قوم عاد در سرزمین احقاف بین یمن و عمان مدت زمانی طولانی را در خوشی و آرامش بهسر میبردند؛ خداوند نعمتهای زیبادی را به آنان عطا کرده بود؛ آنان رودهای زیادی بر روی زمین به جریان انداخته و به زراعت بر روی زمین روی آورده و باغ و بوستانهای زیادی را پدید آورده و کاخها بنا نهاده بودند. علاوه بر این نعمتها، خداوند به آنان نیروی بدنی زیاد و اجسامی تنومند بخشیده بود و آنچه را که به هیچ یک از جهانیان عطا نکرده است به آنان داده بود.
اما آنان در مبدأ این آفرینش تفکر ننمودند و برای شناختن مصدر همهی این نعمتها نکوشیدند و تمام آنچه به ذهن و عقل آنها رسیده بود و به آن دل خوش کرده بودند این بود که بتهایی را به خدایی گرفته بودند که در مقابل آنها پیشانی بر خاک میمالیدند و گونههایشان را به خاک و غبار آنان میآلودند، در هنگام خوشی و نعمت، آنها را شکر نموده، میستودند و هنگام ضرر و زیان برای طلب یاری به آنها متوسل میشدند.
سپس آنها در زمین به فساد و تباهی روی آوردند، قدرتمندانشان ضعفا را ذلیل نموده بودند و بزرگان به زیردستان زور میگفتند؛ از اینرو خداوند از روی رحم و کرم خود اراده نمود که به خاطر هدایت قدرتمندان و قدرت بخشیدن به ضعفا و پاک نمودن روانها از جهلیکه آنها را پوشانده بود و برداشتن پردههایی که بر روی چشمان این مردم افتاده بود، پیامبری از میان خودشان برایشان بفرستد تا با زبان خودشان با آنان سخنگوید، با روش خودشان آنان را مخاطب قرار دهد و به سوی خالقشان رهنمونشان کند و بیارزشی عبادت آنها برای بتها را آشکار نماید.
هود مردی از آن قوم بود با نسبی برگزیده، اخلاق بسیار نیکو و حلم و سعهی صدری بسیار برتر. خداوند او را به عنوان امین رسالت و صاحب دعوت خود برگزید تا این اذهان گمراه را هدایت و این روانهای کج را راست نماید. هود امر الهی را آشکار و به رسالت قیام نمود و خود را با عزمی که کوهها را به لرزه درمیآورد، حلمی که جاهلان را به ستوه میآورد، یعنی آنچه که هر صاحب دعوتی باید به آن مجهز باشد، مجهز نمود و آنگاه به میان قوم خود رفت و به انکار بتها و تقبیح و تحقیر عبادت آنها پرداخت.
هود گفت: ای قوم! این سنگهایی که تراشیده و به پرستش آنها مشغول شدهاید و به آنها پناه میبرید، چیستند؟ اهمیت و فایدهی آنها کدام است؟ اینها چه نفع و ضرری میتوانند برای شما داشته باشند؟ آنها نمیتوانند سودی به شما برسانند و زیانی را از شما دفع نمایند؛ این کار شما تحقیر عقل و اهانت به کرامت خودتان میباشد، (اینها چیزی نیستند)، اما خدای یگانهای وجود دارد که شایستهی پرستش است و پروردگاری است که باید به او روی آورد، پروردگاری که شما را آفریده و روزیتان داده است، شما را زنده نموده است و میمیراند، شما را در زمین تسلط و قدرت داده و زرع را برایتان رویانده و هیکل و بدنی تنومند به شما بخشیده و در حیوانات شما برکت انداخته است، پس به او ایمان آورید و از چشمپوشی از حق و نادیدن حقیقت و عناد ورزیدن در امر خداوند بپرهیزید که اگر چنین نکنید، به آنچه قوم نوح دچار شدند، دچار خواهید شد و زمان قوم نوح از شما دور نیست.
هود، اینها را میگفت و امیدوار بودکه سخنانش در اعماق درون و یا عقل آنها نفوذ کند و ایمان بیاورند، یا عاقلانه فکر کنند و راه هدایت را در پیش گیرند، اما او چیزی ندید جز چهرههایی دگرگون و چشمانی خیره، زیرا آنها سخنی را میشنیدند که قبلا نشنیده بودند و با آن الفتی نداشتند؛ از اینرو گفتند: این چه یاوههایی است که میگویی و در آن فرو رفتهای؟ چگونه از ما میخواهی که خداوند را به تنهایی و بدون شریک بپرستیم؟ ما این بتها را میپرستیم تا ما را به خداوند نزدیک سازند و نزد او ما را شفاعت نمایند؛ هود گفت: ای قوم! خداوند یگانه است و شریکی ندارد و اصل و اساس و ذات عبادت آن استکه تنها او خالصانه پرستش شود؛ او از شما دور نیست و از رگ گردن به شما نزدیکتر است، اما بتهایی که به امید نزدیک کردنتان به خدا و شفاعتتان نزد او میپرستید، برخلاف گمان شما که با این وسیله به خدا نزدیک خواهید شد، از خداوند دورتان میگرداند و بر جهل و گمراهی شما گواهی میدهند در حالی که کمان میکنید میدانید و میفهمید.
آنها از هود روی برگرداندند و گفتند: تو جز فردی سبکسر و بیخرد نیستی که آیین ما را به استهزا گرفتهای و بر آنچه که پدرانمان بر آن بودند، عیب و ایراد میگیری؛ تو در میان ما کیستی و چه امتیازی بر ما داری؟ تو هم مانند ما غذا میخوری و آب مینوشی و جریان زندگیت مانند جریان زندگی ماست، چرا خداوند رسالتش را به تو اختصاص داده و تو را برای دعوتش ترجیح داده است؟ به گمان ما تو فقط دروغگویی بیش نیستی.
هود گفت: ای قوم! من بیخرد و کوتهفکر نیستم؛ من روزگار درازی در میان شما زیستهام و شما بر من ایرادی نگرفتهاید و از من حماقت و سبکسری ندیدهاید و اینکه خداوند یکی را از میان قومش برای انجام رسالت و بر دوش گرفتن دعوتش برگزیند، چیز عجیب و غریبی نیست؛ امر عجیب و غریب آن استکه آنان را بدون پیامبر رها کند تا بدون هیچ رهبر و برنامهای در هرج و مرج و پراکنده زندگی کنند؛ پس از آنجا که من از ایمان آوردن شما نا امید و از رفتار نادانان شما دلتنگ نیستم، با رجوع به عقل خود، اندیشه و تفکر نمایید و با بصیرت در حقایق، تعمّق کنید تا به یگانگی خداوند در همه چیز پی ببرید و آثار یگانگی او را در نظام عجیب و آفرینش غریب آسمان و زمین و ستارگان به روشنی ببینید. هر چیزی نشانهای بر یگانگی اوست. پس به او ایمان بیاورید و از او طلب آمرزش نمایید تا با باراندن باران زیاد شما را بهرهمند سازد، به اموالتان فزونی بخشد و قدرتتان را چند برابر سازد و مانند مجرمان رویگردان نباشید. بدانید که بعد از مرگ، زنده خواهید شد، آن کس که کردار نیک انجام داده باشد، خودش سود خواهد برد و کردار بد نیز چیزی جز عذاب و زیان برای صاحبش در بر ندارد؛ پس در مورد خود تدبیری بیندیشید و برای آخرتتان، خود را آماده کنید؛ من آنچه را که وظیفهی رسالت من است به شما ابلاغ نمودم و با آن شما را از عواقب اعمالتان بیم دادم و ترساندم.
قومش به او گفتند: بدون شک یکی از خدایان ما بر تو خشم گرفته، عقلت را زایل و مختل و افکارت را پریشان نموده است به گونهای که هذیان گفته، سخنانی بهدور از حقیقت بر زبان میرانی که به جز در فکر و اندیشهی تو، جایی و مکانی برای آنها نیست؛ وگرنه آن طلب آمرزش چیستکه خداوند بعد از آن باران بباراند، مال را فزونی بخشد و قدرت را چند برابر سازد؟ و آن روز رستاخیز چه چیزی استکه تو گمان میکنی ما بعد از تبدیل شدن به اجسادی گندیده و فروریخته و استخوانهایی پوسیده، دوباره در آن زنده میشویم؟ آنچه را که تو وعده میدهی و گمان میکنی، بسیار دور از حقیقت است، بسیار دور! و زندگی و مرگ فقط همین زندگی ما در این دنیا میباشد و به جز روزگار و گذشت آن، چیزی ما را از بین نمیبرد. علاوه بر اینها، این عذاب چه عذابی است که به ما وعده دادهای و انتظار داری که ما بدان دچار شویم؟! ما آنچه را که تو میگوبی قبول نداریم و از عبادت بتهایمان دست برنمیداریم و تو نیز اگر راست میگویی، آن عذابی را که به ما وعده دادهای بیاور.
هنگامی که لجاجت و اصرار قوم عاد بر سخنان و گفتارشان بر هود معلوم گشت، به آنان گفت: من خداوند را گواه میگیرم که رسالتم را ابلاغ نموده، در آن کوتاهی نکردم و در راه دعوت تلاش و مجاهده نمودم و از آن دست نکشیدم و همچنان به ابلاغ رسالت خود و تلاش در راه آن ادامه خواهم داد، به جمع شما اهمیت نمیدهم و از زورگوییهای شما نمیهراسم، هر کاری که میخواهید، بر ضد من انجام دهید و هر حیلهای میدانید، علیه من به کار برید، «من بر خدایی که پروردگار من و شماست توکل کردهام، هیچ جنبندهای وجود ندارد مگر این که تحت کنترل اوست و همانا پروردگارم بر راه راست است».
هود همچنان قوم خود را دعوت میکرد و آنان نیز از او روی برمیگرداندند، تا اینکه روزی ابر سیاهی را در پهنای آسمان دیدند و به امید اینکه بارش خوبی برای آنها داشته باشد، شادمانانه جمع شدند و به آن نگریستند و برای استقبال از آن، کشتزارهای خود را برای بارانش آماده نمودند؛ اما هود به آنان گفت: این ابر رحمت نیست بلکه باد نقمت و عذاب است و همان چیزی است که آمدنش را پیش انداختید، بادی است که عذابی دردناک با خود دارد.
اما قومش نترسیدند تا این که دیدند باد با بالهای قوی خود تمام وسایل و حیواناتی را که در صحرا داشتند، به هوا بلند میکرد و به جاهای دور میانداخت؛ در آن هنگام بود که وحشت و هراس و ناله و فریاد، آنان را دربرگرفت و به سرعت به سمت خانههای خود فرار کردند و درها را محکم بستند بهگمان اینکه از دست باد نجات پیدا کرده، در امان خواهند بود، اما بلا و خطر و فراخوانِ عمومی و فراگیر بود و باد، شن صحرا را به شدت با خود میآورد و هفت شب و هشت روز پشت سر هم ادامه یافت و قوم هود چنان بر زمین پرت شدند، انگار که ریشههای درخت خرمایی واژگون شده و از ریشه برآمده بودند و به زودی اثری از آنها باقی نماند و تاریخ نیز جز نامی از آنان برای آیندگان باقی نگذاشت، «و پروردگارت اهل هیچ قریهای را به ناحق هلاک نمیکند در حالی که اهل آن اصلاحگر باشند».
اما هود؛ یاران با ایمانش دور او گرد آمدند و در مکان خود باقی ماندند و باد در اطراف آنان زوزه میکشید و شنها را با خود میبرد، در حالی که آنان در آمان و آسایش بودند، تا این که باد آرام گشت و وضع به حالت عادی بازگشت. هود، سپس، با پیروانش عازم حضر موت شد و بقیهی عمرش را در آنجا بهسر برد.
منبع: عصر اسلام
برچسبها:
حضرت صالح علیه السلام
حضرت صالح؛ یکی از طوایف قوم ثمود و از نوادگان «سام» پسر حضرت نوح؛ است. خداوند او را به پیامبری برای هدایت قوم ثمود برگزید. این قوم میان شهر مقدس مدینه و شام سکونت داشتند و گویا اکنون هم آثار و علائم ساختمانهای آنها در آنجا به جای مانده است و به محل سکونت ایشان «فج الناقه» گفته میشود.
قوم ثمود بسیار متمول و ثروتمند بودهاند و دارای باغ و زمین و دامهای زیادی بودهاند و بسیار علاقمند به زندگی دنیا بودهاند و بسیار خوشگذران و عیاش بودهاند و از حیث مذهب بتپرست بودهاند و در نتیجه خداوند پیامبری را به نام صالح؛ که از فامیل و طایفه خودشان بود برای هدایت ایشان برانگیخت.
چنانکه خداوند میفرماید:
«و به سوی قوم ثمود، برادرشان صالح را [فرستادیم] گفت: ای قوم من! خدا را بپرستید؛ شما را جز او هیچ معبودی نیست، و او شما را از زمین به وجود آورد و از شما خواست که در آن آبادانی کنید؛ بنابراین از او آمرزش بخواهید، سپس به سوی او بازگردید؛ زیرا پروردگارم [به بندگانش] نزدیک و اجابت کنندهدعای آنان است.»
یعنی اینکه از خدا طلب آمرزش کنید و توبه کنید و از گناهان و کارهای ناروا و بتپرستی دست بردارید، همانا خدای من به به بندگان خود نزدیک است و به تمام احوال و اوضاع ایشان آگاه است و اگر انسان همراه با توبه و استغفار به درگاه خدا پناه ببرد و نیایش کند خداوند از روی لطف و کرم خود آن را میپذیرد.
قَالُواْ یَا صَالِحُ قَدْ کُنتَ فِینَا مَرْجُوًّا قَبْلَ هَـذَا أَتَنْهَانَا أَن نَّعْبُدَ مَا یَعْبُدُ آبَاؤُنَا وَإِنَّنَا لَفِی شَکٍّ مِّمَّا تَدْعُونَا إِلَیْهِ مُرِیب (هود/۶۲)
«قوم ثمود گفتند: ای صالح پیش از این مایه امید ما بودی آیا ما را از پرستش چیزهایی که پدرانمان میپرستیدند نهی میکنی؟ ما راجع به آنچه ما را بدان دعوت میکنی به شک و تردید عجیبی گرفتار آمدهایم.»
فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ. (الشعراء/۱۴۴)
حضرت صالح؛ به قوم ثمود گفت: «پس از خدا بترسید و از من اطاعت کنید.»
أَتُتْرَکُونَ فِی مَا هَاهُنَا آمِنِینَ. (الشعراء/۱۴۶)
«آیا چنین تصور میکنید که جهان برای جاودانگی است؟ و شما در نهایت امن و امان در ناز و نعمت جهان رها میشوید؟»
در نتیجه این همه ارشاد و تبلیغات حضرت صالح برای قوم ثمود، عدهای از افراد بیبضاعت و تهیدست از او پیروی کردند و به او گرویدند ولی افراد متمول و ثروتمند همچنان متمرد و خیرهسر به حال خود باقی ماندند.
قَالُوا إِنَّمَا أَنتَ مِنَ الْمُسَحَّرِینَ. (الشعراء/۱۵۳)
«و گفتند ای صالح تو از زمره جادوشدگان و دیوانگان هستی و بس.»
مَا أَنتَ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا فَأْتِ بِآیَةٍ إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ. (شعراء/۱۵۴)
«تو انسانی همچون خود ما هستی و از خود ما بیش نیستی اگر از زمره راستگویانی معجزهای را به ما بنما.»
حضرت صالح؛ فرمود: شما چه معجزهای میخواهید. گفتند: فردا جهت انجام مراسم جشن به صحرا میرویم ما و شما هر یک از خدای خود درخواست چیزی را بکند، هر کدام جواب داد و کار انجام داد از آن خدا پیروی میکنیم.
حضرت صالح؛ موافقت کرد. بتپرستان شروع به دعا و نیایش بتهای خود کردند ولی هیچ اثر و کاری از طرف بتها به وجود نیامد. بعداً جندع پسر عمرو که رئیس بتپرستان بود خطاب به حضرت صالح؛ گفت: اگر در ادعای خود صادق و راستگو هستی از خدای خود بخواه که شتری ماده از این سنگ بیرون بیاید و در نظر مردم بزاید و شیر آن برای این جماعت کافی باشد و اگر این کار انجام شود به تو ایمان میآوریم در آن هنگام به فرمان و امر خداوند حضرت جبرئیل به نزد حضرت صالح آمد و گفت: خداوند میفرماید:
إِنَّا مُرْسِلُو النَّاقَةِ فِتْنَةً لَّهُمْ فَارْتَقِبْهُمْ وَاصْطَبِرْ. وَنَبِّئْهُمْ أَنَّ الْمَاء قِسْمَةٌ بَیْنَهُمْ کُلُّ شِرْبٍ مُّحْتَضَرٌ. (قمر/۲۷-۲۸)
«[به صالح گفتیم:] ما برای آزمایش آنان یقیناً آن ماده شتر [درخواست آب آشامیدنی میان آنان و ماده شتر تقسیم شده است؛ هریک در زمان نوبت خود بر سر آب حاضر شوند».
یعنی اینکه و شکیبائی داشته باش که خدا با توست و دستشان را از اذیت و آزارت کوتاه خواهد کرد و با ایشان پیمان ببند که شتر را از بین نبرند ولی میتوانند از شیر آن استفاده کنند و اگر شتر را بکشید و از بین ببرید عذاب الهی بر شما نازل میشود.»
حضرت صالح؛ با بتپرستان چنین پیمان را بست و آنها هم در این هنگام حرف حضرت صالح؛ را قبول کردند. حضرت شروع کرد به دعا کردن و پیروان او هم آمین میگفتند ناگاه به فرمان خداوند سنگ همراه با یک ناله و صدای عجیب شکافته شد و یک شتر ماده زیبا در آن خارج شد و بعد از مدتی شتر زائید و پر شیر شد.
قَالَ هَذِهِ نَاقَةٌ لَّهَا شِرْبٌ وَلَکُمْ شِرْبُ یَوْمٍ مَّعْلُومٍ. (شعراء/۱۵۵)
حضرت صالح؛ فرمود: «این ماده شتری است [که به اذن خدا به عنوان معجزه من از دل کوه بیرون آمد] سهمی از آب [این چشمه] برای او، و سهم روز معینی برای شماست.»
وَلَا تَمَسُّوهَا بِسُوءٍ فَیَأْخُذَکُمْ عَذَابُ یَوْمٍ عَظِیمٍ. (شعراء/۱۵۶)
«کمترین آزاری به آن نرسانید که اگر چنین کنید عذاب روز بزرگ شما را فرو خواهد گرفت».
در نتیجه قوم ثمود که ۹ طایفه بودند بیشتر آنها با مشاهده این معجزه عظیم از بتپرستی دست کشیدند و ایمان آوردند تا مدتی نوبت آب رعایت شد و شتر در نوبت خود تمام آب چاه را مینوشید و معجزه بزرگ در این بود هنگامی که شتر آب چاه را مینوشید و آنرا میدوشیدند، شیر آن برای همه خانواده کفایت میکرد.
رؤسای قوم ثمود و کسانی که هنوز ایمان نیاورده بودند با هم جمع شدند و مسلمانها را نیز دعوت کردند و به مؤمنین گفتند:
… أَتَعْلَمُونَ أَنَّ صَالِحًا مُّرْسَلٌ مِّن رَّبِّهِ قَالُواْ إِنَّا بِمَا أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ. (اعراف/۷۵)
«آیا شما یقین دارید که صالح از سوی پروردگارش فرستاده شده؟ گفتند: به طور یقین ما به آیینی که فرستاده شده مؤمنیم.»
«مؤمنین گفتند: ما به آنچه حضرت صالح بدان مأموریت یافته است ایمان داریم.»
قَالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُواْ إِنَّا بِالَّذِیَ آمَنتُمْ بِهِ کَافِرُونَ. (اعراف/۷۶)
«کافران خطاب به مؤمنین گفتند: ولی ما به آنچه شما به آن ایمان دارید، ایمان نداریم.»
بالاخره گروه کافران چند نفری را برای کشتن شتر انتخاب کردند.
فَعَقَرُواْ النَّاقَةَ وَعَتَوْاْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَقَالُواْ یَا صَالِحُ ائْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن کُنتَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ. (اعراف/۷۷)
«پس شتر را پی کردند و از فرمان پروردگار خود سرکشی نمودند و گفتند: ای صالح اگر راست میگویی که از زمره پیغمبرانی، آنچه را که به ما عذاب الهی وعده میدهی بر سر ما بیاور».
به فرمان الهی جبرئیل نزد حضرت صالح؛ آمد و گفت: به ایشان بگو که فقط سه روز برای نزول عذاب باقی مانده است.
فَعَقَرُوهَا فَقَالَ تَمَتَّعُواْ فِی دَارِکُمْ ثَلاَثَةَ أَیَّامٍ ذَلِکَ وَعْدٌ غَیْرُ مَکْذُوبٍ. (هود/۶۵)
پس حضرت صالح؛ «به ایشان گفت در خانه و کاشانه خود سه روز زندگی کنید. این وعدهای است که دروغ نخواهد بود.»
فَلَمَّا جَاء أَمْرُنَا نَجَّیْنَا صَالِحًا وَالَّذِینَ آمَنُواْ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِّنَّا وَمِنْ خِزْیِ یَوْمِئِذٍ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ. (هود/۶۶)
«هنگامی که فرمان ما مبنی بر عذاب قوم ثمود در رسید، صالح و مؤمنان همراه او را در پرتو لطف و مرحمت خود نجات دادیم.»
حضرت صالح؛ و پیروانش به طرف شام رفتند و در عمر ۵۸ سالگی در آنجا وفات یافت.
وَأَخَذَ الَّذِینَ ظَلَمُواْ الصَّیْحَةُ فَأَصْبَحُواْ فِی دِیَارِهِمْ جَاثِمِینَ. (هود/۶۷)
«صدای شدید، افراد ستمکار قوم ثمود را در بر گرفت و در خانه و کاشانه خود خشکیدند و بر روی افتادند.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمؤلف: استاد محمّد شلماشی
برچسبها:
زندگی حضرت ابراهیم
حضرت ابراهیم؛ بعد از نه پشت به حضرت نوح میرسد یا به عبارت دیگر حضرت نوح؛ جد دهم حضرت؛ ابراهیم است، حضرت ابراهیم؛ بعد از گذشت ۲۱ قرن از طوفان حضرت نوح؛ در شهر «فدارام» که در کردستان عراق است متولد شده است. در آن موقع شخصی به نام «نمرود» پادشاه آن مملکت بود و ادعای معبودیت میکرد و مردم آن زمان بیشتر بتپرست بودند. روزی نمرود بر تخت پادشاهی خود نشسته بود و راهبان و ستارهشناسان دور و جمع شده بودند و او را کرنش میکردند ولی بسیار غمگین و اندوهناک بودند. نمرود از آنها پرسید که چرا امروز ناراحت و غمناک هستید؟ ستارهشناسان گفتند:
ستاره درخشان و عجیبی در آسمان پیدا شده است و دلیل بر تولد کسی است که در آینده قدرت و سلطنت شما را برچیده میکند و در ظرف سه شب و روز دیگر به دنیا میآید. نمرود دستور داد که در این سه شب و روز نباید بین هیچ همسر و شوهری نزدیک صورت گیرد اما کاری که خداوند اراده کند هیچ چیزی نمیتواند مانع آن شود. مردی که شبها نگهبان نمرود بود نام او آذر بود. آذر آرزوی نزدیک با همسرش کرد. همسرش پیدا شد و به اراده خداوند یک پسری پیدا شد و به صورت آذر در آمد و به جای آذر نگهبان نمرود بود. آذر با همسرش در آن شب جمع شد و نطفه حضرت ابراهیم از پشت پدر به رحم مادر انتقال یافت.
برابر معمول نمرود روی تخت زرین خود نشست و راهبان و ستارهشناسان دور او جمع شدند و از آنان پرسید که خبر چیست؟ ستارهشناسان جواب دادند که قضا انجام شده است و نطفه به وجود آمده است. نمرود دستور داد هر بچهای که متولد شد و پسر بود آن را بکشند ولی این کار زشت و شنیع نتوانست مانع اراده الهی گردد. بعد از نه ماه و نه روز حضرت ابراهیم متولد شد مادرش او را در غاری گذاشته بود. حضرت جبرئیل روز آمد و انگشت شهادهاش را در دهانش گذاشت و مانند پستان مادرش از آن شیر جاری میشد و مادرش هر هفته یک بار به او سر میزد و این جریان را به شوهرش آذر خبر داد و وقتی آذر بچه را دید بسیار خوشحال شد. بعد از مدتی حضرت ابراهیم را پنهانی به منزل بردند.
حضرت ابراهیم از همان دوران کودکی و نوجوانی دارای رشد و خرد سرشار و کمنظیر بود و علائم بزرگی و آینده درخشان او در همان سن و سال نمایان بود.
چنان که خداوند میفرماید :
وَلَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ وَکُنَّا بِه عَالِمِینَ.(انبیاء/۵۱)
«ما وسیله هدایت و راهیابی را پیش از موسی و هارون در اختیار ابراهیم گذارده بودیم و از احوال و فضایل او که در سرشت ابراهیم قرار داده بودیم چه در دوران کودکی و چه در دورانهای دیگر برای حمل رسالت، آگاهی داشتیم».
هنگامی که حضرت ابراهیم برایش معلوم شد که پدر و نیاکان او بیشتر مردم بتپرست هستند و صنم و ماه و ستارهها را میپرستند بسیار ناراحت گردید و خودش میدانست که چیزهایی که مورد پرستش آنها قرار گرفته است شایسته پرستش نیستند و معبود حقیقی نباید یک چیز مصنوعی و ساخته آنان باشد.
حضرت ابراهیم خود را ملزم دانست که قبل از هر کسی پدرش را به خداپرستی دعوت کند. چنان که خداوند میفرماید:
إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ یَا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ مَا لَا یَسْمَعُ وَلَا یُبْصِرُ وَلَا یُغْنِی عَنکَ شَیْئًا. (مریم/۴۲)
ابراهیم گفت «ای پدر چرا چیزی را پرستش میکنی که نمیشنود و نمیبیند و اصلاً شر و بلائی را از تو به دور نمیدارد.»
یَا أَبَتِ إِنِّی قَدْ جَاءنِی مِنَ الْعِلْمِ مَا لَمْ یَأْتِکَ فَاتَّبِعْنِی أَهْدِکَ صِرَاطًا سَوِیًّا. (مریم/۴۳)
«ای پدر دانستی از طریق وحی الهی نصیب من شده است که بهره تو نگشته است. بنابراین از من پیروی کن تا تو را به راه راست رهنمود کنم.»
یَا أَبَتِ لَا تَعْبُدِ الشَّیْطَانَ إِنَّ الشَّیْطَانَ کَانَ لِلرَّحْمَنِ عَصِیًّا. (مریم/۴۴)
«ای پدر، شیطان را مپرست؛ زیرا شیطان همواره نسبت به خدا نافرمان است.»
یَا أَبَتِ إِنِّی أَخَافُ أَن یَمَسَّکَ عَذَابٌ مِّنَ الرَّحْمَن فَتَکُونَ لِلشَّیْطَانِ وَلِیًّا. (مریم/۴۵)
«ای پدر من از این میترسم که عذاب سختی از سوی خداوند مهربان گریبانگیر تو شود و آنگاه همدم شیطان شوی.»
قَالَ أَرَاغِبٌ أَنتَ عَنْ آلِهَتِی یَا إِبْراهِیمُ لَئِن لَّمْ تَنتَهِ لَأَرْجُمَنَّکَ وَاهْجُرْنِی مَلِیًّا. (مریم/۴۶)
«پدر ابراهیم «آذر» (برآشفت) و گفت: آیا تو ای ابراهیم از خدایان من رویگردانی؟ اگر از این کار (یکتاپرستی و ناسزاگوئی دست نکشی)، حتماً ترا سنگسار میکنم. برو برای مدت مدیدی از من دور شو.»
قَالَ سَلَامٌ عَلَیْکَ سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبِّی إِنَّهُ کَانَ بِی حَفِیًّا. (مریم/۴۷)
«ابراهیم مؤدبانه و به آرامی و مهربانی گفت: پدر خداحافظ، من از پروردگارم برای تو آمرزش خواهم خواست. چرا که او نسبت به من بسیار عنایت و محبت دارد.»
در حالی که حضرت ابراهیم احساس کرده بود و میدانست که قوم نمرود غیر از اینکه بتپرست هستند، ستارهپرست و ماه و خورشیدپرست نیز هستند و میخواست که در دو نمایش عقلی و منطقی ثابت کند که از پرستش ستارگان، ماه و خورشید، هیچ چیز و هیچ اثر مثبت و مفید به دست نمیآید و پرستش اینها خلاف عقل و خرد انسانی است.
چنانکه خدای تعالی میفرماید:
فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأَى کَوْکَبًا قَالَ هَذَا رَبِّی فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لا أُحِبُّ الآفِلِینَ. (الأنعام/۷۶)
«هنگامی که شب او را در بر گرفت و تاریکی شب همه جا را پوشاند، ستارهای را دید بر سبیل فرض گفت این پروردگار من است. اما هنگامی که غروب کرد گفت: من غروبکنندگان را دوست نمیدارم.»
فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَذَا رَبِّی فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِن لَّمْ یَهْدِنِی رَبِّی لأکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّینَ. (الانعام/۷۷)
«و هنگامی که ماه را در حال طلوع دید گفت: این پروردگار من است اما هنگامی که غروب کرد گفت اگر پروردگارم مرا راهنمایی نکند بدون شک از زمره قوم گمراه خواهم بود.»
فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّی هَذَآ أَکْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ یَا قَوْمِ إِنِّی بَرِیءٌ مِّمَّا تُشْرِکُونَ. (الأنعام/۷۸)
«وقتی خورشید را در حال طلوع دید [برای محکوم کردن خورشیدپرستان با تظاهر به خورشید پرستی] گفت: این پروردگار من است، این بزرگتر است؛ و هنگامی که غروب کرد، گفت: ای قوم من! بی تردید من [با همه وجود] از آنچه شریک خدا قرار میدهید، بیزارم».
حضرت ابراهیم بعد از طی این مراحل فرضی و نمایشی و به عنوان الزام خصم و تبلیغ حقیقت و دست برداشتن مشرکین از بتپرستی به طور آشکار و یقین فرمود:
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ حَنِیفًا وَمَا أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ. (انعام/۷۹)
«همانا من رو به سوی کسی میکنم که آسمانها و زمین را آفریده است و من از هر راهی جز راه او دوری میگزینم و از زمره مشرکان نیستم»
هنگامی که خبر تبلیغات حضرت ابراهیم؛ علیه بتپرستی و دعوت مردم به یکتاپرستی انتشار یافت «نمرود» ابراهیم را به نزد خود فراخواند و گفت: ای ابراهیم آن خدایی که تو مردم را برای پرستش او دعوت میکنی چه کسی است؟ و چه قدرتی دارد؟ حضرت ابراهیم؛ فرمود: خدای من آن کسی است که مردم را میمیراند و باز آنان را روز قیامت زنده میکند. «نمرود» گفت:
… قَالَ أَنَا أُحْیِی وَأُمِیتُ… . (بقره/۲۵۸)
«گفت: من هم زنده می کنم و می میرانم.»
برای اثبات ادعای خود دو نفر را که محکوم به اعدام بودند نزد «نمرود» آوردند. «نمرود» گفت: من هم توانستم این را بمیرانم و دیگری را از مرگ نجات دهم و زنده نگه دارم.
حضرت ابراهیم هر چند میدانست که این عمل یک کار فریبدهنده و سفسطه است ولی حضرت ابراهیم برای اتمام حجت و الزام قطعی «نمرود» گفت:
… قَالَ إِبْرَاهِیمُ فَإِنَّ اللّهَ یَأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِی کَفَرَ… .(بقره/۲۲۵۸)
«حضرت ابراهیم فرمود: خداوند خورشید را از مشرق بر میآورد تو آن را از مغرب برآور. پس آن مرد کافر «نمرود» واماند و مبهوت شد».
نمرود در این مناظره محکوم و ملزم گردید. بعد از این حضرت ابراهیم؛ برخاست و رفت و در فکر این بود که نمایشی را برای اثبات عجز و ناتوانی بتها به انجام برساند و بتها را از بین ببرد، در نتیجه روزی را که مصادف با انجام مراسم جشن مشترکین بود و عادت داشتند که آن مراسم را در خارج از شهر انجام دهند، فرصت را غنیمت شمرد تا بتها را در هم شکند.
مشرکین هنگام خروج از شهر برای انجام مراسم دعوت کردند؛
فَقَالَ إِنِّی سَقِیمٌ. فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِینَ. (صافات/۸۹-۹۰)
«حضرت ابراهیم بعد از درخواست ایشان جهت شرکت در مراسم، نگاهی به ستارگان انداخت و گفت: من ناخوش هستم آنان بدو پشت کردند و به دنبال مراسم خود رفتند.»
وَتَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنَامَکُم بَعْدَ أَن تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ. (انبیاء/۵۷)
«آنگاه ابراهیم آهسته گفت: به خدا سوگند نسبت به بتانتان قطعاً چارهاندیشی میکنم (و نقشهای برای نابودی بتها خواهم کشید) زمانی که ای قوم مشرک پشت کنید و بروید» (و برای مراسم عید بیرون شهر روید و از آنها دور شوید).
حضرت ابراهیم بعد از خروج بتپرستان از شهر، شتابان و نهان به سراغ معبودهای ایشان رفت و تمسخرکنان فریاد زد و گفت:
فَرَاغَ إِلَى آلِهَتِهِمْ فَقَالَ أَلَا تَأْکُلُونَ. مَا لَکُمْ لَا تَنطِقُونَ. (صافات/۹۱-۹۲)
«گفت: آیا غذا نمی خورید؟ شما را چه شده که سخن نمیگویید؟»
فَجَعَلَهُمْ جُذَاذًا إِلَّا کَبِیرًا لَّهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ. (انبیاء/۵۸)
«پس [همه] بتها را قطعه قطعه کرد و شکست مگر بت بزرگشان را که [برای درک ناتوانی بتها] به آن مراجعه کنند».
وقتی که روز عید فرا رسید و بتپرستان برای انجام مراسم عید مخصوص خود به بیرون شهر رفته بودند حضرت ابراهیم؛ به سوی بتها رفت و همه آنها را قطعه قطعه کرد مگر بت بزرگشان را تا به پیش آن بیایند و از آن چگونگی حادثه و علت چنین کاری را بپرسند و به ایشان پاسخ ندهد و بطلان بتپرستی برایشان روشن شود و بعداً تبری را که با آن بتهای کوچک را خرد کرده بود به دوش بت بزرگ آویزان کرد تا موقعی که از او بپرسند چه کسی این بتها را خرد کرده است. ابراهیم بگوید بت بزرگ با این تبری که بر او آویزان شده است آنها را شکسته است. موقعی که بتپرستان هنگام غروب به شهر برگشتند و به بتخانه رفتند و دیدند که همه بتها شکسته و خرد شدهاند مگر بت بزرگ گفتند:
قَالُوا مَن فَعَلَ هَذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ. (انبیاء/۵۹)
«چه کسی چنین کاری را بر سر خدایان ما آورده است؟ (و هر کسی که این کار را کرده است) حتماً او از جمله ستمگران است» (و باید کیفر خود را ببیند).
قَالُوا سَمِعْنَا فَتًى یَذْکُرُهُمْ یُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِیمُ. (انبیاء/۶۰)
«برخی گفتند جوانی از مخالفت با بتها سخن میگفت که به او ابراهیم میگویند.»
قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَى أَعْیُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ. (انبیاء/۶۱)
«بزرگان قوم گفتند او را در برابر مردم حاضر کنید تا دادگاهی شود و آگاهان گواهی دهند.»
فَأَقْبَلُوا إِلَیْهِ یَزِفُّونَ. (صافات/۹۴)
«به طرف ابراهیم دوان دوان آمدند.»
بزرگان قوم گفتند:
قَالُوا أَأَنتَ فَعَلْتَ هَذَا بِآلِهَتِنَا یَا إِبْرَاهِیمُ. (الانبیاء/۶۲)
«آیا تو ای ابراهیم این کار را بر سر خدایان ما آوردی؟»
قَالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هَذَا فَاسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ. (انبیاء/۶۳)
«ابراهیم گفت چرا از من بازخواست میکنید؟ آثار جرم بر بت بزرگ هویدا و همراه است شاید این بت بزرگ چنین کاری را کرده باشد. پس از آن مسئله را بپرسید اگر میتوانند صحبت کنند.»
مشترکین گفتند: تو که میدانستی اینها سخن نمیگویند و تو مرا مورد تمسخر قرار میدهی.
حضرت ابراهیم در این هنگام که موقع الزام خصم بود، فرمود: پس چرا شما چیزهایی را پرستش میکنید که قدرتی ندارند. برخی به برخی رو کردند و گفتند: اگر میخواهید کاری کنید که انتقام خدایان خود را گرفته باشید:
قَالُوا حَرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِن کُنتُمْ فَاعِلِینَ. (انبیاء/۶۸)
ابراهیم را سخت بسوزانید و خدایان خویش را مدد و یاری دهید.»
موقعی که ابراهیم را به نزد نمرود آوردند و او را آماده سوزاندن کردند؛
قَالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْیَانًا فَأَلْقُوهُ فِی الْجَحِیمِ. (صافات/۹۷)
«مشترکان فریاد زدند و به یکدیگر گفتند: برای ابراهیم چهار دیوار بزرگی بسازید و در میان آن آتش بیفروزید و او را به میان آتش سوزان پر اخگر بیفکنید».
قُلْنَا یَا نَارُ کُونِی بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِیمَ. (انبیاء/۶۹)
«در برابر این عمل ظالمانه خداوند میفرماید: ما به آتش دستور دادیم که ای آتش سرد و سالم شو بر ابراهیم و کمترین زیارتی به او مرسان.»
هنگامی که جبرئیل به دستور خداوند در آتش همنشین حضرت ابراهیم؛ شد و آتش به باغ و گلزار تبدیل گردید، حضرت جبرئیل خطاب به ابراهیم؛ فرمود من از این همه صبر و تحمل تو تعجب میکنم که در این ترس و اضطراب به کسی به جز خدا پناه نبردی. «حَسبِیَ اللهُ ونِعمَ الوکِیل» حضرت ابراهیم؛ فرمود: یعنی تنها به خدا پناه میبرم و خداوند برای من کافی است و بهترین وکیل و سرپرست من است.
هنگامی که مردم دیدند که آتش برای حضرت ابراهیم؛ به باغ و گلستان تبدیل شده است و یک نفر زیبا اندام با او بود، عدهای ایمان آوردند یکی از آنها حضرت «لوط؛» بود که برادرزاده حضرت ابراهیم؛ بود و یکی دیگر از آنها «سارا خاتون» همسرش بود. هنگامی که نمرود این وضعیت را دید حضرت ابراهیم؛ را به نزد خود فرا خواند و از او پرسید آن کسی که در آتشی که به باغ تبدیل شد با تو همنشین بود چه کسی بود؟ حضرت ابراهیم؛ جواب داد این شخص جبرئیل بود که خداوند او را برای حفظ و حراست از من فرستاده بود. نمرود گفت به راستی خدایی که تو او را میپرستی بی نهایت مقتدر و باعزت است دیگر من به خاطر عظمت خدای تو کاری به شما ندارم و شما آزاد هستید.
بعداً حضرت ابراهیم؛ مملکت عراق را ترک کرد و رهسپار ولایت شام گردید و در شهر «حران» سکونت ورزید در این سفر حضرت لوط؛ برادرزادهاش و سارا خاتون همسرش و چند نفر دیگر که به او گرویده بودند همراه او بودند و بعد از مدتی به خاطر اینکه قحطی و فشار اقتصادی دامنگیر ولایت شام گردید حضرت ابراهیم؛ آنجا را نیز ترک کردند و به طرف «مصر» روانه شدند روزی یک نفر از جاسوسان فرعون از آنها گزارش داد و فرعون ادعای همسری با همسر ابراهیم کرد بسیار ناراحت شدند در این هنگام با اراده خداوند فرعون در خواب شخصی را دید و به او گفت اگر تو نسبت به آن زن سوءنیتی داشته باشی خداوند این قدرت و مقام دنیوی که داری از تو پس میگیرد و در نهایت مورد هلاکت قرار میگیری. هنگامی که فرعون از خواب بیدار شد به اندازهای از رؤیا وحشت داشت که فوراً دستور داد که یک کنیز به نام هاجرخاتون همراه با چند شتر و وسایل خانگی را به حضرت ابراهیم؛ و همسرش ساراخاتون بدهند در نهایت خدایی که حضرت ابراهیم را از آتش نمرود نجات داد بار دیگر او را از سوء نیت فرعون رستگار کرد.
بعداً حضرت ابراهیم؛ و همراهانش مصر را نیز ترک کردند و به طرف «فلسطین» برگشتند و بعد از مدتی سکونت در آنجا حضرت ابراهیم، برادرزادهاش حضرت لوط را به طرف ولایت «اردن» فرستاد و خودش در فلسطین ماندگار شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمؤلف:استاد محمّد شلماشی
برچسبها:
«(یادآور شو) زمانی که موسی (پسر عمران، همراه با یوشع پسر نون، که خادم و شاگرد او بود، به امر خدا برای پیدا کردن شخص فرزانهای به نام خضر بیرون رفت تا از او چیزهایی بیاموزد، موسی برای پیدا کردن این دانشمند بزرگ نشانههایی در دست داشت، همچون محل تلاقی دو دریا و زنده شدن ماهی بریانشده … موسی عزم خود را جزم کرد و) به جوان (خدمت کار) خود گفت: من هرگز از پای نمینشینم تا این که به محل برخورد دو دریا میرسم و یا اینکه روزگاران زیادی راه میسپرم.* هنگامی که به محل تلاقی دو دریا رسیدند، ماهی خویش را از یاد بردند و ماهی در دریا راه خود را پیش گرفت (و به درون آن خزید).* آنگاه که (از آنجا) دور شدند (و راه زیادی را طی کردند، موسی) به خدمتکارش گفت: غذای ما را بیاور. واقعاً در این سفرمان دچار خستگی و رنج زیادی شدهایم.* (خدماتکارش) گفت: وقتی که به آن صخره رفتیم (و استراحت کردیم) من (بازگو کردن جریان عجیب زندهشدن و به درون آب شیرجهرفتن) ماهی را از یاد بردم (که در آنجا جلو چشمانم روی داد) جز شیطان بازگو کردن آن را از خاطرم نبرده است. (بلی ماهی پس از زندهشدن) به طرز شگفتانگیزی راه خود را در دریا پیش گرفت.* (موسی) گفت: این چیزی است که ما میخواستیم (چرا که یکی از نشانههای پیدا کردن گمشدهی ماست) پس پیجویانه از راه طی شدهی خود برگشتند.* پس بندهای از بندگان (صالح) ما را (به نام خضر) یافتند که ما او را مشمول رحمت خویش ساخته و از جانب خود به او علم فراوانی داده بودیم.* موسی بدو گفت: آیا (میپذیری که من همراه تو شوم و) از تو پیروی کنم بدان شرط که از آنچه مایهی صلاح و رشد است و به تو آموخته شده است، به من بیاموزی؟* (خضر) گفت: تو هرگز توان شکیبایی با مرا نداری.* و چگونه میتوانی در برابر چیزی که از راز و رمز آن آگاه نیستی، شکیبایی کنی؟* (موسی گفت:) به خواست خدا مرا شکیبا خواهی یافت و (در هیچکاری) با فرمان تو مخالفت نخواهم کرد.* (خضر) گفت: اگر تو همسفر من شدی (سکوت محض باش و) دربارهی چیزی که (انجام میدهم و در نظرات ناپسند است) از من مپرس تا خودم راجع بدان برایت سخن بگویم.* پس (موسی و خضر با یکدیگر) به راه افتادند (و در ساحل دریا به سفر پرداختند) تا این که سوار کشتی شدند. (خضر در اثنای سفر) آن را سوراخ کرد. (موسی) گفت: آیا کشتی را سوراخ کردی تا سرنشینان آن را غرق کنی؟ واقعاً کار بسیار بدی کردی.* (خضر) گفت: مگر نگفتم که تو هرگز نمیتوانی همراه من شکیبایی کنی؟* (موسی) گفت: مرا به خاطر فراموش کردن (توصیهات) بازخواست مکن و در کارم (که کار یادگیری و پیروی از توست) بر من سخت مگیر.* به راه خود ادامه دادند تا آنگاه (از کشتی پیاده شدند و در مسیر خود) به کودکی رسیدند. (خضر) او را کُشت. (موسی) گفت: آیا انسان پاک و بیگناهی را کشتی بدون آن که او کسی را کشته باشد؟ واقعاً کار زشت و ناپسندی کردی.* (خضر) گفت: مگر به تو نگفتم که تو با من توان شکیبایی را نخواهی داشت؟* (موسی) گفت: اگر بعد از این از تو دربارهی چیزی پرسیدم، (و اعتراض کردم) با من همدم مشو؛ چرا که به نظرم معذور خواهی بود (از من جدا شوی).* باز به راه خود ادامه دادند تا به روستایی رسیدند. از اهالی آنجا غذا خواستند. ولی آنان از مهمان کردن آن دو خودداری نمودند. ایشان در میان روستا به دیواری رسیدند که داشت فرو میریخت. (خضر) آن را تعمیر و شکممان را سیر کنی، آخر فداکاری من تو را از حکمت و راز کارهایی که در برابر آنها نتوانستی شکیبایی کنی، آگاه میسازم.* و اما آن کشتی متعلق به گروهی از مستمندان بود که (با آن) در دریا کار میکردند و من خواستم آن را معیوب کنم (و موقتاً از کار بیفتد؛ چرا که) سر راه آنان پادشاهی ستمگر بود که همهی کشتیها (ی سالم) را غصب میکرد و میبرد.* و اما آن کودک (که او را کشتم) پدر و مادرش با ایمان بودند (و اگر او زنده میماند) میترسیدم که سرکشی و کفر را بدانان تحمیل کند (و ایشان را از راه ببرد).* ما خواستیم که پروردگارشان به جای او فرزند پاکتر و پرمحبتتری بدیشان عطا فرماید.* و اما آن دیوار (که آن را بدون مزد تعمیر کردم) متعلق به دو کودک یتیم در شهر بود و زیر دیوار گنجی وجود داشت که مال ایشان بود و پدرشان مرد صالح و پارسایی بود. (و آن را برایشان پنهان کرده بود) پس پروردگار تو خواست که آن دو کودک به حد بلوغ برسند و گنج خود را به مرحمت پروردگارت بیرون بیاورند (و مردمات بدانند که صلاح پدران و مادران برای پسران و دختران، و خوبی اصول برای فروع) سودمند است. من به دستور خود این کارها را نکردهام (و خودسرانه دست به چیزی نبردهام و بلکه فرمان خدا را اجرا نمودهام و برابر رهنمود او رفتهام). این بود راز و رمز کارهایی که توانایی شکیبایی در برابر آنها را نداشتی».
موسی؛ در مقابل بنیاسراییل سخنرانی میکرد و آنان را تشویق به ایمان و اطاعت پروردگار میکرد و آنان را به پیروی کردن از شرع خدا دعوت مینمود.
در حقیقت خداوند در موعظه کردن و سخنرانی نیروی عجیبی به موسی(علیهالسلام) داده بود. به طوری که در هنگام سخنرانی، از ضربالمثلها و جریانات تاریخی به نحو احسن بهره میگرفت و هوش و حواس انسانها را به خود جلب میکرد و همه به او گوش فرا میدادند. این بار وقتی که سخنان موسی پایان یافت، بعضی از مردم خواستند او را امتحان کنند و از او پرسیدند:
«داناترین و آگاهترین مردم چه کسی است؟ ای موسی!» موسی بیدرنگ جواب داد: «من» و این جواب موسی که گفت: «من»، موجب شد که خداوند او را سرزنش کرده و به او بفهماند که لازم است او این امر را به علم خداوند واگذار کند؛ چرا که او عالمترین است و سرچشمهی هر چیزی است. پس به موسی(علیهالسلام) وحی شد که یکی از بندگان ما که در «مجمع- البحرین» زندگی میکند به او از جانب خود علمی بخشیدهایم. نزد او برو و خواهی دید که علم تو نسبت به علمی که به او بخشیدهایم، چهقدر اندک است. موسی(علیهالسلام) فهمید که چه حرف ناصوابی به قومش گفته است. از اینکه عجولانه پاسخ داده است، پشیمان و نادم شد و تصمیم گرفت که نزد آن بندهی نیکوکار خداوند برود تا هم فرمان خدا را اطاعت کرده باشد و هم کفارهای برای گناهش بوده و هم معرفتی کسب نموده باشد.
موسی و خدمتکارش
به خاطر اینکه موسی؛ جایگاه بندهی نیکوکاری را که خداوند در مورد او با موسی صحبت کرده بود، بیابد و به او دسترسی داشته باشد، از خداوند علامتها و نشانههایی خواست تا او را راهنمایی کند.
به او گفته شد که یک ماهی بزرگ را در ظرفی بگذار و با خود ببرد. در هر جا که ماهی ناپدید شد یا تباه (فاسد) گردید، آنجا انتهای راه است. موسی آنچه را که خدا فرموده بود، انجام داد. ماهی بزرگی را درون ساکی گذاشت و همراه جوان خدمتکارش که به او یوشع پسر نون میگفتند و از همه به موسی نزدیکتر و محبوبتر بود و حرفشنوی زیادی از او داشت، به راه افتادند. آن دو به مجمعالبحرین در طرف جنوبغربی صحرای سینا رسیدند. راه سخت، طولانی و طاقتفرسا بود. طوفانهای شن و گرد و خاک عابران را خسته و گرمای سوزان خورشید پوست آنان را بریان میکرد. در میانهی راه خستگی بر یوشع چیره شد و توان حرکت را از او گرفت. از موسی التماس کرد که برگردند و از ادامهی راه منصرف شوند. اما موسی؛ اصلاً پشت سر خود را هم نمینگریست و به خاطر وعدهای که به خداوند داده بود، میگفت تا رسیدن به مقصد و تحقق هدف از سعی و تلاش دستبردار نخواهم بود و باز به جوان خدمتکارش گفت: «خستگی اصلاً مانع رسیدن من به مجمعالبحرین نخواهد شد، اگر چه سالها طول بکشد».
وَإِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّىٰ أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُبًا (کهف / ۶۰)
«(یادآور شو) زمانی که موسی به جوان (خدمتکار) خود گفت: من هرگز از پای نمینشینم تا این که به محل برخورد دو دریا میرسم و یا این که روزگاران زیادی راه میسپرم».
در کنار صخره
نسیم مرطوب و روحانگیز دریا وزیدن گرفت. موسی؛ و جوان خدمتکارش که از بیابان آمده بودند و خستگی راه بر آنان چیره گشته و نزدیک بود به خواب بروند، هنگامیکه به مجمعالبحرین رسیدند، تصمیم گرفتند که بنشینند و کمی در سایهی صخرهای بزرگ استراحت کنند. موسی آنقدر خسته بود که خوابش برد. اما یوشع احساس نشاط و سرزندگی کرد و خستگی از تنش رفع شد. پس نشست و اینجا و آنجا را نگاه میکرد و از دیدن مناظر مختلف در کنار دریا لذت میبرد.
در این هنگام لحظهای غافل شد که ناگهان ماهیای که با خود آورده بودند، با موجی- که از طرف دریا به سوی ساحل آمد و شنهای ساحل را نیز با خود بُرد- به راه افتاد و حرکت کرد. هنگامی که متوجه شد ماهی در میان امواج به راه خود ادامه میداد و کار از کار گذشته بود و دیگر نمیتوانست هیچکاری انجام بدهد و زبانش از شدت تعجب بسته شد و در حیرت فرو رفت.
فراموشی کار شیطان بود
موسی؛ از خواب بیدار شد و خستگی از تنش دور شد. سپس بلند شد و ایستاد و از رفیقش خواست تا حرکت کنند و به راه خود ادامه دهند. یوشع نیز دستور او را اطاعت کرد در حالی که هنوز در تعجب و حیرت بود، ولی چیزی بر زبان نمیآورد. آنگاه که راه زیادی را طی کردند و صخرهای که در کنار آن استراحت نموده بودند از چشمشان ناپدید گشت، درختی پر شاخ و برگ با سایهای دلانگیز توجهی آنها را به خود جلب کرد. پس موسی؛ دوست داشت که در زیر آن درخت بنشینند تا غذا بخورند:
فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِینَا مِن سَفَرِنَا هَـٰذَا نَصَبًا (کهف / ۶۲)
«آنگاه که از آنجا دور شدند (موسی) به خدمتکارش گفت: غذای ما را بیاور، واقعاً در این سفرمان دچار خستگی و رنج زیادی شدهایم».
در این لحظه یوشع به خود آمد و پردهای که شیطان بر چشمانش افکنده بود از چشمانش برداشته شد و یادش آمد که در کنار صخره بر سر ماهی چه گذشته بود. پس به موسی؛ گفت: سرورم هماکنون یاد حادثهی عجیبی افتادم که در کنار صخره گذشت. همانا من لحظهای از ماهی غافل شدم و دیدم که به شدت و قدرت از درون ظرف بیرون پرید و همراه موجی که به ساحل دریا آمده بود به راه افتاد و به درون دریا رفت. بدون شک شیطان مرا دچار فراموشی کرد و این موضوع را از یاد من برد و از شدت حیرت و تعجب زبانم بسته شد و از دیدن آن صحنه آنقدر تعجب کردم که قادر به گفتن هیچ چیز نبودم.
قَالَ أَرَأَیْتَ إِذْ أَوَیْنَا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ وَمَا أَنسَانِیهُ إِلَّا الشَّیْطَانُ أَنْ أَذْکُرَهُ وَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَبًا (کهف/ ۶۳)
«وقتی را که به آن صخره رفتیم (و استراحت کردیم) من (بازگو کردن جریان عجیب زنده شدن و به درون آب شیرجه رفتن) ماهی را از یاد بردم (که در آنجا جلو چشمانم روی داد) جز شیطان بازگو کردن آن را از خاطرم نبرده است (ماهی پس از زنده شدن) به طرز شگفتانگیزی راه خود را در پیش گرفت…».
بازگشت
موسی؛ گفت: خدا تو را به خاطر فراموشیت بیامرزد. به درستی آنجا مقصد و نهایت راه ما بود و نشانهی وعدهی ما آن محل بود. پس به ناچار باید برگردیم. تا دیر نشده با من بیا (تا برگردیم).
بدون اینکه غذایی بخورند یا آبی بنوشند، بلافاصله برگشتند و راه صخره را در پیش گرفتند و به سعی و تلاش خود ادامه دادند.
قَالَ ذَٰلِکَ مَا کُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلَىٰ آثَارِهِمَا قَصَصًا. (کهف/۶۴)
«موسی گفت: این چیزی است که ما میخواستیم (چرا که یکی از نشانههای گمشدهی ماست) پس پیجویانه از راه طی شدهی خود برگشتند».
آن دو در مسیر بازگشتشان به دقت آثار قدمها و جای پای خود را مینگریستند تا مبادا آنجا را فراموش کرده و راه را گم کنند.
بندهی نیکوکار
به محض اینکه موسی؛ و جوان همراهش «یوشع» به کنار صخره رسیدند، انسانی خوشسیما را در آنجا دیدند که چهرهای نورانی و چشمانی نافذ داشت که تقوا و پرهیزگاری از آن مشخص بود و رخسارش همچون رخسار بندگان نیکوکار خداوند مینمود.
پس او را شناختند و او نیز آن دو را شناخت. به راستی او یکی از بندگان خدا بود که خداوند قلبش را از زحمت و مهربانی پر کرده بود. او در گوشه و کنار میگشت و با مردم نشست و برخاست داشت و از علمش که خداوند به او بخشیده بود، مردم را بهرهمند نموده و هدایت میکرد.
فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِّنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا (کهف/۶۵)
«پس بندهای از بندگان (صالح) ما را یافتند که ما او را مشمول رحمت خویش ساخته و از جانب خود به او علم فراوانی داده بودیم».
پس موسی؛ خود را برای همراهی بندهی نیکوکار خدا و دوستی با او آماده کرد تا از نظر علمی هر آنچه را که از او کم دارد، بیاموزد و نسبت به شناخت حق و حقیقت آگاهی بیشتری کسب کند. این بود که موسی؛ درخواستش را ارائه نمود. بندهی نیکوکار خدا به موسی گفت: ای موسی! همراهی با من برای کسب علم و آگاهی در حقیقت مستلزم داشتن صبر زیادی است، که تو توان چنین صبری را نداری و من تو را قادر به تحمل آن نمیدانم.
(اگر تو همراه و رفیق من شوی) وقایع و جریاناتی را مشاهده میکنی که با مقیاس بشری قابل فهم و اندازهگیری نیست؛ چرا که بشر فقط ظاهر و صورت مسأله را میبیند و از درک حقیقت و باطن و حکمت موجود در آن عاجز است و انسان همچنانکه معرفی شده عجول است. ای موسی! تو نیز نه تجربهای داری و نه تمرین و آموزشی دیدهای، چگونه میتوانی با من همراه شوی؟!
شرط همراهی
موسی؛ در مقابل موانع بر شمرده شده، ساکت ننشست و بر درخواست خودش اصرار ورزید و گفت:
قَالَ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّـهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِی لَکَ أَمْرًا. (کهف/۶۹)
«گفت: به خواست خدا مرا شکیبا خواهی یافت و (در هیچ کاری) با فرمان تو مخالفت نخواهم کرد».
پس تصمیم گرفت به ارادهی پروردگار در راه آموختن علم از بندهی نیکوکار خدا صبر پیشنه کند. سپس متعهد گردید که در این راه از هیچ امری مخالفت ننماید، اگرچه مستلزم تحمل رنج و مشقت زیادی باشد.
بندهی صالح خدا با مهربانی در او نگریست. آثار امیدواری و صداقت در درخواست را مشاهده نمود. دلش به حال او سوخت و با او موافقت کرد، ولی شرط دیگری را نیز بر شرایط افزود که قابل تحمل نبود. گفت: ای موسی! باید تعهد کنی که هر چه را دیدی، اصلاً از من دربارهی آن چیزی نپرسی و توضیحی نخواهی و به طور کلی هیچ اعتراضی نکنی. تا اینکه موعد همراهی و رفاقت ما پایان یابد و در آخر من خود همه چیز را برایت توضیح میدهم و هر چیزی را که فهم آن برایت مشکل بود، برایت روشن خواهم ساخت. موسی؛ قبول کرد و هر دو به راه افتادند.
قَالَ لَهُ مُوسَىٰ هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَىٰ أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا ﴿۶۶﴾ قَالَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْرًا ﴿۶٧﴾ وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَىٰ مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا ﴿۶٨﴾ قَالَ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّـهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِی لَکَ أَمْرًا ﴿۶٩﴾ قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلَا تَسْأَلْنِی عَن شَیْءٍ حَتَّىٰ أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْرًا ﴿٧٠﴾. (کهف/۷۰-۶۶)
«موسی بدو گفت: آیا (میپذیری که من همراه تو شوم و) از تو پیروی کنم، بدان شرط که از آنچه مایهی صلاح و رشد است و به تو آموخته شده است، به من بیاموزی؟* (خضر) گفت: تو هرگز توان شکیبایی با مرا نداری.* و چگونه میتوانی در برابر چیزی که از راز و رمز آن آگاه نیستی، شکیبایی کنی؟* (موسی گفت:) به خواست خدا مرا شکیبا خواهی یافت و (در هیچ کاری) با فرمان تو مخالفت نخواهم کرد.* (خضر) گفت: اگر تو همسفر من شدی (سکوت محض باش و) دربارهی چیزی که (انجام میدهم و در نظرت ناپسند است) از من مپرس تا خودم راجع بدان برایت سخن بگویم».
سفر در محیط علم لدُنی
هنگامی که موسی؛ و بندهی صالح خدا و یوشع پسر نون (خدمتکار و همراه موسی) در کنار صخره ایستاده بودند، کشتیای به آنجا نزدیک شد که امواج دریا را در مینوردید. بندهی نیکوکار خدا با دست به ناخدای کشتی اشاره کرد. کشتی به سوی آنان تغییر مسیر داد و به آنها گفت: نیازتان چیست؟ بندهی نیکوکار خدا گفت: میخواهیم که ما را به آن طرف دریا منتقل کنی.
مسئول کشتی از آشنایی با ایشان اظهار شادمانی کرد و با توجه به اینکه در گذشته با آن بندهی صالح خدا (خضر) آشنایی داشت، مقدمشان را گرامی داشت و کرایه نیز از آنها نپذیرفت. کشتی به سرعت به مسیر خود ادامه میداد و دهنهی جلوی کشتی آب را میشکافت و از طرفین امواج آب به هوا پرتاب میشد و همچون پودر از دور در هوا معلق میماند. در این هنگام موسی و بندهی نیکوکار در گوشهای از کشتی نشسته بودند و مشغول صحبت کردن بودند که پرندهای (گنجشکی) آمد و از آب دریا قطراتی برداشت و خورد. سپس بر گوشهای از کشتی ایستاد. بندهی نیکوکار گفت: ای موسی! همانا علم من و علم تو نسبت به علم پروردگار همانند نوکزدن این پرنده به آب دریاست. این را گفت تا موسی؛ را آماده کند برای آنچه را که در آینده روی خواهد داد و خواهد دید و بندهی نیکوکار خدا خواست که موسی؛ بفهمد از این به بعد به خود مغرور نباشد و هیچگاه ادعای علم نکند.
- فرزند عزیزم- به همین خاطر بود که به موسی؛ گفت: این موسی! چگونه به خودت اجازه دادی که مرتکب این خطای بزرگ شوی و به قومت بگویی که من داناترین مردم هستم؟! چیزهایی به تو نشان خواهم داد که اصلاً عقل تو قادر به درک آنها نخواهد بود. پس بر عالم و دانشمند واجب است که در مقابل خدا مؤدب باشد و در مقابل خلق نیز متواضع و فروتن باشد و هرگز غرور و تکبر ننماید.
درس یکم
به محض اینکه موسی؛ و بندهی نیکوکار به مقصد نزدیک شدند (ساحل)، بندهی نیکوکار خدا، نردبانی زیر پای خود گذاشت و کمی از آن بالا رفت و یکی از قطعههای کشتی را که از چوب ساخته شده بود، از جای خود کند، به نحوی که آب به سرعت و با فشار وارد کشتی شد. این کار او موجب وحشت و تعجب موسی؛ گردید و بدون درنگ به او اعتراض کرد و گفت: «چگونه با مردمی که ما را گرامی داشتند و بدون اجر و مزد ما را به وسیلهی کشتی حمل نمودند، این کار را میکنی و با معیوبساختن کشتی آنان، به آنان ضرر وارد میکندی؟ به راستی این کار تو نهایت نمکنشناسی و ناسپاسی است و تو کار بسیار زشتی انجام میدهی. بندهی صالح به او تذکر داد و یادآوری نمود که: موسی! من قبلاً گفتم که تو توان صبر و شکیبایی با من را نداری و تو به من وعده دادی، پس وفای به عهد و پایبندی به تعهد و قرارت کجا رفته است؟
موسی؛ عذرخواهی کرد و گفت: سرورم مرا سرزنش مکن. به راستی فراموشی بر من غلبه کرد. خواهش میکنم در مورد کاری که من از آن آگاهی ندارم و قدرت درک آن را ندارم با من قهر مکن و مرا از خود مران.
بندهی صالح او را بخشید و از خطایش چشمپوشی کرد. پس از اینکه از کشتی (سوراخشده) پیاده شدند، به سوی روستایی که در نزدیکی ساحل بود، رفتند.
درس دوم
هنگامی که به روستا نزدیک شدند، عدهای از کودکان رادیدند که میدویدند و بازی میکردند. همهی آنها مشغول بازی بودند و میخندیدند و شادمان بودند. در این لحظه، بندهی نیکوکار خداوند به یکی از آنان نزدیک شد. او را گرفت و به شدت او را فشرد به حدی که قلب کودک از کار افتاد. دیگر کودکان با مشاهدهی این صحنه فریاد کشیدند و از ترس همگی پا به فرار گذاشتند. بعد از آن بندهی صالح محکم گلوی کودک را فشار داد و او را رها نکرد تا این که جثهای بیجان از او بر جای ماند.
موسی؛ دوباره نتوانست طاقت بیاورد و سکوت کند، چگونه میتوانست در مقابل جرم بزرگی که جلو چشمانش انجام گرفت سکوت کند؟ این بار با لحنی جدی و غضبناک گفت: چگونه به خودت اجازه میدهی که یک آدم پاک بیگناه را به قتل برسانی؟
بندهی نیکوکار نیز با خندهای مسخرهآمیز موسی را مورد عتاب قرار داد و گفت: با تو چه کار کنم، در حالیکه من قبلاً به تو گفته بودم تو توان صبر و شکیبایی با من را نداری؟! موسی اندکی سکوت کرد و گفت: از این به بعد هیچگاه از تو سؤال نخواهم کرد. اگر بار دیگر از تو پرسیدم و به تو اعتراض کردم، از من جدا شو و با من رفیق مشو. پس به او گفت: ای موسی! به درستی من به تو اتمام حجت کردهام و از این پس هیچ عذری را از تو نخواهم پذیرفت.
درس سوم
کمکم به روستا نزدیک شدند و وارد روستا شدند، در حالی که از شدّت گرسنگی رنج میبردند. بندهی نیکوکار خدا از بعضی از اهالی روستا درخواست مقداری طعام کرد تا به وسیلهی آن از گرسنگی نجات یابند و به همین منظور جلو در چند خانه رفت. ولی هیچکدام از اهالی به درخواست آنها توجّهی نکرده و حتی کسی حاضر نشد با لقمهای نان از آنان پذیرایی کند. به ناچار از آن روستا خارج شدند، در حالی که هنوز گرسنه بودند. هنگامی که میخواستند از روستا خارج شوند، در یکی از کوچهها باغی را دیدند که دیوارهای کنار باغ نزدیک بود ویران شود. بندهی صالحِ خدا با مشاهدهی دیوار خراب شده، بیدرنگ آستین را بالا زد و شروع به جمعآوری سنگها نمود و با روی هم قرار دادن آنها دیوار را بالا برد و دوباره مانند اول ساخت.
همهی این کارها را در مقابل چشمان حیرتزده و متعجّب موسی انجام میداد. این بار نیز موسی؛ نتوانست سکوت کند و معترضانه گفت: سرورم اگر میخواستی، میتوانستی در مقابل این کار که برای اهالی این روستا انجام میدهی مزد و پاداشی دریافت کنی. آنچنان که موسی؛ نتوانست صبر کند و سکوت پیشه نماید، بندهی نیکوکار نیز دیگر قادر به تحمّل ظاهربینی و سطحینگریِ علوم انسانی نبود. بهراستی شناخت و آگاهی ظاهری انسان قادر به تحمّل و دیدن و درک چنین صحنههایی نیست؛ چون علم انسان سطحی است و از هر چیزی ظاهر آن را میبیند و مقیاس و معیارش برای سنجش فقط ظاهر است و از دیدن باطن و حقیقت کارها و چیزها ناتوان است.
در نتیجه همانطور که قبلاً به موسی؛ هشدار داده بود، به او گفت: در صورتی که یک بار دیگر به کارهای من اعتراض کنی و از من سؤال نمایی از تو جدا خواهم شد، گفت: ای موسی! اینجا پایان رفاقت و همراهی ماست. دیگر نمیتوانم تو را تحمّل کنم و از این به بعد حتی یک لحظه هم با تو همراه نخواهم شد. من به راه خود و تو به راه خود که هر کدام راه خود را در پیش میگیریم. امّا من تو را رها نخواهم کرد تا این که راز و حکمت کارهایی را که من انجام میدادم و تو توان صبر کردن در برابر آنها را نداشتی و فوراً به من اعتراض میکردی، به تو بگویم. میخواهم به تو بفهمانم که دانش ظاهری انسان چهقدر اندک است و چه اندازه در معرض خطر و گمراهی قرار دارد.
علم حقیقیبندهی نیکوکار گفت: آن کشتیای که ما را به ساحل رساند، متعلّق به گروهی از مستمندان و مردمان فقیر بود که وسیلهی معاش و کسب روزیِشان بود. من خواستم که آن را معیوب کنم، تا پادشاه ستمگر که هر وسیلهی سواری حمل و نقلی را به زور مصادره میکرد و با قهر و زور مال و اموال مردم را مصادره و غارت میکرد، نتواند آن را مصادره و غصب نماید.
امّا پسر بچهای که او را به قتل رساندم، فرزند پدر و مادری مؤمن و نیکوکار بود و در آینده پدر و مادر خود را به وسیلهی کفر و ارتکاب گناهان زیاد اذیّت و آزار میکرد و احتمال این میرفت که به زور، پدر و مادرش را وادار به کفر نماید. پس خداوند تبارک و تعالی اراده فرمود که این پسر از بین برود، ولی در عوض فرزند دیگری به آنان خواهد داد که در ایمان و عمل صالح و رحمت و مهربانی سرآمد خواهد بود.
در مورد دیوار مخروبهای که آن را از نو ساختم، باید به تو بگویم که آن باغ متعلق به دو کودک یتیم بود که از پدر نیکوکاری برجای مانده بود و در زیر آن دیوار، گنجی پنهان بود که بیم آن میرفت با تخریب تدریجی دیوار، آن گنج ظاهر شده و مورد غارت مردمان قرار گیرد. پس خداوند متعال اراده فرمود که آن دو کودک بزرگ شده و به سن رشد برسند و آن گنج را استخراج نموده و از آن استفاده نمایند.
در پایان ای موسی؛! بدان که هر آنچه انجام دادم، فقط به دستور پروردگار بود و من هیچ نقشی نداشتم، جز اجرای اوامر الهی. برادرم! خداوند تو را مورد رحمت و مغفرت خویش قرار دهد و سلام خدا بر تو باد. این را گفت و به راهش ادامه داد و موسی؛ نیز از راهی که آمده بود، برگشت و از همراهی با بندهی نیکوکار[۱] درس بزرگی یاد گرفت.
وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا. (اسرا / ۸۵)
برچسبها:

اصحاب کهف
أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَبًا ﴿۹﴾ إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا ﴿۱۰﴾ فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَدًا ﴿۱۱﴾ ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَدًا ﴿۱۲﴾ نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى ﴿۱۳﴾ وَرَبَطْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَن نَّدْعُوَ مِن دُونِهِ إِلَهًا لَقَدْ قُلْنَا إِذًا شَطَطًا ﴿۱۴﴾ هَؤُلَاء قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً لَّوْلَا یَأْتُونَ عَلَیْهِم بِسُلْطَانٍ بَیِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ کَذِبًا ﴿۱۵﴾
وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا یَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْکَهْفِ یَنشُرْ لَکُمْ رَبُّکُم مِّن رَّحمته ویُهَیِّئْ لَکُم مِّنْ أَمْرِکُم مِّرْفَقًا ﴿۱۶﴾ وَتَرَى الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَّزَاوَرُ عَن کَهْفِهِمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَإِذَا غَرَبَت تَّقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ وَهُمْ فِی فَجْوَةٍ مِّنْهُ ذَلِکَ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ مَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِیًّا مُّرْشِدًا ﴿۱۷﴾ وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظًا وَهُمْ رُقُودٌ وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَذَاتَ الشِّمَالِ وَکَلْبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَارًا وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبًا ﴿۱۸﴾ وَکَذَلِکَ بَعَثْنَاهُمْ لِیَتَسَاءلُوا بَیْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَکُم بِوَرِقِکُمْ هَذِهِ إِلَى الْمَدِینَةِ فَلْیَنظُرْ أَیُّهَا أَزْکَى طَعَامًا فَلْیَأْتِکُم بِرِزْقٍ مِّنْهُ وَلْیَتَلَطَّفْ وَلَا یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَدًا ﴿۱۹﴾ إِنَّهُمْ إِن یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ وَلَن تُفْلِحُوا إِذًا أَبَدًا ﴿۲۰﴾ وَکَذَلِکَ أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَأَنَّ السَّاعَةَ لَا رَیْبَ فِیهَا إِذْ یَتَنَازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَیْهِم بُنْیَانًا رَّبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِم مَّسْجِدًا ﴿۲۱﴾ سَیَقُولُونَ ثَلَاثَةٌ رَّابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَیَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْمًا بِالْغَیْبِ وَیَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَثَامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ قُل رَّبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم مَّا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ فَلَا تُمَارِ فِیهِمْ إِلَّا مِرَاء ظَاهِرًا وَلَا تَسْتَفْتِ فِیهِم مِّنْهُمْ أَحَدًا ﴿۲۲﴾ وَلَا تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذَلِکَ غَدًا ﴿۲۳﴾ إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ وَقُلْ عَسَى أَن یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَدًا ﴿۲۴﴾ وَلَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلَاثَ مِائَةٍ سِنِینَ وَازْدَادُوا تِسْعًا ﴿۲۵﴾ قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَیْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ مَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَلِیٍّ وَلَا یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَدًا ﴿۲۶﴾ (سوره کهف)
«آیا گمان میبری که (خواب چندین ساله) اصحاب کهف و رقیم در میان عجایب و غرایبِ (پراکنده در گسترهی هستی) ما چیزی شگفتانگیز است؟* (یادآور شو) آنگاه را که این جوانان به غار پناه بردند و (به درگاه خدا روی آوردند و) گفتند: پروردگارا! ما را از رحمت خود بهرهمند و راه نجاتی برایمان فراهم فرما.* پس (دعای ایشان را برآوردیم و پردههای خواب را) چندین سال بر گوشهایشان فرو افکندیم (و در امن و امان به خواب نازشان فرو بردیم). * پس از آن (سالهای سال به خواب ناز فرو رفتن، که انگار خواب مرگ است) ایشان را برانگیختیم (و بیدارشان کردیم) تا ببینیم کدامیک از آن دو گروه (یعنی آنان که میگفتند: روزی یا بخشی از یک روز را خوابیدهایم و آنان که میگفتند: خیر تنها خدا میداند که چهقدر خوابیدهاید) مدت ماندن خود را حساب کرده است (و زمان خوابیدن خویش را ضبط نموده است).* ما به دلهایشان قدرت و شهامت دادیم، آنگاه که به پا خواستند و (برای تجدید میعاد با آفریدگار خود در میان مردم فریاد برآوردند و) گفتند: پروردگار ما، پروردگار آسمانها و زمین است. ما هرگز غیر از او معبودی را نمیپرستیم. (اگر چنین بگوییم و کسی را جز او معبود بدانیم) در این صورت سخنی (گزاف) و دور از حقّ گفتهایم.* (سپس برخی از ایشان به برخی گفتند:) اینان، یعنی قوم، به جز الله معبودهایی را به خدایی گرفتهاند. (چه مردمان حقیری! چرا باید بتهای ساخت دست خویش را بپرستند؟ مگر عقل ندارند؟) ای کاش دلیل روشنی بر (خدیی) آنان ارائه میدادند! (مگر چنین چیزی ممکن است؟ هرگز! آنان چه ستمکارند) آخر چه کسی ستمکارتر از فردی است که به خدا دروغ بندد (و با افترا انبازهایی به آفریدگار جهان نسبت دهد).* (برخی به برخی گفتند:) چون از این قوم میبرید و از چیزهایی که به جز خدا میپرستند، کنارهگیری میکنید (و حساب خود را از قوم خویش و معبودهای دروغینشان جدا میسازید) سپس به غار پناهنده شوید (و آیین خود را نجات دهید) تا پروردگارتان رحمت خویش را بر شما بگستراند و وسایل رفاه و رهایی شما را از این کار (مشکلی) که در پیش دارید، مهیا و آسان سازد.* (دهانهی غار رو به شمال گشوده شده بود و چون در نیمکرهی شمالی قرار داشت، نور آفتاب مستقیماً به درون آن نمیتابید، تو ای مخاطب! وقتی که به خورشید نگاه میکردی) خورشید را میدیدی که به هنگام طلوع به طرف راست غارشان میگرایید (که سوی مغرب است) و به هنگام غروب به طرف چپشان میگرایید (که سوی مشرق است) و خودشان در محل وسیع غار قرار داشتند (که وسط غار و فراخنای آن است و ایشان از تابش مستقیم آفتاب در امان بودند). این (چیزی که گذشت از) نشانههای (قدرت) خداست. خدا هر که را راهنمایی کند، راهیاب (واقعی) اوست و هر که را گمراه نماید، هرگز سرپرست و راهنمایی برای وی نخواهد یافت.* (ای مخاطب! اگر چنین میشد که به ایشان بنگری) در حالی که ایشان خفته بودند، انان را بیدار میانگاشتی، ما آنان را به راست و چپ میگرداندیم (و زیر و رو میکردیم تا اندامهایشان سالم بماند) و سگ ایشان بر آستانهی (غار) دستهای خود را (به حالت نگهبانی) دراز کرده بود. اگر بدیشان مینگریستی، از آنان میگریختی و سرتاپای تو از ترس و وحشت پر میشد.* همانگونه که (سیصد و نه سال آنان را خواباندیم) ایشان را (از خواب طولانی مرگ مانند) برانگیختیم و (بیدارشان کردیم) تا از یکدیگر (مدت خواب را) بپرسند. یکی از آنان گفت: (فکر میکنید) چه مدتی (در خواب) ماندهاید؟ (دستهای) گفتند: روزی یا بخشی از روز (در خواب بودهاید و دراین جا) ماندهاید. (یکی پیشنهاد کرد و گفت:) سکهی نقرهای را که با خود دارید به کسی از نفرات خود بدهید و او را روانهی شهر کنید، تا (برود و) ببیند کدامین (فروشندهی) ایشان غذای پاکتری دارد، روزی و طعامی از آن بیاورد. اما باید نهایت دقت را به خرج دهد و هیچکس را از حال شما آگاه نسازد.* قطعاً اگر آنان (از شما آگاه) و بر شما دست یابند، شما را سنگساز میکنند و یا این که به آیین (بتپرستی) خود بر میگردانند و (در آن صورت در دنیا و آخرت) هرگز رستگار نمیگردید.* همانگونه (که آنان را به خواب طولانی فرو بردیم و از آن خواب عمیق بیدارشان نمودیم، مردمان شهر را) هم متوجه حالشان کردیم. بدانگاه که در میان خود در مورد رستاخیز کشمکش داشتند، بدانند که وعدهی خدا (دربارهی رستاخیز و زندگی دوباره) حق است و با این که بدون شک قیامت فرا میرسد. (در نتیجهی دیدن ایشان اهل شهر به خدا و روز رستاخیز ایمان آوردند. سپس خداوند اصحاب کهف را به هنگام دیدار مردم از ایشان در میان غار میراند. مردمان دربارهی ایشان دو گروه شدند. (بعضی از آنان) گفتند: بر (در غار) ایشان دیواری درست میکنیم (تا کسی به غار نرود؛ چرا که نمیدانیم آنان مردهاند یا دوباره به خواب عمیق فرو رفتهاند) و پروردگارشان آگاهتر از (هر کسی به) وضع ایشان است. برخی دیگر که اکثریت داشتند، گفتند: بر (درغار) ایشان پرستشگاهی میسازیم.* (معاصران پیامبر دربارهی تعداد اصحاب کهف به مجادله میپردازند و گروهی) خواهند گفت: آنان سه نفرند که چهارمین ایشان سگشان بود و (گروهی) خواهند گفت: آنان پنج نفرند که ششمین ایشان سگشان بود. همهی اینها سخنان بدون دلیل است و (گروهی) خواهند گفت: هفت نفرند که هشتمین ایشان سگشان بود. (و اینان از روی علم و آگاهی برگرفته از وحی سخن نخواهند گفت) بگو: پروردگار من از تعدادشان آگاهتر (از هر کسی) است. جز گروه کمی، تعدادشان را نمیداند. بنابراین دربارهی اصحاب کهف جز مجادلهی روشن (آرام با دیگران) پیش مگیر (چرا که مسألهی چندان مهمی نیست و ارزش دردسر ندارد) و پیرامون آنان دیگر از هیچکس مپرس (زیرا وحی الهی تو را بس است).* دربارهی هیچ چیز (بدون مقترن کردن سخن به مشیت خدا) مگو که فردا آن را انجام میدهم.* مگر (این که بگویی:) اگر خدا بخواهد (فردا چنین و چنان کنم؛ چرا که تا ارادهی او نباشد، چیزی و کاری انجام نمیپذیرد) و چون دچار فراموشی شدی (و إن شاء الله را نگفتی، همین که به یادت آمد) پروردگار را به خاطر آور و (إن شاء الله را بگو تا گذشته را جبران کنی و همیشه دلت با خدا باشد، هنگامی که عزم انجام کاری کردی و آن را آویزهی مشیئت خدا نمودی) بگو: امید است پروردگارم مرا (به چیزی) رهنمود کند که از این (چیزی که مدنظر است، سودمندتر و) به خیر و صلاح نزدیکتر باشد.* اصحاب کهف مدّت سیصدونه سال در غارشان (در حال خواب) ماندند.* بگو: خداوند (از همگان) آگاهتر از مدتی است که اصحاب کهف (در غار زنده و در حال خواب) ماندند (و برایتان بیان گردید. لذا به گفتوگوهای مختلف دراین باره خاتمه دهید). تنها اوست که غیب آسمانها و زمین را میداند و (از مجموعهی جهان هستی و از جمله از مدّت ماندگاری اصحاب کهف با خبر است). شگفتا او چه بینا و شنواست! (او همه چیز را میبیند و میشنود! ساکنان آسمانها و زمین) به جز خدا برایشان سرپرستی نیست (که عهدهدار امور آنان شود) و در فرماندهی و قضاوت خود کسی را انباز نمیگرداند».
زندگی پرزرق و برق، بسیاری از مردمان را گول میزند و ایشان را نسبت به زندهشدن دوباره، غافل و بیباور میکند. درصورتی که کسانی چون اصحاب کهف یافته میشوند که در محیط پرزرق و برق جهان و در میان انواع ناز و نعمت، استقامت و پای مردی خود را در راه ایمان نشان میدهند و نیز حوادث بسیاری در جهان رخ میدهد که بیانگر از سرگرفتن حیات پس از خواب طولانی بوده که نوعی مرگ به شمار میرود. از جملهی این حوادث داستان اصحاب کهف است.
جوانانی که به پروردگار خویش ایمان داشتند
جریان و رخداد این قصه، مربوط به روزگاران طولانی و صدها سال (پیش) بود. با این وصف در طول تاریخ و در مبارزهی مداوم بین ایمان و کفر این داستان به شیوههای مختلف بیان شده است. امّا گذشته از همه چیز این امر به روشنی بیانگر قدرت بیانتهای پروردگار است و میان معجزهی الهی در دنیای بشری و حقیقت زنده کردن انسانها در روز رستاخیز و حضور در محضر پروردگار ارتباط ایجاد میکند.
در یکی از شهرها که مردمان آن همگی اهل ایمان و اطاعت و فرمانبرداری از همدیگر پیشی میگرفتند، کمکم نشانههای انحراف از راه مستقیم پدیدار گشت. بازار شیطان رونق گرفت و مردم از دستور پروردگار سرپیچی کردند و عوامل گمراهی آشکار شد. این در حالی بود که حاکم آن شهر خود سرکردهی کافران و گناهکاران بود. او در گناه و سرپیچی از دستورات پروردگار غرق شده بود. به این ترتیب وزیران و اطرافیانش نیز به همین شکل بودند. این بود که فساد عمومیت یافت و جهل و نادانی و ظلم و ستم همهی جامعه را فرا گرفت. تصویر و مجسمههای زیادی از جمله بتها که از سنگ و چوب ساخته شده بودند، در گوشه و کنار شهر برافراشته شده و نصب گردیدند، شیطان بر همهجا حکمفرما شد و صدای ایمان برای مدتها خاموش گشت. در این میان تنها عدهی اندکی از مردم این شهر برایمان خود به حق پابرجا مانده بودند و شیطان نتوانسته بود آنها را فریب دهد و در دریای گمراهی غرق نشده بودند. در میان این عده مجموعهای درخود احساس جرأت و شهامت کردند گرد و غبار تنبلی را از خود زدودند. به یاری خدا به پا خاستند و درمقابل باطل ایستادند. خداوند نیز آنان را درپناه خود گرفت و یاری کرد پس بر هدایتشان افزود و چشم حق بینشان را به نورخود بیناتر نمود و از جانب خود، آنان را تأیید فرمود.
پیوند دادن دلها
هنگامی که در مقابل ظلم و ستم و کفر قیام کردند، از هیچکس و هیچ چیزی و از سختیهای راه لحظهای به خود تردید نکردند؛ چون دلهایشان با خداوند مرتبط بود و در هر لحظه و هرجا از او نیرو و قوّت میگرفتند و آشکارا و بیپروا ایمانشان را ظاهر کردند و گفتند:
… فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ … ﴿کهف/۱۴﴾
«… گفتند: پروردگار ما، پروردگار آسمانها و زمین است…».
نه بتها و مجسمهها و شکلها و پیکرههایی که از سنگ و چوب ساخته شده است (شایستهی تعظیم و تسلیم شدن نیست). ای قوم ما! به راستی شما در گمراهی آشکاری هستید. ما در مقابل ستم سر فرود نمیآوریم و تسلیم انحراف نمیشویم.
شجاعانه و بیپروا فریادشان را به همه جا و همه کس در بازارها و اجتماعات مردم میگفتند و پیامشان را به همه میرساندند.
برخورد حاکم
با این حال اگر این جوانمردان بخواهند به دعوت خود، که دعوت به حق است، ادامه دهند و بخواهند که عقیدهی مردم را اصلاح نمایند، زمین زیرپای حاکم ستمگر به لرزه خواهد افتاد و تاج و تخت و حکومتش به خطر میافتد. به همین دلیل او عظمت کارشان و خطری را که برای او و قدرتش ایجاد میشد خوب درک کرده بود. این بود که به شدت درمقابل ایشان ایستاد و در سر راهشان کمین کرد. آنها را تهدید کرد که اگر دست از دعوتشان به سوی حق برندارند، زندگی و معاش آنان را به خطر خواهد انداخت.
پس از قومشان (که بر کفر بودند) دوری جستند و در مقابل ستمگران که بر خداوند دروغ میبستند، دست به افشاگری زدند و گفتند:
هَؤُلَاء قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً لَّوْلَا یَأْتُونَ عَلَیْهِم بِسُلْطَانٍ بَیِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ کَذِبًا ﴿کهف/ ۱۵﴾
«(اینان یعنی قوم ما به جز الله معبودهایی را به خدایی گرفتهاند (چه مردمان حقیری! چرا باید بتهای ساخت دست خویش را بپرستند؟ مگرعقل ندارند) ای کاش دلیل روشنی بر (خدایی) آنان ارائه میدادند. (مگر چنین چیزی ممکن است؟ هرگز! آنان چه ستمکارند؟) آخر چه کسی ستمکارتر از فردی است که به خدا دروغ بندد (و یا افترا، انبازهایی به آفریدگار جهان نسبت دهد)».
به سوی غار
از روی ناچاری و برای محافظت از دینشان و از جور ستمهای بیپایان پادشاه، به الهام خداوند پروردگار به غاری در دامنهی کوهی که در نزدیکی شهرشان بود، پناه بردند و سگشان نیز به آنان ملحق شد. به محض این که وارد غار شدند، احساس امنیت و آرامش کردند. آرامش و آسودگی بر آنان چیره گشت و خداوند رحمت خویش را برآنان مستولی ساخت. هرکدام در غار جایی برای خود انتخاب کرده و روی زمین دراز کشید و سگشان نیز بردهانهی غار نشست. به گونهای که همچون نگهبانی امین و وفادار مشغول پاسداری از درون غار بود.
غار و منتشر شدن رحمت
معمولاً درطبیعت غار محل استقرار جانوران وحشی و درنده و استراحتگاه خفاشان است. از درون غار، گازهای بدبو و مسموم کننده به مشام میرسد و جایگاه حشرات موذی میباشد. تاریکی درون غار ترس و وحشت را به دل انسانها میافکند.
با این حال این غار (که ما در این داستان در مورد آن صحبت میکنیم)، دقیقاً برعکس تمام غارهای معمولی است. این غارپر است از رحمت پروردگار غارنشینان (که همان جوان مردان با ایمان هستند)، در آن اصلاً احساس ترس و نگرانی نمیکنند. درون غار به نور خداوندی آن قدر روشن است که گویی زمینی صاف و هموار است و یک چهارم روز گذشته است و (آفتاب کاملا بر آن تابیده است). شاید حشرات موذی در درون غار به دستور پروردگار هر کدام در سوراخها و لانههای خود خزیدهاند و اصلاً هیچ تحرکی ندارند.
آرامش در درون غار
هنگامی که جوان مردان وارد غار شدند، هنگام عصر بود. با نزدیک شدن شب هنگام، یاران غار (اصحاب کهف) پس از خستگی احساس آرامش و راحتی و بعد از ترس و وحشت احساس اطمینان میکردند. از چشمانشان احساس آرامش مشخص بود. بعد از کمی استراحت و ماندن در غار کمکم خواب بر آنها چیره شد و به خوابی عمیق فرو رفتند.
… در روز بعد خورشد طلوع کرد و نور زیبایش همهجا را روشن کرده بود. هر جنبندهای به راه افتاد و به کار خویش مشغول شد، به جز یاران غار که در استراحت و خواب عمیق ماندند. خورشید در حرکت ظاهری خودش از مشرق به مغرب مسیر مشخصی دارد که از آن مسیر منحرف نمیشود و یک ذره در آن تغییر نمیکند.
ولی این امر در مورد یاران غار به امر پروردگار متفاوت بود. صبحگاهان هنگام طلوع خورشید، وقتی که نور آفتاب به دهانهی غار نزدیک میشد، به دستور پروردگار متعال از کنار آن میگذشت و به سوی سمت راست متمایل میگردید و رو به درون غار تابیدن نمیگرفت و هنگام غروب خوشید از سمت شمال نور ملایمی بر آنان در درون غار میتابید، بهگونهای که در آنان مؤثر نبود و آنان را اذیّت نمیکرد که باعث بیداری آنان از خواب گردد.
خوابگاه آنان در درون غار چالهای گودال مانند (و وسیع) بود. (و خودشان در محل وسیع از غار قرار داشتند) و در این چاله آنچنان احساس آرامش میکردند همچون کودکی در آغوش مهربان مادرش. این متمایل شدن نور خورشید نشانهای برقدرت خداوند متعال بود. انسان با ایمان همیشه در پناه خداوند است. نه میترسد و نه اندوهگین میشود. هیچگاه دلهره و اضطراب به خود راه نمیدهد و (در مقابل سختیها و مشکلات) تسلیم نمیشود.
اما انسان بیایمان و کافر همیشه در خطر است و هر لحظه احساس ناامنی میکند و چون او راه راست و هدایت را گم کرده و از راه باطل پیروی میکند، این از نشانههای (قدرت) خداست. خدا هر که را راهنمایی کند، راهیاب (واقعی) اوست و هر که را گمراه کند، هرگز سرپرست و راهنمایی برای او نخواهی یافت.
و روزها پشتسرهم میآمدند و ماهها و سالها تکرار میگشتند و آنان همچنان در خواب عمیق به سر میبردند. چشمانشان باز و حدقههایشان گشوده بود. نگاههایشان به یک سو اندوخته شده بود. گویی تیری است که به سوی هدف نشانهگیری شده است. اجسامشان ثابت و هیچگونه تحرکی نداشت. چنان مینمود که بیدارند، در حالی که خوابیده بودند. موی بدن و ریش و ناخنهایشان بلند شد و رنگ صورتهایشان تغییر کرد و نسبت به بعضی چیزهای دیگر زردتر مینمود، حال سگشان نیز چنین بود.
اگر کسی آنان را در این حال و وضع میدید، بلافاصه از دیدن این صحنه دلش پر از ترس و وحشت میشد و حتی لحظهای توان ایستادن و نگریستن به این منظره را نداشت و بیدرنگ پا به فرار میگذاشت. این در حالی بود که چرخش و حرکت آنان به چپ و راست و چرخیدن اجسامشان به اراده و خواست خداوند بود و آنان اصلاً احساسی نداشتند و نقشی را ایفا نمینمودند.
بیداری
این وضع بر اصحاب کهف دهها سال ادامه داشت. در حالی که آنان همچنان در خواب بودند. نسلهایی از زندگان مردند و نسلهای دیگرجایشان را گرفتند. آثار و نشانههای شهر از بین رفت و آثار و نشانههای دیگری به جای آنها ساخته شد. تخت پادشاهان واژگون شد و پادشاهان دیگری به جای آنان نشستند و سرزمین تغییر و تحول زیاد یافت و مثل این که به زمین دیگری تبدیل شده است. خداوند نسیم زندگی را دوباره در آنان دمید و آنان را زنده گردانید. پس از خواب عمیق بیدار شدند یکی چشمانش را میمالید، یکی دیگر خمیازه میکشید و آن یکی احساس سرسنگینی میکرد. در این میان یکی از آنان گفت: به نظر شما، چهقدر خوابیدهایم؟ احساس میکرد که خواب آنها طولانی بوده است. یکی از رفقایش که در کنارش بود، گفت: یک روز است که خوابیدهایم. بلافاصله احساس کرد که زیاد گفته است. گفت: یا قسمتی از روز را خوابیدهایم، اما وقتی که به موی سر و صورت و ناخنهایشان نگریستند، گفتند: پروردگار بهتر از هر کسی میداند که مدّت خواب چهقدر بوده است. به این ترتیب یقین یافتند که این وقایع (دراز شدن موی سر و صورت و ناخنها به این حدّ زیاد) باید خیلی بیشتر از زمانی باشد که آنها فکر میکنند، ولی آیا آنها همچنان در آن مقیاس زمانی دنیای خود بودند؟!
گرسنگی
وقتی که بیدار شدند، اولین احساسی که کردند، گرسنگی بود. ولی از چه راهی و از کجا غذا بیابند؟ آنان وقتی که از شهر خارج شدند، حکومت ستمگر آنها را تعقیب میکرد و در واقع از شرّ حکومت فاسد بود که فرار کردند و مردم آنها کورکورانه در جهل و نادانی بهسر میبردند. بنابراین آنان نمیتوانستند که با این وضعیت مقابله کنند و خود را آشکار سازند.
پس نشستند و به فکر چاره افتادند و شدت گرسنگی به حدی بود که میبایست هر چه سریعتر راه حلی بیابند. سپس از میان خود یکی را انتخاب کردند و سکهای طلا از سکههایی که به همراه داشتند، به او دادند و گفتند «مخفیانه و با احتیاط کامل وارد شهر شو و مواظب باش که کسی تو را نبیند و تو را نشناسند و تا جایی که امکان دارد از مأموران حکومتی و جاسوسن بپرهیز.»
پس برو مقداری غذای (پاکیزه) بخر تا به وسیلهی آن جلوی گرسنگی را بگیریم. هیچگاه هوشیاری خودت را از دست ندهی. چون اگر بفمند و تو را شناسایی کنند، به جا و مکان ما نیز پی میبرند و در نتیجه از نو دچار بلا و فتنه میشویم و آنها ما را دستگیر کرده یا سنگسار و یا زندانی میکنند و یا این که ما را وادار مینمایند که دین و آیین خود را رها سازیم و به آیین آنها درآییم که در هر دو صورت ما هرگز رستگار نخواهیم شد.
با خبر ساختن مردم از احوال خویش
فرستادهی آنها به سوی شهر آمد. قیافه و شکل او چه از نظر لباس و چه از نظر شکل ظاهری به نسبت مردم شهر بسیار متفاوت بود و از طرفی دیگر او وارد شهری شده بود که اصلا آن را ندیده بود و او در آن شهرغریب بود و کسی و جایی را نمیشناخت. همه چیز شهر از خیابانها و کوچهها و معابر گرفته تا مردمان آن و طرز لباس پوشیدنشان و حتی ظاهرشان برای و تازگی داشت.
همه چیز عوض شده بود. گویی از دنیایی دیگر آمده است. در خیابانها راه میرفت و از شدت ترس و وحشت نصیحتها و سفارشات دوستانش را فراموش کرده بود و راه میرفت بدون آنکه بداند به کجا میرود. تا این که یک دفعه به مغازهای رسید که در آنجا مواد خوراکی میفروختند. دست به جیبش برد و سکههای طلا را بیرون آورده و به فروشنده داد قبل از این که سخن بگوید چیز عجیبی رخ داد. فروشنده با دیدن سکههای طلا که همگی متعلق به دوران قدیم بودند، فریاد زد. با شنیدن فریاد فروشنده، مردم دور او جمع شدند و گمان کردند که این مرد با این قیافهی عجیب و غریب بر گنجی دست یافته است. وقتی زبان گشود تا سخن بگوید، از سخنان آنان نیز چیزی نمیفهمید و آنان نیز اصلا از او چیزی نمیفهمیدند. این بود که تجب مردم و او از همدیگر بیشتر شد و مردم بیشتر در مورد او کنجکاو شدند. یکدفعه (چاره را در این دید) که پا به فرار بگذارد. از میان جمعیت راهی برای خود باز کرد و به سوی دوستانش در غار فرار کرد و مردم نیز دواندوان او را تعقیب میکردند. جمعیت پیوسته بیشتر و بیشتر میشد. خبر همه جا پیچید، مردم شهر از بزرگ و کوچک، زن و مرد، پیر و جوان همه به سوی غار رفتند، وقتی خبربه حاکم رسید، دستور داد همراه سپاهی آنجا را محاصره کنند.
به راستی وعدهی خداوند حق است
مردم پیوسته دستهدسته به در غار میآمدند و به محض آمدن آنها، همگی دچار ترس و وحشت میگشتند. پس از این که همگی در ورودی غار جمع شدند در مورد ورود به غار دچار اختلاف شدند. در این فاصله یاران غارهمگی به رحمت خداوند پیوستند و جان به جان آفرین تسلیم نمودند. هم مردم و هم نسلهای آینده متوجه یک حقیقت تاریخی گشتند و آن فرار عدهای از جوانان مؤمن اهل شهر در روز و پناهبردنشان به غار از ترس حاکمان کفر و ظلم و ستم آنان بود. این واقعه باعث شد که کسانی که در آن روز در دهانهی غار حضور یافتند، ایمانشان به قدرت و عظمت خداوند بیشتر گردد و به راستی خداوند هر آنچه را که در قبرها مدفون گشتهاند، زنده خواهد گردانید و وعدهی او وعدهای حق و راست است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برچسبها:

روزی شاگردی از راهب پیر هندو خواست که درسی به یاد ماندنی به وی دهد.
راهب از شاگردش خواست یک مشت نمک را داخل یک لیوان آب بریزد و آن را بنوشد. شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را بخورد.
استادپرسید : “مزه اش چطور بود؟ “
شاگرد جواب داد: “بد جوری شور و تنده، اصلا نمیشه خوردش”
پیر هندو از شاگردش خواست یک مشت نمک بردارد و او را همراهی کند.
رفتند تا رسیدند کنار دریاچه. استاد از او خواست نمکها را داخل دریاچه بریزد، بعد یک لیوان آب از دریاچه برداشت و به شاگرد داد. و از او خواست تا آن را بنوشد. شاگرد به راحتی تمام آب داخل لیوان را سر کشید.
استاد این بارهم از او مزه آب داخل لیوان را پرسید. شاگرد پاسخ داد : ” کاملاً معمولی بود . “
پیرهندو گفت:
رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشود، همچون یک مشت نمک است و این روح و قدرت پذیرش انسان است که هر چه بزرگتر و وسیعتر شود، میتواند بار آن همه رنج و اندوه را بهراحتی تحمل کند.
بنابراین: سعی کن که در زندگی یک دریا باشی نه یک لیوان آب.
برچسبها:

چند قورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان دو تا از قورباغهها به داخل چاهی عمیق افتادند. بقیه قورباغهها در کنار گودال جمع شدند. وقتی عمق زیاد گودال را با چشم خود دیدند، به آن دو گفتند: چارهای نیست شما به زودی خواهید مرد. دو قورباغه، این حرفها را نشنیده گرفتند و باتمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون آیند… اما قورباغههای دیگر دائماً به آنها میگفتند: دست از تلاش بردارید… نمیتوانید خارج شوید… مرگ شما قطعی است.
بعد از مدتی یکی از قورباغهها تسلیم شد و به قعر گودال افتاد و مُرد. اما قورباغهی دیگر حداکثر توانش را برای بیرون آمدن به کار گرفت. قورباغهها فریاد میزدند که: دست از تلاش بردار، بی فایده است، نتیجهای نخواهی گرفت. اما او توانش را بیشتر و بیشتر میکرد و بالاخره خارج شد. وقتی بیرون آمد بقیه از او پرسیدند: چه دلیل داشت که به حرفهای ما توجه نمیکردی؟ معلوم شد که قورباغه ناشنواست… او در تمام مدت فکر میکرده که دوستانش وی را تشویق میکنند.
.
برچسبها:

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده، به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش سادهاى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو:
ابتدا در فاصله ۴ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خودِ او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: خانم شام چى داریم؟ جوابى نشنید.
بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: خانم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد.
باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: خانم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید.
باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سؤالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد.
این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت:
خانم شام چى داریم؟
زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم: خوراک مرغ!
نتیجه اخلاقی:
مشکل ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد و شاید در خود ما باشد.
برچسبها: