزادهاش حضرت لوط را به طرف ولایت «اردن» فرستاد و خودش در فلسطین ماندگار شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمؤلف:استاد محمّد شلماشی
برچسبها:


هود علیه السلام
قوم عاد در سرزمین احقاف بین یمن و عمان مدت زمانی طولانی را در خوشی و آرامش بهسر میبردند؛ خداوند نعمتهای زیبادی را به آنان عطا کرده بود؛ آنان رودهای زیادی بر روی زمین به جریان انداخته و به زراعت بر روی زمین روی آورده و باغ و بوستانهای زیادی را پدید آورده و کاخها بنا نهاده بودند. علاوه بر این نعمتها، خداوند به آنان نیروی بدنی زیاد و اجسامی تنومند بخشیده بود و آنچه را که به هیچ یک از جهانیان عطا نکرده است به آنان داده بود.
اما آنان در مبدأ این آفرینش تفکر ننمودند و برای شناختن مصدر همهی این نعمتها نکوشیدند و تمام آنچه به ذهن و عقل آنها رسیده بود و به آن دل خوش کرده بودند این بود که بتهایی را به خدایی گرفته بودند که در مقابل آنها پیشانی بر خاک میمالیدند و گونههایشان را به خاک و غبار آنان میآلودند، در هنگام خوشی و نعمت، آنها را شکر نموده، میستودند و هنگام ضرر و زیان برای طلب یاری به آنها متوسل میشدند.
سپس آنها در زمین به فساد و تباهی روی آوردند، قدرتمندانشان ضعفا را ذلیل نموده بودند و بزرگان به زیردستان زور میگفتند؛ از اینرو خداوند از روی رحم و کرم خود اراده نمود که به خاطر هدایت قدرتمندان و قدرت بخشیدن به ضعفا و پاک نمودن روانها از جهلیکه آنها را پوشانده بود و برداشتن پردههایی که بر روی چشمان این مردم افتاده بود، پیامبری از میان خودشان برایشان بفرستد تا با زبان خودشان با آنان سخنگوید، با روش خودشان آنان را مخاطب قرار دهد و به سوی خالقشان رهنمونشان کند و بیارزشی عبادت آنها برای بتها را آشکار نماید.
هود مردی از آن قوم بود با نسبی برگزیده، اخلاق بسیار نیکو و حلم و سعهی صدری بسیار برتر. خداوند او را به عنوان امین رسالت و صاحب دعوت خود برگزید تا این اذهان گمراه را هدایت و این روانهای کج را راست نماید. هود امر الهی را آشکار و به رسالت قیام نمود و خود را با عزمی که کوهها را به لرزه درمیآورد، حلمی که جاهلان را به ستوه میآورد، یعنی آنچه که هر صاحب دعوتی باید به آن مجهز باشد، مجهز نمود و آنگاه به میان قوم خود رفت و به انکار بتها و تقبیح و تحقیر عبادت آنها پرداخت.
هود گفت: ای قوم! این سنگهایی که تراشیده و به پرستش آنها مشغول شدهاید و به آنها پناه میبرید، چیستند؟ اهمیت و فایدهی آنها کدام است؟ اینها چه نفع و ضرری میتوانند برای شما داشته باشند؟ آنها نمیتوانند سودی به شما برسانند و زیانی را از شما دفع نمایند؛ این کار شما تحقیر عقل و اهانت به کرامت خودتان میباشد، (اینها چیزی نیستند)، اما خدای یگانهای وجود دارد که شایستهی پرستش است و پروردگاری است که باید به او روی آورد، پروردگاری که شما را آفریده و روزیتان داده است، شما را زنده نموده است و میمیراند، شما را در زمین تسلط و قدرت داده و زرع را برایتان رویانده و هیکل و بدنی تنومند به شما بخشیده و در حیوانات شما برکت انداخته است، پس به او ایمان آورید و از چشمپوشی از حق و نادیدن حقیقت و عناد ورزیدن در امر خداوند بپرهیزید که اگر چنین نکنید، به آنچه قوم نوح دچار شدند، دچار خواهید شد و زمان قوم نوح از شما دور نیست.
هود، اینها را میگفت و امیدوار بودکه سخنانش در اعماق درون و یا عقل آنها نفوذ کند و ایمان بیاورند، یا عاقلانه فکر کنند و راه هدایت را در پیش گیرند، اما او چیزی ندید جز چهرههایی دگرگون و چشمانی خیره، زیرا آنها سخنی را میشنیدند که قبلا نشنیده بودند و با آن الفتی نداشتند؛ از اینرو گفتند: این چه یاوههایی است که میگویی و در آن فرو رفتهای؟ چگونه از ما میخواهی که خداوند را به تنهایی و بدون شریک بپرستیم؟ ما این بتها را میپرستیم تا ما را به خداوند نزدیک سازند و نزد او ما را شفاعت نمایند؛ هود گفت: ای قوم! خداوند یگانه است و شریکی ندارد و اصل و اساس و ذات عبادت آن استکه تنها او خالصانه پرستش شود؛ او از شما دور نیست و از رگ گردن به شما نزدیکتر است، اما بتهایی که به امید نزدیک کردنتان به خدا و شفاعتتان نزد او میپرستید، برخلاف گمان شما که با این وسیله به خدا نزدیک خواهید شد، از خداوند دورتان میگرداند و بر جهل و گمراهی شما گواهی میدهند در حالی که کمان میکنید میدانید و میفهمید.
آنها از هود روی برگرداندند و گفتند: تو جز فردی سبکسر و بیخرد نیستی که آیین ما را به استهزا گرفتهای و بر آنچه که پدرانمان بر آن بودند، عیب و ایراد میگیری؛ تو در میان ما کیستی و چه امتیازی بر ما داری؟ تو هم مانند ما غذا میخوری و آب مینوشی و جریان زندگیت مانند جریان زندگی ماست، چرا خداوند رسالتش را به تو اختصاص داده و تو را برای دعوتش ترجیح داده است؟ به گمان ما تو فقط دروغگویی بیش نیستی.
هود گفت: ای قوم! من بیخرد و کوتهفکر نیستم؛ من روزگار درازی در میان شما زیستهام و شما بر من ایرادی نگرفتهاید و از من حماقت و سبکسری ندیدهاید و اینکه خداوند یکی را از میان قومش برای انجام رسالت و بر دوش گرفتن دعوتش برگزیند، چیز عجیب و غریبی نیست؛ امر عجیب و غریب آن استکه آنان را بدون پیامبر رها کند تا بدون هیچ رهبر و برنامهای در هرج و مرج و پراکنده زندگی کنند؛ پس از آنجا که من از ایمان آوردن شما نا امید و از رفتار نادانان شما دلتنگ نیستم، با رجوع به عقل خود، اندیشه و تفکر نمایید و با بصیرت در حقایق، تعمّق کنید تا به یگانگی خداوند در همه چیز پی ببرید و آثار یگانگی او را در نظام عجیب و آفرینش غریب آسمان و زمین و ستارگان به روشنی ببینید. هر چیزی نشانهای بر یگانگی اوست. پس به او ایمان بیاورید و از او طلب آمرزش نمایید تا با باراندن باران زیاد شما را بهرهمند سازد، به اموالتان فزونی بخشد و قدرتتان را چند برابر سازد و مانند مجرمان رویگردان نباشید. بدانید که بعد از مرگ، زنده خواهید شد، آن کس که کردار نیک انجام داده باشد، خودش سود خواهد برد و کردار بد نیز چیزی جز عذاب و زیان برای صاحبش در بر ندارد؛ پس در مورد خود تدبیری بیندیشید و برای آخرتتان، خود را آماده کنید؛ من آنچه را که وظیفهی رسالت من است به شما ابلاغ نمودم و با آن شما را از عواقب اعمالتان بیم دادم و ترساندم.
قومش به او گفتند: بدون شک یکی از خدایان ما بر تو خشم گرفته، عقلت را زایل و مختل و افکارت را پریشان نموده است به گونهای که هذیان گفته، سخنانی بهدور از حقیقت بر زبان میرانی که به جز در فکر و اندیشهی تو، جایی و مکانی برای آنها نیست؛ وگرنه آن طلب آمرزش چیستکه خداوند بعد از آن باران بباراند، مال را فزونی بخشد و قدرت را چند برابر سازد؟ و آن روز رستاخیز چه چیزی استکه تو گمان میکنی ما بعد از تبدیل شدن به اجسادی گندیده و فروریخته و استخوانهایی پوسیده، دوباره در آن زنده میشویم؟ آنچه را که تو وعده میدهی و گمان میکنی، بسیار دور از حقیقت است، بسیار دور! و زندگی و مرگ فقط همین زندگی ما در این دنیا میباشد و به جز روزگار و گذشت آن، چیزی ما را از بین نمیبرد. علاوه بر اینها، این عذاب چه عذابی است که به ما وعده دادهای و انتظار داری که ما بدان دچار شویم؟! ما آنچه را که تو میگوبی قبول نداریم و از عبادت بتهایمان دست برنمیداریم و تو نیز اگر راست میگویی، آن عذابی را که به ما وعده دادهای بیاور.
هنگامی که لجاجت و اصرار قوم عاد بر سخنان و گفتارشان بر هود معلوم گشت، به آنان گفت: من خداوند را گواه میگیرم که رسالتم را ابلاغ نموده، در آن کوتاهی نکردم و در راه دعوت تلاش و مجاهده نمودم و از آن دست نکشیدم و همچنان به ابلاغ رسالت خود و تلاش در راه آن ادامه خواهم داد، به جمع شما اهمیت نمیدهم و از زورگوییهای شما نمیهراسم، هر کاری که میخواهید، بر ضد من انجام دهید و هر حیلهای میدانید، علیه من به کار برید، «من بر خدایی که پروردگار من و شماست توکل کردهام، هیچ جنبندهای وجود ندارد مگر این که تحت کنترل اوست و همانا پروردگارم بر راه راست است».
هود همچنان قوم خود را دعوت میکرد و آنان نیز از او روی برمیگرداندند، تا اینکه روزی ابر سیاهی را در پهنای آسمان دیدند و به امید اینکه بارش خوبی برای آنها داشته باشد، شادمانانه جمع شدند و به آن نگریستند و برای استقبال از آن، کشتزارهای خود را برای بارانش آماده نمودند؛ اما هود به آنان گفت: این ابر رحمت نیست بلکه باد نقمت و عذاب است و همان چیزی است که آمدنش را پیش انداختید، بادی است که عذابی دردناک با خود دارد.
اما قومش نترسیدند تا این که دیدند باد با بالهای قوی خود تمام وسایل و حیواناتی را که در صحرا داشتند، به هوا بلند میکرد و به جاهای دور میانداخت؛ در آن هنگام بود که وحشت و هراس و ناله و فریاد، آنان را دربرگرفت و به سرعت به سمت خانههای خود فرار کردند و درها را محکم بستند بهگمان اینکه از دست باد نجات پیدا کرده، در امان خواهند بود، اما بلا و خطر و فراخوانِ عمومی و فراگیر بود و باد، شن صحرا را به شدت با خود میآورد و هفت شب و هشت روز پشت سر هم ادامه یافت و قوم هود چنان بر زمین پرت شدند، انگار که ریشههای درخت خرمایی واژگون شده و از ریشه برآمده بودند و به زودی اثری از آنها باقی نماند و تاریخ نیز جز نامی از آنان برای آیندگان باقی نگذاشت، «و پروردگارت اهل هیچ قریهای را به ناحق هلاک نمیکند در حالی که اهل آن اصلاحگر باشند».
اما هود؛ یاران با ایمانش دور او گرد آمدند و در مکان خود باقی ماندند و باد در اطراف آنان زوزه میکشید و شنها را با خود میبرد، در حالی که آنان در آمان و آسایش بودند، تا این که باد آرام گشت و وضع به حالت عادی بازگشت. هود، سپس، با پیروانش عازم حضر موت شد و بقیهی عمرش را در آنجا بهسر برد.
منبع: عصر اسلام
برچسبها:
خداوند زمین را در دو روز (دوره) بیافرید و بر آن کوههایی استوار ساخت و در آن برکت انداخت و رزق و روزیهای (اهل) آن را به صورت مساوی برای درخواستکنندکان در چهار روز (دوره) در آن مهیا نمود، سپس رو به سوی آسمان آورد در حالیکه دود بود «و به آسمان و زمین گفت: به میل خود و یا به اکراه به سوی من بیایید، آن دو گفتند: ما فرمانبردارانه به میل خود میاییـم»؛ سپـس بر عرش مستولی شد و خورشید و ماه را مسخر نمود تا هر یک تا زمانی معلوم به جریان خود ادامه دهند و آنگاه فرشتگانی را آفریدکه به ستایش او تسبیح گویند و نامش را مقدس بدارند و او را خالصانه پرستش نمایند.
سپس ارادهی خداوند بر این استوار گردید و حکمتش چنین اقتضا نمود کـه آدم و فرزندانش را بیافریند تا در زمین ساکن شوند و در عمران و آبادانی آن بکوشند و از اینرو به فرشتگانش خبر داد که او آفرینشی دیگر ایجاد خواهد کرد که در زمین به سعی و تلاش بپردازند و در گوشه و کنار آن حرکت و تکاپو نمایند و نسلشان در همه جای آن پراکنده شود و از روییدنیهای آن بخورند و گنجها و خیرات درون آن را استخراج نمایند و همواره عدهای از آنان جانشین عدهای دیگر شوند.
فرشتگان
مخلوقاتی بودند که خداوند آنان را برای عبادت خود برگزیده، نعمت خود را به
وفور بر آنان فرو ریخته، فضل خود را به آنها هدیه داده و آنها را به
کسب رضایت خود موفق و به طاعتش هدایت نموده بود و در نتیجه، بر آنان بسیار
گران آمد که خداوند مخلوقی دیگر غیر از آنان را بیافریند و ترسیدند که این
عمل پروردگار به علت کوتاهی آنها در عبادت و یا مخالفت یکی از آنان با
پروردگار بوده باشد، از اینرو به سرعت به تبرئهی خود پرداختند و گفتند:
پروردگارا! چگونه غیر از ما را میآفرینی در حالی که ما همواره به تسبیح
تو مشغولیم و نام و یاد تو را مقدس میداریم؟ در حالی که آنانی که تو در
زمین جانشین میگردانی به ناچار به علت وجود منافع در زمین و جلب منفعت از
جانب هر کدام، با هـم به اختلاف میپردازند و در زمین فساد میکنند و خون
زیادی خواهند ریحت و جانهای افرادی بیگناه را از آنان خواهند ستاند:
﴿ایا در آن کسانی را قرار میدهی که در آن به فساد و خونریزی میپردازند
در حالی که ما همواره به ستایش تو تسبیحگو هسـتیم و تو را مقدس
میداریم؟﴾[۱].
این سخنان را به دلیل علاقه به چیزی که شک و شبههشان را برطرف کند و
وسواسی را که در سینه داشتند بزداید، گفتند و امیدشان چشـم انتظار خداوند
بود تا که آنها را در زمین جانشین گرداند، زیرا آنها در رعایت نعمتهای
الهی پیشقدم و در شناخت حق خداوند شایستهتر بودند و این سوال آنان به
منزلهی انکار عمل خداوند و یا شک در حکمت او و یا برشمردن نقص جانشین او و
نوادگانش نبود زیرا فرشتگان اولیای مقرب خداوند و بندگان گرامی او بودند
که بر سخن او پیشی نمیگرفتند و به دستورات او گردن مینهادند. خداوند به
آنان جوابی داد که باعث اطمینان دلهایشان گشت و مایهی آرامش قلبهایشان؛
خداوند فرمود: ﴿به راستی من چیزی را میدانم که شما نمیدانید﴾[۲]
و از حکمت جانشینی او از چیزی آگاهم که شما درک نمیکنید، پس هرچه را که
بخواهم میآفرینم و هر که را که بخواهـم جانشین میگردانم و آنچه را بر
شما پنهان و پوشیده مانده است، به زودی خواهید دید: ﴿پس هرگاه خلقت او را
کامل نمودم و از روح خود در او دمیدم، سجدهکنان در مقابل او سر فرو
آورید﴾[۳].
خداوند آدم را از گل خشک سیاه بدبو و تغییر شکل یافته به صورت کالبد
انسانی استوار آفرید و سپس از روح خود در او دمید و آنگاه نسیم زندگی در
او وزید و او انسانی کامل شد و سپس خداوند به فرشتگان دستور داد که آدم را
سجده کنند و آنان فرمانبردارانه خواستهی پروردگارشان را اجابت نمودند و
برای بزرگداشت آدم به سوی او شتافتند و در مقابلش سجدهکنان پیشانیهای خود
را بر خاک کشیدند به جز ابلیس که از دستور پروردگارش سر باز زد و به
معصیت پروردگار گروید و ﴿سرپیچی کرد و تکبر ورزید و جزو کافران گشت﴾[۴].
خداوند علت امتناع ابلیس را از او پرسید و
از او خواست که حکمت سرپیچی خود را بیان کند و فرمود: ﴿چه چیز تو را از
سجده نمودن به آفریدهی دست من منع نمود ایا تکبر ورزیدی و یا خود را بلند
مرتبه پنداشتی﴾؟[۵] ابلیس چنین پنداشت که از
جهت عنصری، بهتر از آدم است و جوهری پاکتر از او دارد و گمان نمود که کسی
در قدر و منزلت به پای او نمیرسد و رقیب او نمیشود و به مکانی بالاتر از
جایگاه او ارتقا نمییابد، از اینرو گفت: «من از او بهترم، من را از
آتش آفریدی و او را از خاک»، او با این سخنان عصیانش را آشکار نمود،
مخالفت و بهتان روشن خود را علنی نمود و نسبت به دستور پروردگارش تکبر و از
سجده نمودن به آفریدهی دست خداوند اجتناب ورزند و جزو کافران گشت؛
خداوند به علت سرپیچی شیطان و مخالفت او با امرش ابلیس را مجازات نمود و او
را ندا داد: ﴿پس از بهشت خارج شو به راستی که تو رانده شدهای و تا روز
قیامت لعنت بر تو است﴾؛[۶] ابلیس از پروردگار
درخواست نمود که تا روز قیامت به او مهلت دهد و زندگانی او را تا روز زنده
شدن مردگان طولانی نماید؛ خداوند [بخشی از] خواستهی او را اجابت نمود و
به او گفت: ﴿تو از مهلت دادهشدگانی تا روز وقت معلوم [نفخهی اول]﴾[۷]؛
هنگامی کـه خواستهی ابلیس اجابت شد و او به آرزوی خود رسید، فضل خداوند
را شکرگزاری نکرد، بلکه نعمتش را با کفران و فضلش را با عناد و انکار جواب
داد و گفت: ﴿خداوندا! به علت این که من را گمراه نمودی در راه راست تو
به کمین آنان مینشینـم﴾[۸] تا آنان را فریب دهـم و
در گمراه نمودنشان از هیچ کوششی فروگذاری نمیکنم ﴿و سپس از جلو و عقب و
راست و چپشان به سمت آنها میروم و تو بیشتر آنان را شکرگزار نخواهی
یافت﴾[۹].
خداوند ابیس را از رحمت خود طرد نمود و به او مهلت داد تا به آرزوبش برسد و
به او گفت: راهی را که برگزیدهای در پیشگیر و در روش بدی که خواهان
آنی، جلو برو، ﴿با صوت و آهنگ خود هر کدام از آنان را که میتوانی تحت
تاثیر خود قرار ده و برای غلبه بر آنان سواره و پیادهی خود را فرا بخوان و
در مال و اولاد آنان شریک شو﴾[۱۰] به آنان
وعدههای دروغین بده و ذهن آنان را به آرزوهای دور از دسترس مشغول نما، اما
هرگز ین تو و آن بندگان مخلصی که عقیدهای صحیح و عزمی قوی دارند، آزادت
نخواهـم گذاشت تا بر آنان تسلط یابی و سلطهای برای آنان نداری، زیرا
دلهای آنان به تو تمایلی ندارد و گوشهایشان سخنان تو را نخواهد شنید. اما
هر چه تو در گمراه کردن و در فتنه انداختن آدمیان بکوشی، حسابت سنگینتر و
سزایت دردناکتر خواهد شد و «به طور حتم، من جهنم را با تو و تمام آنانی
که دنبالهرو تو باشند، پر خواهـم نمود».
فرشتگان بر آدم سجده بردند و برتری او را پذیرفتند و اقرار نمودند که مقام او برتر است و از آنان به خداوند نزدیکتر است؛ اما شاید گمان مینمودند که دانش و درک و فهم آنان بیشتر است، از اینرو خداوند از علم خود به آدم عطا نمود و از نور خود بر او سرازیر کرد و اسامی تمام موجودات را به او یاد داد و این موجودات را به فرشتگان عرضه نمود و گفت: ﴿اسامی این موجودات را به من خبر دهید، اگر راست میگویید﴾[۱۱]، تا ناتوانی و نقص آنها را آشکار نماید و آنان نیز بدانند که حکمت خداوند چنین اقتضا نموده است که آدم شایستهتر به بیان اسامی باشد و حق و شایستهتر این است که جانشینی او مورد انکار قرار نگیرد؛ فرشتگان در مقابل این رویاروبی بهت زده شدند و هنگامی که تلاش نمودند تا برای پاسخ در درون خود به جستوجو بپردازند، متحیر و پشیمان شدند و زمانی که به علم سابق خود رجوع نمودند، راهی به جواب نیافتند و از اینرو به ناتوانی خود اقرار و به کوتاهی و نقص دانش خود اعتراف نمودند ﴿و گفتند: خداوندا! تو منزهی، ما را دانشی نیست مگر آنچه تو ما را آموختهای به درستی که تو بسیار دانا و با حکمت هستی﴾[۱۲]
هنگامی که آدم از فیض پروردگار لبریز گشت و شعلههایی از نور علم او برگرفت، خداوند به او دستور داد که فرشتگان را از آنچه آنان در شناختنش ناتوان ماندند و فهم آنان از دانش در مورد آن قاصر ماند، خبر دهد تا بدینوسیله فضل خود را آشکار و حکمت جانشین شدن خود را بیان نماید؛ جانشین خداوند فرشتگان را از چیزیکه آنان در مورد آن عاجز ماندند، خبر داد و خداوند آنان را ندا داد: ﴿مگر به شما نگفتم که به درستی، من غیب آسمانها و زمین را میدانم و به آنچهکه شما آشکار و پنهان میکنید، آگاهم؟﴾[۱۳].
در این هنگام فضل آدم بر فرشتگان مشخص گردید و آنان به رمز آفریدن او پی بردند و حکمت جانشینی او بر آنها آشکار گردید.
خداوند، قدرت و بیباکی خود را به ابلیس نشان داد و وی را درمانده ساخت و از او سلب نعمت نمود و آدم و همسرش را مورد عنایت قرار داد و آنان را در بهشت جای داد و به آدم وحی نمود که: نعمتم بر خودت را به یاد آور که من تو را با آفرینشی تازه و نو آفریدم و به ارادهی خود تو را به صورت انسانی کامل درآوردم و از روح خود در تو دمیدم، فرشتگانم را به سجده کردن بر تو واداشتم و شعلهای از دانش خود را به تو ارزانی داشتـم و این ابلیس است که وی را به علت خروج از طاعتش از رحمت خود ناامید و او را طرد و لعن نمودم و ایـن بهشت جاودان است که آن را منزل و مکان تو قرار دادم که اگر تو مرا اطاعت کنی، با نیکی به تو جواب خواهم داد و تو را در بهشت جاودانه خواهم ساخت، اما اگر ترک عهد نمایی، تو را از منزل بهشت خود خارج خواهم کرد و به آتش خود تو را عذاب خواهـم داد و نیز فراموش نکن که این ابلیس، دشمن تو و همسر توست، پس هوشیار باش که تو را از بهشت خارج نکند که در این صورت بدبخت خواهید شد. خداوند، آدم و حوا را در بهشت آزاد گذارد تا از هر آنچه که میخواهند به وفور بخورند اما آن دو را نهی نمود که از میان آن همه درخت فقط به یک درخت نزدیک نشوند و برای این که ابهام را از آنان بزداید تا در شناخت آن درخت، شکی نداشته باشند، به صورت معلوم و معین به آن درخت اشاره نمود تا از هر شکی که ممکن است در درون آنان راه یابد، جلوگیری نماید و به آنان وعده داد که در صورت نزدیک شدن به آن درخت و با خوردن میوهی آن، در زمرهی ستمکاران قرار خواهند گرفت و وعده نمود که در صورت اجتناب از آن درخت منع شده، اسباب نعمت و راحتی آنها در بهشت را بیشتر و بادوامتر کند، به صورتیکه هرگز در آن گرسنه و عریان نشوند و تشنگی و خستگی به آنان راه نیابد و فرمود: ﴿ای آدم! تو و همسرت در بهشت ساکن شوید و از آن در هر جا که میخواهید به وفور بخورید و نزدیک این درخت نشوبد که در این صورت جزو ستمکاران قرار خواهید گرفت﴾[۱۴]، ﴿و ای آدم! تو در بهشت این را داری که نه گرسنه شوی و نه برهنه گردی و در آن نه تشنه بمانی و نه آفتابزده شوی﴾[۱۵].
آدم در بهشت ساکن شد و از هر آنچه نفس
آدمی اشتها نماید و چشم از دیدن آن لذت ببرد، بهرهمند میگشت و شاید در
میان درختان آن پرسه میزد و در سـایههای آنها مینشست، از گلهای آن
میچید و از خوردن میوههای آن لذت میبرد و از آب گوارایش سیراب میشد و
در این بهره بردن از لذتها، همسرش نیز شریک او بود و آن دو مدت زمانی را
این گونه در بهشت بهسر بردند و از چشمههای آن آب خوشبختی سرمیکشیدند.
خوشبختی آدم دل ابلیس را سوزاند و بر او بسیار گران آمد که آدم و همسرش
(از آنچه او قبلاً بهرهمند بود)، بهرهها ببرند در حالی که او از رحمت
خداوند رانده شده و از بهشت دور گشته بود؛ از اینرو او تصمیم قطعی گرفت
که بنای خوشبختی آدم را فرو ریزد و نعمت بهشت را از او سلب نماید؛ مگر این
آدم نبود که او را از آن بلندی پایین کشید و از نعمت و رضایت الهی دور
گرداند و مگر نه اینکه به سبب او بود که انکار و تکبر ابلیس نسبت به
خداوند برملا گردید و وی ملعون ابدی شد؟ پس باید که انتقام خود را از او
بگیرد و به تدربج از ارزش کسی که فرشتگان مامور به سجده نمودن برای او و
اعتراف به فـضل او شدند، بکاهد؛ آنگاه، آهسته و با گامهای کوتاه به سوی
بهشت به راه افتاد و پنهانی با آدم صحبت نمود و برای آدم چنین وانمود کرد
که دوستی صادق و اندرز دهندهای مخلص است و کوشش بسیار نمود که دل او را به
دست آورد، از هر راهی وارد میشد و هر دری را میزد و مهربانی و عطوفت خود
را به آدم و همسرش اظهار مینمود و نسبت به زوال نعمت از آن دو دلسوزی
نشان میداد، و به آنان گفت: ﴿به این علت پروردگارتان شما را از این
درخت منع نموده است تا شما تبدیل به دو فرشته نشوید ویا این که در بهشت
جاودانه نمانید﴾[۱۶].
ابلیس چون دریافت که آن دو از سخنان او اظهار بیزاری میکنند و از هم صحبت
شدن با او دوری میگزینند و گوشهایشان از شنیدن صدای او و گوش دادن به
اندرزهای او کر شده است، برای آنها سوگند خورد که او پند دهنده است و
نمیخواهد به آنها آسیبی برساند و با آنها دشمنی نماید و آنان را شکست
دهد و سوگند خورد تا بر درستی قصد خود تاکید نماید و صحت نظر خود را نشان
دهد و بدون شک ابلیس تا میتوانست بر خواستهی خود پافشاری نمود و در فریب
دادن آدم مدت زیادی اصرار ورزید و کوشش نمود تا او و همسرش را با رایحهی
خوش آن درخت، طعم بینظیر و رنگ زیبای میوههای آن فریب دهد و سرانجام آدم
و حوا از سخنان او فریب خوردند و مفتون زیبایی سخنانش و شیرینی وعدههایش
گشتند و در لغزش افتادند و دنبالهرو او شدند به محض خارج شدن آدم و حوا
از فرمان پروردگار، خداوند نعمت را از آنها سلب و بهشت را بر آنان حرام
کرد و پروردگارشان آنان را ندا داد: ﴿ایا شما را از آن درخت منع نکرده
بودم و به شما نگفته بودم که شیطان دشمن آشکار شماست؟﴾[۱۷].
آدم و حوا به سوی خدا بازگشتند و از کرده خود اظهار پشیمانی نمودند و
﴿گفتند: پروردگارا ما به خودمان ستم نمودیم و اگر تو ما را مورد آمرزش
قرار ندهی و به ما رحم نکنی، به تحقیق ما از زیانکاران خواهیـم بود.
خداوندگفت: [به زمین] فرود ایید عدهای از شما دشمن عدهای دیگر خواهد
بود و تا مدتی در زمپن مستقر گشته و از آن بهره میبرید﴾[۱۸]؛
خداوند توبهی آن دو را پذیرفت و از لغزش آنها درگذشت؛ پذیرش توبه،
مایهی خنکی درون و چشمروشنی آنها گشت و امیدوار شدند که خداوند آنها را
در بهشت باقی، نگه دارد و دوباره از نعمتهای آن بهرهمند شوند؛ خداوند
به آنچـه در ذهن آنها میگذشت، آگاه و بر آنچه نفس آنها تمایل داشت،
واقف بود، اما به آنها دستور داد که از بهشت فرود ایند و به آنان خبر داد
که دشمنی بین آنان و شیطان ادامه خواهد داشت تا از فتنههای او خود را دور
نگه دارند و به فریبهای او گوش ندهند و فرمود: ﴿همگی شما از بهشت فرود
ایید، برخی دشمن برخی دیگر خواهید شد؛ پس اگر از جانب من هدایتی برای شما
آمد، هر کس از آن هدایت پیروی کند، گمراه و بدبخت نخواهد شد﴾[۱۹]؛
بدینگونه خداوند در طول زندگی آدم، هدف و آرزویی برای او تعیین نمود تا
برای رسیدن به آن تلاش نماید و به او خبر داد که دیگر زمان راحتی و آسایش
کامل و نعمت خالص به پایان رسیده و او بعد از خروج از بهشت و محروم شدن از
نعمات آن، وضعیت دیگری پیدا میکند که درآن، دو راه بیشتر وجود ندارد؛
هدایت وگمراهی، ایمان و کفر و رستگاری و زیان؛ پس هرکس دنبالهرو هدایت
الهی که خداوند تشریع میکند، باشد و راه راست او را که مشخص نموده است در
ییش بگیرد، از وسوسههای شیطان و فریبهای او هیچ هراسی ندارد، اما آن کس
که از یاد خداوند رویگردان باشد و با راه راست او ضدیت کند، زندگانی تنگی
خواهد داشت و از آنانی خواهد شد که «کوشش آنها در زندگی دنیا راه به
جایی نمیبرد در حالی که خود آنان گمان میکنند که اعمال درست و نیکی
انجام میدهند».
منبع: سایت عصر اسلام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[۱] بقره؛ ۳۰٫
[۲] بقره؛ ۳۰٫
[۳] ص؛ ۷۲٫
[۴] ابلیس با وجودی که در میان فرشتگان بود، از جنس آنان نبود و از جن بود - مترجم.
[۵] ص؛ ۷۵٫
[۶] حجر؛ ۳۵-۳۴٫
[۷] حجر؛ ۳۸-۳۷٫
[۸] اعراف؛ ۱۶٫
[۹] اعراف؛ ۱۷٫
[۱۰] اسراء؛ ۶۴٫
[۱۱] بقره؛ ۳۱٫
[۱۲] بقره؛ ۳۳٫
[۱۳] بقره؛ ۳۳٫
[۱۴] بقره؛ ۳۵٫
[۱۵] طه؛ ۱۱۹-۱۱۸٫
[۱۶] اعراف؛ ۲۰٫
[۱۷] اعراف؛ ۲۲٫
[۱۸] اعراف؛ ۲۴-۲۳٫
[۱۹] طه؛ ۱۲۳٫
برچسبها:
حضرت ادریس علیه السلام
حضرت ادریس؛ پیامبری است که بعد از حضرت آدم؛ به پیامبری مبعوث گردیده است و نام او در قرآن ذکر شده است و اولین پیامبری است که خداوند به وسیله حضرت جبرئیل برای هدایت نسل «قابیل» در حدود تعداد ۳۰ صحیفه به قلب پیامبر عظیمالشأن وحی فرمود. حضرت ادریس؛ بعد از شش پشت به حضرت آدم؛ میرسد و در حالی که جد بزرگش «حضرت شیث» وفات فرمود، در سن بیست سالگی بود.
قرآن چگونگی زندگی و آداب دینی او را به طور مفصل بیان نکرده است، ولی در ۳۰ آیه قرآن از او بحث کرده است و بیان کرده است که بسیار صادق و صابر بوده است و نزد خداوند مقام بالا و والایی داشته است.
وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کَانَ صِدِّیقاً نَّبِیّاً. (مریم/۵۶)
و در کتاب ( آسمانی قرآن ) از ادریس بگو. او بسیار راستکار و راستگو و بود.
(ای پیامبر به وسیله وحی آسمانی از اخلاق و احوال حضرت ادریس آگاهی پیدا کن و بدان که همانا حضرت ادریس پیامبری بسیار راستگو و بلند مقام بوده است.)
بعضی از علمای تفسیر و مؤرخین نوشتهاند و روایت کردهاند از آنجا که جد بزرگ او «حضرت شیث» یک شخصیت بسیار متدین و دارای حسنات و کمال و جمال بوده است، مردم از هر طرف، از شرق و غرب و شمال و جنوب او را با آوردن هدایایی زیارت میکردند و از او میخواستند که برای رفع نیازها و گرفتاریهایشان دعا کند. بعد از آنکه حضرت وفات فرمود، مردم دیگر این رابطه را قطع کردند و خاندان و فرزندانش از قطع این هدایا بسیار ناراحت شدند. شیطان فرصت را غنیمت شمرد و به درون آنها رخنه کرد که اگر شما مجسمه جد بزرگتان را بسازید و در منزل خودش آن را نصب کنند، این زیارت و آوردن این هدایا قطع نمیشود، آنها هم فریب خوردند و به این کار اقدام کردند و در نتیجه این کار بد و شرکآور بتپرستی رواج یافت در این موقع که حضرت ادریس در بابل اقامت داشتند، خداوند به وسیله حضرت جبرئیل برایش وحی فرستاد و به عنوان پیامبر مبعوث گردید.
حضرت ادریس؛ کسانی را که از شریعت الهی منحرف و روی گردان شده بودند و به شرک و بتپرستی روی آورده بودند، هدایت کرد و آنها را از این کار شرکآمیز بر حذر داشت ولی سرانجام اکثر آنها از پیام او سرپیچی کردند و عده کمی از او اطاعت کردند.
حضرت ادریس؛ با پیروان خود از بابل خارج شدند و به طرف مصر حرکت کردند، در آنجا مردم را به خداپرستی و انجام کارهای نیک و پرهیز از کارهای بد و بتپرستی دعوت کرد.
حضرت ادریس؛ با وجود داشتن رتبه پیامبری، دوزندگی و خیاطی را شروع کرد و اولین کسی بوده است که به این کار اقدام کرد و دوزندگی را به دیگران یاد داد.
روایت شده است که روزی حضرت عزرائیل از خداوند اجازه خواست که آرزو دارم حضرت ادریس را زیارت کنم، خداوند او را اجازه داد.
حضرت عزرائیل با اراده الهی به صورت یک انسان درآمد و مهمان حضرت ادریس گردید هنگام آوردن غذا از خوردن آن خودداری کرد و تا سه روز به این ترتیب حضرت عزرائیل از خوردن و آشامیدن پرهیز کرد. روز سوم حضرت ادریس از او سؤال کرد نام تو چیست؟ و تو چه کسی هستی؟ گفت: من عزرائیل هستم و گفت: من از خداوند اجازه گرفتم که ترا ببینم و مدتی با تو همنشین و رفیق باشم. حضرت ادریس؛ گفت: من هم قبول دارم، به آن شرطی که مرا بمیرانی و بعداً مرا زنده کنی تا اینکه بدانم رنج جان دادن تا چه اندازه است و در نتیجه بیشتر به عبادت و پرستش خداوند بپردازم، از غیب ندائی از طرف خداوند آمد که درخواست حضرت ادریس؛ را به جای آور، حضرت عزرائیل با اراده و اجازه الهی جان او را گرفت و او را بمیراند و بعداً او را زنده کرد.
عزرائیل از او سؤال کرد که احوال جان گرفتن را چگونه دیدی؟ حضرت ادریس؛ جواب داد که رنج جان گرفتن مانند این است که در حالت زنده بودن کسی پوست انسانی را از بدنش جدا کنند.
بعداً حضرت ادریس؛ با حضرت عزرائیل پیمان اخوت بستند. حضرت ادریس؛ از او خواست که او را به آسمان ببرد. با اجازه و اراده خداوند او را به آسمان برد. در آنجا حضرت ادریس فرمود میخواهم که جهنم را ببینم. حضرت ادریس جهنم را نگاه کرد.
بعداً حضرت ادریس؛ گفت: میخواهم که بهشت را نیز ببینم، بهشت را هم نگاه کرد و داخل بهشت شد. حضرت عزرائیل گفت: چرا بیرون نمیآیی؟ حضرت ادریس؛ جواب داد؛ خداوند فرموده است:
وَإِن مِّنکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا کَانَ عَلَى رَبِّکَ حَتْماً مَّقْضِیّاً. (مریم/۷۱)
همه شما ( انسانها بدون استثناء ) وارد دوزخ میشوید ( مؤمنان برای عبور و دیدن، و کافران برای دخول و ماندن ). این امر حتمی و فرمانی است قطعی از پروردگارتان.
و خداوند میفرماید:
لاَ یَمَسُّهُمْ فِیهَا نَصَبٌ وَمَا هُم مِّنْهَا بِمُخْرَجِینَ. (حجر/۴۸)
در آنجا خستگی و رنجی بدیشان نمیرسد، و از آنجا بیرون نمیگردند.
در حالی که به آسمان بلند شد در سن ۳۶۵ سالگی بود. حضرت ادریس؛ اولین کسی بود که نوشتن با قلم را به دیگران آموخت و اولین کسی است که خیاطی را به مردم آموخت و اولین کسی بود که به علم نجوم و ستارهشناسی، ریاضیات و اسلحهسازی آشنایی داشت و اولین کسی بود که برای سنجش اشیاء دستگاه میزان را ساخت.
از بحث ادریس علیه السلام چند پند و اندرز نتیجهگیری میشود:
۱ـ هر کس از عبادت خدا و خدمت به خلق سرباز ندارد پیش خداوند محبوب و ارزشمند میگردد.
۲ـ هر کس خدا را عبادت کند، از کرم و رحمت خداوند محروم نمیگردد.
۳ـ انسان به اندازه ممکن باید برای استفاده از دنیا و به دست آوردن و زمینه فراهم کردن طاعت خداوند تلاش و سعی نماید.
۴ـ حضرت ادریس میفرمود: نیکی با بندگان خدا و مردم بالاترین شعار تشکر و سپاس از خداوند است.
برچسبها:
قوم نوح مدت زمانی طولانی به پرستش بتها مشغول بودند و بتها را به عنوان خدایانی گرفته بودند که از آنها امید جلب خیر و دفع شر از خود را داشتند و در زندگی هر چیزی را به بتها ارجاع میدادند و برحسب جهالت خویش و پیرویشان از هوای نفس، آنها را با نامهای گوناکون میخواندند؛ گاهی آنها را ود، سـواع، یغوث و گاهی نیز یعوق و نسر مینامیدند[۱]. خداوند نوح علیهالسلام را برای هدایت قوم خود فرستاد او مردی فصیح و گویا، عاقل و فرزانه و دارای اندیشهای استوار بود. خداوند به او شکیبایی به هنگام مجادله، توانایی استفاده از دلایل مختلف و بینشی کامل نسبت به روشهای قانع نمودن افراد عطا کرده بود.
او قوم خود را به سوی خدا خواند، اما آنها روبگردان شدند، از عذاب الهی آنان را بیـم داد. اما آنها خود را به کوری و کری زدند، به ثواب الهی آنان را تشویق و ترغیب نمود اما آنان انگشتان خود را در گوشهایشان فرو بـردند و تکبر ورزیدند؛ اما نوح در مقابل آنان ایستاد و با آنان مجادله و مبارزه نمود، در مقابل آنان شکیبایی به خرج داد و فرصت کافی و طولانی در اختیار آنان گذاشت، در دعوتش سخنان شیربن به کار برد و امیدواریش به ایمان آوردن آنها ضعیف نشد و نگذاشـت که ناامیدی به قلب او سرایت کند، بلکه شروع به ایجاد تنوع در روشهای دعوت به سوی خدا کرد و در ابلاغ رسالتش تلاش زیادی به خرج میداد و در شب و روز، نهان و آشکار قومش را دعوت نمود و نظر آنان را به سوی رمز و راز وجود و بدایع جهان هستی جلب مینمود: شب تیره و تار، آسمانی پر از برجهای فلکی، ماه گردان و خورشید فروزان و زمینی که بر روی آن رودها جاری گشته و زراعت و میوهها در آن رویانده است؛ همهی اینها از بانی فصیح و روان و دلایلی درست و قاطع از خداوندی یگانه و نیرویی عجیب و منحصر به فرد حکایت میکنند.
و به اینگونه نوح هـم چنان با قومش به مجادله و مشاجره میپرداخت و برای آنان دلیل و برهان میآورد تا اینکه عدهای بسیارکم از قومش به او ایمان آوردند، دعوتش را اجابت نمودند و رسالتش را تصدیق گفتند؛ اما آنانیکه خداوند بر دل آنان مهر نهاده بود و بدبختی بر آنها پیشی گرفته بود، آنها هرگز راه هدایت را در پیش نگرفتند؛ آنان از بزرگان و اشراف قوم بودند که همدیگر را در مخالفت با نوح پشتیبانی و یاری میکردند و از مسخره کردن او و ناچیز شمردن نظرات او از هیچ کوششی دریغ نمیکردند.
آنان به نوح گفتند: تو فقط بشری مانند ما و یکی از ما هستی و اگر خداوند میخواست پیامبری بفرستد، قطعاً فرشتهای را میفرستاد و ما نیز به سخنانش گوش فرا داده، به دعوتش جواب مثبت میدادیم؛ علاوه بر این آنان که اطراف تو را گرفتهاند، چـه کسانی هستند؟! افرادی از طبقهی پست و پایین و بدبخت جامعه با حرفههای بیارزش وکمارزش و نظراتی نادرست و افکاری ناپخته هستند که بدون اندیشه تسلیـم تو شدهاند و اگر دعوت تو چیز خوب و با ارزشی بود، این افراد پست در ایمان به تو بر ما سبقت نمیگرفتند و اگر سخنان تو حق بود، مایه زیرک و باهوش و دارای ذهنی صاف و پاک و فکری عالی هستیم، در ایمان به تو و پیروی از هدایتت گوی سبقت را از دیگران میربودیم.
آنان سپس به لجاجت در مجادلات لفظی پرداختند و فریب و حیلهگری را ییشهی خود ساختند و به نوح گفتند: ای نوح! در تو و پیروانت فضیلتی بر خود نمیبینیم، نه در عقل و هوش، نه در دوراندیشی و رعایت مصلحت و نه در آگاهی بر سر انجام امور، بلکه گمان ما بر این است که شما دروغگویانی بیش نیستید.
یاوهگوبیهای آنان بر قوهی شکیبایی و اندیشه و عقل نوح کمترین اثری نگذاشت و او با صبر و حوصله در جواب آنان گفت: آیا اگر در صورتیکه من بر دلیلی روشن و آشکار از جانب پروردگار خود و برهانی گواهیدهنده بر صدق دعوای خود باشم -که آن را از فضل و رحمت خود به من داده است -و شما هدف را گـم کرده باشید و حقیقت امر بر شما پنهان مانده باشد و در اشتباه و دودلی باشید و بخواهید خورشید را با کفهای دستتان بپوشانید یا ستارگان را با دستان خود خاموش کنید، آیا مگر در آن صورت من میتوانم شما را به پیروی از خود ملزم و به ایمان به خداوند مجبور نمایم؟ آیا برای این کار قدرتی دارم؟! آنان گفتند: ای نوح! اگر خواهان هدایت ما هستی و میخواهی تو را یاری دهیم، برو و این افراد فرومایهای را که به تو ایمان آوردهاند، از اطراف خودت بران و آنان را از سایهی حمایت خود دور نما، زیرا ما نمیتوانیم در کنار آنان باشیـم و به شیوهی آنان عمل نماییـم و یا در ایمان و اعتقاد، همطراز آنان باشیم؛ چگونه به دینی جواب مثبت دهیم که در آن ارباب و رعیت یکسانند و اشراف و بزرگان با افراد پست جامعه با هـم برابرند؟!
نوح علیه السلام به آنان گفت: دعوت من دعوتی عمومی است و همگان را در بر میگیرد؛ در آن افراد نجیب و سرشناس با افراد ناشناس، اشخاص مشهور با افراد گمنام، ثروتمندان با فقرا و ارباب با رعیت برابرند؛ فرض کنید که من خواستهی شما را اجابت نمایم و با طرد پیروانم به تمایلات شما تحقق بخشم، در آن صورت در نشر دعوت و تایید رسالتم به چه کسانی اعتماد کنم؟ چگونه قومی را از خود برانم که در حالی که شما مرا ترک کردید، آنان مرا یاری دادند و در حالی که از شما جز لجاجت و انکار چیزی ندیدهام، سخنانم به اعماق درون آنها راه یافته و جای گرفته است و آنان همچنان بر دین پایدار هستند و به سوی خدا دعوت میکنند؟! و اگر آنان در پیشگاه عدل الهی من را به محاکمه کشیده، نزد خداوند شکایت نمایند که من خوبی را آنان را با بدی و نیکی آنان را با ناسپاسی جواب دادهام، حال و وضع من باید چگونه باشد؟ به راستی که شما قومی نادان هستید.
و چون مجادله بین نوح و قومش شدت یافت و فاصلهی بین آنان زیاد گشت، از وی خسته و دلتنگ شدند و به او گفتند: «ای نوح! مجادلهات با ما از حد گذشته است، پس آنچه را که به ما وعده دادهای بیاور، اگر از راستگویان هستی«[۲]؛ نوح با استهزاء به آنان گفت: شما در نادانی زیادهروی میکنید و در حماقت فرو رفتهاید، منکیستم که برای شما عذاب بیاورم و یا آن را از شما دفع نمایم؟ آیا من جز بشری نیستم که به من وحی شده استکه خدای شما، خدایی یگانه است و آنچه را که بدان مامور شدهام به شما ابلاغ مینمایم و گاهی شما را به ثواب الهی مژده و گاهی از عذاب الهی بیم میدهم؟! آگاه باشید که بازگشت همه چیز به سوی خداست، اگر بخواهد، شما را هدایت میکند و اگر اراده نماید، به زودی شما را به ضرر و زیان دچار میسازد و اگر بخواهد به شما مهلت میدهد تا بر عذابتان بیفزاید و شما را بیشتر و شدیدتر بیازارد.
برای آن که پیامبـران بتوانند رسالت خود را به صورت کامل ادا نمایند، خداوند در مقابل اذیت و آزارها، به آنان صبر و در مقابل دشمنان، به آنان طاقت و توان عطا نموده است، همان گونهکه دامنهی امیدواری آنان را وسعت بخشیده است؛ تا مردم بعد از ارسال پیامبران حجتی بر خداوند نداشته باشند و هرکس که کفر پیشه نموده است پس از آمدن پیامبران بهانهای نداشته باشد.
نوح از پیامبران اولوالعزم بود و نهصد و پنجاه سال در میان قوم خود بهسر برد، بر اذیت و آزارشان شکیبایی و در مقابل استهزایشان پایداری نمود و به امید و انتظار نشسـته و بدان چشم دوخته بود که شاید روزی بارقهی ایمان در دل آنان بدرخشد، اما هرچه زمان طولانیتر میشد، به سرکشی آنان افزوده میشد و دعوت نوح بیشتر آنان را فراری میداد؛ آنگاه، دیگر ریسمان امید نوح پوسید و افق آرزویش تیره و تار گشت؛ از اینرو در حالی که از دست قومش شاکی بود، به خداوند پناه برد و به وی التجا آورد، از او کمک و یاری طلبید و از وی خواست که در مورد قومش که کوشش او در مورد آنان کارگر نیفتاده بود و او از ایمان آوردن آنان قطع امید کرده بود، او را هدایت نماید و خداوند به او وحی فرستاد: «جز آنانی که به تو ایمان آوردهاند، دیگر کسی از قومت به تو ایمان نخواهد آورد، بنابر این نسبت به کارهایی که انجام میدهند، غمگین مباش«[۳].
و چون نوح دریافت که خداوند کلمهی خود را به حتمیت رسانده و مطابق وحی، مقـرر نموده است که از این پس کسی ایمان نخواهد آورد و بر دل افراد قومش مهر نهاده شده و دلهایشان چنان قفل شده است که دیگر در مقابل هیچ دلیل و برهانی گردن خم نمیکنند و تسلیم ایمان به خداوند نمیشوند، صبرش تمام شد و گفت: «پروردگارا! احدی از کافران را بر روی زمین باقی مگذار، زبرا اگر آنان را باقی بگذاری، بندگانت را گمراه خواهند نمود و به جز فرزندانی فاجر و کافر به دنیا نمیآورند»[۴].
خداوند دعایش را اجابت نمود و به او وحی فرستاد که: بر اساس وحی و زیر نظر و نگهداری ما کشتی را بساز و در مورد ستمکاران با من سخن مگوی، زیرا آنان باید غرق شوند. نوح به مکانی دور از شهر رفت، تختهها و میخهای زیادی فراهم نمود و شروع بهکار کرد اما باز هم از سرزنش و استهزای قومش در امان نماند.
گروهی از آنان میگفتند: ای نوح! تو تا امروز خود را پیامبر و فرستادهی خدا میدانستی، چگونه امروز نجار شدهای؟! آیا از پیغمبری دست کشیدهای یا به نجاری رغبت پیدا کردهای؟! عدهای دیگر میگفتند: چگونه است که کشتیات را دور از رودهـا و درباها میسازی! آیا برای کشیدن آن گاوهایی را آماده نمودهای یا بلندکردن آن را به نیروی باد سپردهای؟! اما نوح نسبت به استهزای آنان بیاعتنایی میکرد و کریمانه از سخنان بیهودهی آنان میگذشت و به آنان میگفت: «اگر شما ما را مسخره میکنید، روزی نیز ما همانگونه شما را مسخره میکنیم. به زودی خواهید دانست که عذاب خوارکننده بهرهی چه کسی است و شکنجهی جاودان گریبان چه کسی را خواهد گرفت»[۵]. و به سوی کشتی میرفت، تختههای آن راست مینمود و اجزای آن را به هم وصل میکرد تا اینکه کشتی با الواح و ریسمانهای محکم ساخته شد و نوح منتظر دستور پروردگار ماند، آنگاه خداوند به او وحی فرستاد که: هر زمان دستور ما فرا رسید و نشانههای آن پدیدار گشت، آهنگ کشتی خود کن و از قوم و خانوادهات، آن کسانی را که ایمان آوردهاند، با خود بردار و از هر حیوانی یک جفت نر و ماده با خود به کشتی بیاور، تا اینکه دستور خداوند فرا برسد.
درهای آسمان باز شد و باران شدیدی باریدن گرفت و چشمهساران زمین جوشیدند و سیل به جاهای بسیار بلند رسید و از پستیها و ناهمواریها سرازیر شد و نوح به سمت کشتی شتافت و هر آنچه را خداوند از انسانها و حیوانات و نباتات دستور داده بود که حمل شوند، سوار کشتی نمود و کشتی با نام خدا تا لنگر انداختن، بر روی آبهای خروشان به جریان درآمد؛ گاهی بادی آرام آن را نوازش مینمود و گاه در میان گردبادهای شدید ادامهی مسیر میداد و امواج آب، در پیچ و خمها و گردابهای خود گورهایی برای کافران باز مینمودند وکفهای سفید آب برای اجساد آنان کفن میبافتند، کافران با مرگ دست و پنجه نرم میکردند و مرگ بر آنان چیره میگشت، با امواج کُشتی میگرفتند اما امواج، آنها را به زمین میزد تا اینکه آب تمام آنان را در خود فرو برد، و چنانکه رازی در درون پوشیده میشود، آنها را درهم پیچید و پوشاند. نوح بر عرشهی کشتی ایستاده بود که ناگهان فرزندش کنعان را دید -کنعان، شقاوت بر او چیره شده و از پدر دور گشته و از دین وی رویگردان شده بود -و دید که پسرش در میان امواج آب فرو میرود و در برابر امواج از خود دفاع میکند و میکوشد که خود را به کوه یا تپهای بلند برساند، شاید که نجات یابد، اما مرگ به او نزدیک میشد و در حال غرق شدن بود؛ بدر که این منظره را میدید، دلش به رحم آمد و رحم و عطوفت پدریش جوشید و او را صدا زد شاید که ندایش در دل او تاثیر کند و ایمان بیاورد و یا شعورش تحریک گردد و اعتراف نماید و به او گفت:کجا میروی؟! ای فرزندم! تو از قضا و قدر الهی به سوی قضا و قدر الهی فرار میکنی، زودتر ایمان بیاور و سوار کشتی شو تا به خانوادهات ملحق شوی و جانت را نجات دهی: «ای فرزندم! همراه ما سوار کشتی شو و باکافران مباش«[۶].
اما این سخنان در دل سیاه کنعان اثر نکرد و از گوشش دورتر نرفت و گمان نمود که میتواند از دست تقدیر بگریزد و در جواب پدر گفت: از من دست بردار، چون که من «به زودی خود را به کوهی میرسانم که من را از خطر آب برهاند»[۷].
نوح در حالی که غمگین و ناراحت بود، گفت: ای فرزندم! «امروز پناهگاه و حافظی در مقابل امر پروردگار وجود ندارد مگر کسی که خدا به او رحم کند»[۸].
سپس موج بین آن دو جدایی افکند و سیل مانع دیدن آنها شد و نوح دیگر پسر جگرگوشه و پارهی تنـش را ندید و دلش مالامال از غصه شد و متوجه آن خدایی شد که پناه درماندگان و یاری دهندهی گرفتاران است و گفت: «پروردگارا! پسرم از افراد خانوادهی من است«[۹]. و تو وعده نمودهای که من و افراد مومن خانوادهام را نجات دهی و وعدهی تو حق است و تو بهترین حکـم کنندهای.
خداوند به نوح وحی فرستاد: ای نوح! او از خانوادهی تو نیست، زیرا شقاوت بر او پیشی گرفته و کلمهی کفر بر او محقق گشته است، پس کسی را از خانواده خودت به حساب نیاور مگر اینکه به تو ایمان آورده و رسالتت را تصدیق نموده و دعوتت را اجابت نموده باشد؛ چنین کسانی به راستی، از افراد خانواده تو میباشند و به چنین کسانی وعدهی نجات و ادامهی حیات دادهام: «و یاری کردن مومنان، حقی است بر عهدهی ما»[۱۰].
اما آن کسکه رسالت تو را انکار و سخنان پروردگارت را تکذیب نموده است، او از خانوادهی تو خارج و از شفاعت تو بهدور است، حتی اگر از لحاظ صلهی رحم و نسب خانوادگی پیوندی ناگسستنی با تو داشته باشد، چنین کسی باید طعم مرگ را بچشد و بـه سرنوشت محتوم نایل آید حتی اگر پشتش به کوهی باشد و به پناهگاهی بسیار محکم پناه برده باشد و تو را بر حذر میدارم از اینکه بعد از این چیزی را از من بخواهی که دانشی در مورد آن نداری و یا با من در مورد چیزی مجادله کنی که آن را درک نمیکنی: «تو را پند و اندرز و هشدار میدهم که از جاهلان باشی»[۱۱].
در این هنگام نوح دربافت که عاطفهاش، وی را از حق غافل کرده و دلسوزیاش راه صواب را بر او بسته است در حالیکه شایسته بود به خاطر نجات خود و مومنین همراهش و هلاک و غرق شدن کافران، خداوند را شکرگزار باشد، پس به خداوند پناه برد و ازگناهش استغفار نمود و گفت: «پروردگارا! از اینکه از تو چیزی بخواهم که دانشی در مورد آن ندارم، به تو پناه میبرم و اگر من را نیامرزی و به من رحم نکنی، از زیانکاران خواهـم بود»[۱۲]، و موج بین او و فرزندش فاصله انداخت و فرزند را غرقکرد و بهکام مرگ فرو برد.
هنگامی که امر خداوند به پایان رسید و طومار زندگی ستمکاران برچیده شد، آسمان از باربدن باز ایستاد و زمین آب را در خود فرو برد و کشتی بر کوه جودی[۱۳] لنگر انداخت و گفته شد: ستـمکاران را دوری از رحمت الهی نصیب باد!
و به نوح نیز گفته شد: خود و آن کسانی از قومت که به تو ایمان آوردهاند، به سلامت بر زمین گام نهید، برکت شما را دربر میگیرد و مورد نظر و عنایت پروردگار قرار خواهید گرفت.
منبع:سایت عصر اسلام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[۱] ود، یغوث، سواع، یعوق و نسر افراد صالح و نیکوکاری بودند که نسلها پیش از قوم نوح در زمانی که مردم یکتاپرست بودند، میزیستند؛ پس از مرگ آنها، مردم بـه تحریک و اغوای شیطان برای بزرگداشت یاد آن مجسمههایی از آنان ساختند تا آنها را فراموش نکننذ؛ نسلهای بعد با دیدهی تقدیس و احترام به این مجسمهها مینگریستند و سرانجام در زمان نوح مردم به عبادت و پـرستش این مجسمهها روی آوردند و یکتاپرستی جای خود را به شرکت و بتپرستی داد -مترجم.
[۲] هود؛ ۳۲٫
[۳] هود؛ ۳۶٫
[۴] نوح؛ ۲۷-۲۶٫
[۵] هود؛ ۳۹-۳۸٫
[۶] هود؛ ۴۲٫
[۷] هود؛ ۴۳٫
[۸] هود؛ ۴۵٫
[۹] هود؛ ۴۵٫
[۱۰] روم؛ ۴۷٫
[۱۱] هود؛ ۴۶٫
[۱۲] هود؛ ۴۷٫
[۱۳] جودی، کوهی است بلند و طولانی واقع در جزیرهی ابن عمر در قسمت شرق رود دجله در منطقهی موصل عراق.
برچسبها: