
فرصت ها را از دست ندهیم
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز به وی گفت: برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو را آزاد میکنم اگر توانستی دم یکی از این گاوها را بگیری، دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد.
در طویله اولی که بزرگترین بود، باز شد. باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگینترین گاوی بود که در تمام عمرش دید بود. گاو با سم به زمین میکوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.
دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد. جوان پیش خودش گفت: منطق میگوید این را رها کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاو بود… پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد. اماگاو دم نداشت!!!!
.
نتیجه:
زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم، ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کنیم که همیشه اولین فرصت و موقعیت را دریابیم.
برچسبها:

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز، اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. برای این که حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
مردم در فاصلهای دور ایستادند و با سطل روی سر الاغ خاک میریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش را میتکاند و زیر پایش م ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا میآمد، سعی میکرد روی خاکها بایستد.
روستاییها همین طور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همین طور به بالا آمدن ادامه داد تا این که به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد.
.
نتیجه اخلاقی :
مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما همواره دو انتخاب داریم:
اول: این که اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند.
دوم: این که از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.
برچسبها:
کدام مستحقتریم؟
شب سردی بود … پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن … شاگرد میوه فروش تند تند پاکتهای میوه رو توی ماشین مشتریها میذاشت و انعام میگرفت …
پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیکتر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوههای خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالمترهاشو ببره خونه … میتونست قسمتهای خراب میوهها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچههاش …
هم اسراف نمیشد هم …
هم بچههاش شاد میشدن …
برق خوشحالی توی چشماش دوید … دیگه سردش نبود! پیرزن رفت جلو، نشست پای جعبه میوه … تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت: دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت! پیرزن زود بلند شد … خجالت کشید! چند تا از مشتریها نگاهش کردند! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد! راهش رو کشید رفت …
چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد: مادر جان … مادر جان! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد! زن لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه …
پیرزن گفت: دستِت دَرد نِکُنه نِنه … مُو مُستَحق نیستُم!
زن گفت: اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن … اگه اینارو نگیری دلمو شکستی! جون بچههات بگیر!
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوههارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …
پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت: پیر شی ننه …. پیر شی! الهی خیر بیبینی مادر!
برچسبها:
جوانی دیندار و پاکدامن
ابن جوزی در کتاب (المواعظ) میگوید:
جوان فقیر دورهگردی که در در کوچهها میگشت و دستفروشی میکرد… روزی از کنار خانهایی میگذشت که زنی از خانه بیرون آمد و از او چند چیزی خواست و از او خواست که داخل منزل وی شود تا اجناس وی را برای خرید ببیند، وقتی جوان داخل شد، زن در را پشت سرش بست، و از خواست که با وی مرتکب زنا شود، او هم با صدای بلند فریاد زد و اعلام نارضایتی کرد.
زن به او گفت: به خدا قسم اگر همین الان خواستهام را قبول نکنی، فریاد میزنم تا مردم جـمع شوند و به آنها میگوییم: که این جوان به زور وارد خانه من شده … دیگر خودت خوب میدانی; یا زندانی میشوی یا مرگ در انتظارت است…
جوان از زن خواست که خدا را به یاد آورد و از او بترسد، اما پند و نصیحت هیچ فایدهایی نداشت … وقتی جوان متوجه شد که زن منصرف نمیشود، به او گفت: من پیشنهاد تو را قبول میکنم اما اول باید بروم دست به آب…
وقتی که جوان وارد توالت شد، همه لباسهای خود را به کثافت آغشته کرد… از آنجا که بیرون آمد، آن هم با آن وضعیت، زن تمام اسباب و اثاث او را بیرون انداخت و خودش را هم از خانه بیرون کرد، او هم راهی خانه خودش شد، بچههایی که در کوچه او را دیدند به دنبال او به راه افتادند و فریادزنان به او میگفتند: دیوانه… دیوانه…
تا اینکه به خانه رسید، لباسهایش را عوض کرد، و خود را تمیز کرد… بعد از آن، آن جوان تا وقت مرگ بوی مسک میداد….
برچسبها:
زیباترین داستان محبت در تاریخ
امروزه هر نویسنده و یا خواننده ای تلاش می کند داستانی را بعنوان شگفت انگیزترین و زیباترین داستان محبت در تاریخ ذکر کند و اشخاص داستان را نمادی از محبت و سمبلی از عشق راستین بداند.
عده ای می گویند بهترین داستان ، داستان لیلی و مجنون می باشد زیرا که شهره آفاق گشته و ضرب المثلی برای عشق ومحبت شده اند؛
مگر نشنیده اید که می گویند:
همیشه تا عشق و حسن باشد
مثلها شاهد از لیلی و مجنون
و نیز:
چو مجنون در بیابان غمم دور از رخ لیلی که درد خویشتن بر پشته های خار می گویمگروهی دیگر گویند شیرین وفرهاد را حظی اوفر از عشق ومحبت بوده است مگر نشنیده اید که گویند:
زبانم تیشه فرهاد شد بهر دل سنگین زبس کافسانه شیرین خود بسیار می گویمو نیز:
حدیث غصه فرهاد و قصه شیرین بخون لعل بباید نوشت بر کهسارعده ای دیگر گویند متأمل در داستان وامق و عذرا امواجی از محبت می یابد که در داستانهای دیگر کمتر یافت می شود و آنها نماد راستین عشق ومحبت می باشند؛ مگر نشنیده اید که گویند:
بسان دیده ی وامق بگرید ابر بر گلها بشکل عارض عذرا بخندد می بساغرهاو نیز :
وامق چو کارش از غم عذرا به جان رسید کارش مدام با غم و آه سحر فتادبرخی نیز ویس و رامین را نماد حقیقی محبت دانند و گویند مگر نشنیده اید که شعرا گفته اند:
مزن دم از نسرین که در خلوتگه رامین چو ویس دلستان باشد نشاید نام گل بردنو نیز:
شمع از جانبازی پروانه آمد سرفراز ویس از دل بردن رامین مثل شد در جهاندر این میان کسانی نیز هستند که عشق لیلی و مجنون و دیگران را تحقیر نموده و خود را نماد واقعی وراستین عشق می دانند و چنین می گویند:
قصه ما با تو از لیلی ومجنون در گذشت خسرو و شیرین چه باشد وامق و عذرا چه بودو برخی نیز با خواندن کتابهای داستان و رمانهای عاشقانه سعی می کنند داستان مزبور را بهترین داستان محبت در تاریخ ذکر نموده و شخصیات موجود در آنرا سمبلی از عشق راستین بدانند .
حال اگر در این داستانها تأمل نمائیم به مسائل مهمی دست می یابیم:۱ـ اکثر این داستانها زائده تخیلات نویسندگانشان می باشد و بویی از صحت ندارند.
۲ـ بر فرض صحت فرجام این عشقها دو چیز است – وصال یا فراق – در حالیکه محبت راستین فراتر از آن است.
۳ـ اگر اندکی به این داستانها بیندیشیم در می یابیم اسبابی که برای این محبت ها ذکر می شود بیشتر جنبه هوا و هوس دارند و همواره سخن از قد و قامت رعنای معشوق است در حالیکه محبت واقعی چیزی فراتر از ظاهر است.
۴ـ گاهی اوقات نویسندگان در نوشته هایشان در وصف معشوق چنان اغراق می نمایند که او را شایسته عبادت می دانند و گویا عاشق در کمال ذلت کمر به پرستش معشوق بسته است.
و چه خوش سروده است پیر رومی آنگاه که فرمود:
ویس و رامین ، خسرو و شیرین بخوان که چه کردند از حسد آن ابلهان که فنا شد عاشق و معشوق نیز هم نه چیزند و هواشان هم نه چیز اما زیباترین داستان محبت در تاریخ…اگر انسان برگهای تاریخ را ورق بزند با داستانی شگفت انگیز از محبت مواجه می شود ، داستانی که نه زائده خیال نویسندگان است و نه با وصال وفراق پایان می یابد و نه از روی هوا و هوس است ؛ بلکه اسبابی رفیع در ورای این محبت یافت می شود و آنهم محبت رسول الله صلی الله علیه وسلم و أم المؤمنین خدیجه رضی الله عنها می باشد.
آنگاه که خدیجه بانوی ثروتمند و سرشناس مکه تصمیم می گیرد با یتیم زاده قرشی ازدواج نماید او را به صداقت ، امانتداری و حسن اخلاقش می پسندد و با وی وصلت می کند . دیری نمی گذرد که گذر زمان خبر از حوادثی غیر منتظره می دهد. ؛ محمد سراسیمه از غار حرا باز گشته است و آشتفته و پریشان می گوید : زملونی زملونی – دثرونی دثرونی ؛ مرا بپوشانید مرا بپوشانید. آنگاه که خدیجه علت را می جوید ، محمد خبر از نزول فرشته وحی می دهد در آنهنگام خدیجه با یقینی راسخ می فرماید: ( خوشخبر باش . بخدا سوگند که پرودگار تو را خوار نمی کند زیرا که تو پیوند خویشتوندی را بجای می آوری و راستگو و صداقت پیشه هستی و به درماندگان یاری می رسانی و به فقرا انفاق می کنی و در رفع حاجت نیازمندان به آنها کمک می کنی)
در آن لحظه دشوار که محبت سخن از ملاقات فرشته وحی می زند ؛ چیزی که در میان اعراب مکه بی سابقه بود می بینیم که این شیرزن چگونه و با چه یقینی سخن می گوید سخنانی که بایستی در طول تاریخ با آب طلا بر صحنه روزگار حک شوند و براستی موقف خدیجه رضی الله عنها در این لحظه زیباترین موقفی است که یک زن در تاریخ بشریت گرفته است . خدیجه این سخنان را بر زبان جاری می سازد زیرا محمد را می شناسد و صفات او را بخوبی می داند لهذا مطمئن است که خداوند چنین انسانی را خوار نمی کند. و درهمان لحظه به رسول خدا صلی الله علیه و سلم ایمان می آورد و بقول ابن عبدالبر اندلسی رحمه الله: اولین مخلوقی بود که به رسول الله صلی الله علیه وسلم ایمان آورد.
خدیجه رسول خدا را به نزد پسر عمویش ورقة بن نوفل می برد . محمد داستان نزول وحی را برای ورقة بازگو می کند اما ورقة که کتابهای پیامبران پیشین را خوانده بود و از برخورد اقوام پیامبران گذشته با آنها خبر داشت خبر از آینده ای ناگوار برای محمد می دهد: تو را از مکه بیرون خواهند کرد و با تو به دشمنی خواهند پرداخت. اما خدیجه را باکی نیست زیرا او حاضر است همراه با همسرش هر مصیبتی را تحمل نماید.
دعوت اسلامی شروع می شود و خدیجه در راستای پیشرفت دعوت اموال و دارایی خویش را در راه خدا انفاق می نماید.دیری نمی گذرد که محاصره اقتصادی شروع می شود و بنی هاشم و بنی مطلب بایستی سالها را با تحمل کردن سخت ترین شرایط در شعب ابیطالب بگذرانند ، سالهایی که آکنده از خاطرات تلخ وناگوار برای رسول خدا صلی الله علیه وسلم ویارانش بود، در این میان خدیجه رضی الله عنها تمام مشقات و سختی ها را بجان می خرد و گام به گام در کنار همسرش در شعب ابیطالب سختی ها را تحمل می کند تا اینکه پیک اجل بسراغش می آید ، انا لله و انا الیه راجعون.
پیامبر صلی الله علیه وسلم از درگذشت خدیجه چنان متأثر شده بود که آن سال را سال اندوه نامید . وچرا سال اندوه نباشد ؛ ربع قرن پیامبر صلی الله علیه وسلم با وی زندگی کرد و هیچ زنی را در محبت با وی شریک نکرد. و اگر دستور پروردگار به ازدواجهای وی نبود چه بسا دیگر ازدواج نمی نمود.
محبت رسول الله صلی الله علیه وسلم نسبت به خدیجه منحصر به زندگانی وی نبود بلکه حتی پس از وفات خدیجه همواره ایشان را یاد می کرد.روز فتح مکه مردم همه گرداگرد رسول خدا صلی الله علیه وسلم جمع شده بودن و بزرگان قریش نیز که مورد عفو رسول خدا قرار گرفته بودند نیز به خدمت ایشان آمده بودند ؛ ناگهان رسول الله صلی الله علیه وسلم از دور پیرزنی را مشاهده نمود و بلافاصله جمع را رها کرد و بسوی وی شتافت ، وقتی با او رسید عبای خود را بر زمین پهن نمود و در کنار او بر زمین نشست و مدتی طولانی با هم سخن گفتند ، ام الؤمنین عائشه رضی الله عنها می گوید در مورد پیرزنی که رسول الله صلی الله علیه وسلم تا این اندازه به او اهمیت داده بود از ایشان پرسیدم ؛ در جواب فرمودند: این پیرزن از دوستان خدیجه می باشد.
گفتم: درباره چه چیزی سخن می گفتید؟ پیامبر فرمود: درباره روزگاران خدیجه. غیرت و رشک وجود ام المؤمنین عائشه را فرا گرفت و فرمود: آیا همچنان پیرزنی را یاد می کنی که وجودش را خاک فرا گرفته و خداوند بهتر از او را به تو عطاء نموده است؟!! رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: بخدا سوگند که پروردگار بهتر از خدیجه را به من نبخشیده است زیرا زمانی خدیجه به من ایمان آورد که مردم به من کفر ورزیدند و زمانی مرا تصدیق نمود که مردم مرا تکذیب کردند و هنگامی با مال خویش مرا در راستای دعوت یاری رساند که مردم اموال خویش را از من دریغ داشتند و خداوند از وی فرزندانی به من بخشید درحالیکه که از دیگر زنانم مرا از فرزند محروم کرد.
ام المؤمنین عائشه دریافت که رسول خدا صلی الله علیه وسلم را خشمگین نموده است لهذا فرمود: ای رسول خدا برای من از خداوند طلب آمرزش کن ، پیامبر فرمود: برای خدیجه از خداوند طلب آمرزش کن تا خداوند تو را ببخشاید. وهرگاه رسول خدا صلی الله علیه وسلم گوسفندی را در خانه قربانی می نمود قسمتی از گوشت آنرا به خانه دوستان خدیجه می فرستاد روزی ام المؤمنین عائشه که از این امر ناراحت شده بود فرمود: خدیجه؟!! رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: خداوند محبت خدیجه را روزی من گردانده است.
ام المؤمنین عائشه می گوید: پیامبر چنان وصف خدیجه را می کرد که گویا در زندگی اش زنی جز خدیجه وجود نداشته است و همواره می فرمود: خدیجه چنین بود و خدیجه چنان بود و خدیجه مادر فرزندانم بود ، هیچگاه از خانه خارج نمی شد مگر اینکه یادی از خدیجه می کرد و او را به زیبایی می ستود.
در جایی دیگر ام المؤمنین عائشه می فرماید: نسبت به هیچکدام از همسران رسول خدا صلی الله علیه وسلم چون خدیجه رشک نبردم درحالیکه او را ندیده بودم زیرا همواره می شنیدم که رسول الله از ایشان یاد می کرد وخداوند به رسولش دستور داد تا وی را به قصری از مروارید در بهشت مژده دهد و هرگاه گوسفندی را قربانی می نمود قسمتی از آنرا به دوستان خدیجه می فرستاد.
ونیز ام المؤمنین عائشه می فرماید: هرگاه هالة بنت خویلد خواهر خدیجه به خانه پیامبر می آمد و در می زد رسول خدا از درزدن او که مانند در زدن خدیجه بود او را می شناخت و با خوشحالی می فرمود: خدای من!! هالة بنت خویلد به نزد ما آمده است.
( البته باید توجه نمود که اکثر روایتهایی که در مورد فضائل ام المؤمنین خدیجه روایت شده راوی آنها خود ام المؤمنین عائشه می باشد که بیانگر خرد واسع و کمال انصاف ایشان بوده و رشک میان همسران امری طبیعی و عادی است که گریزی از آن نیست.)
داستان گردنبند خدیجه رضی الله عنهادر جنگ بدر ابوالعاص بن ربیع داماد رسول خدا صلی الله علیه وسلم و همسر دخترش زینب که تا آن روز مشرک بود و در سپاه مشرکین قرار داشت توسط مسلمانان اسیر شد، زینب برای آزادی همسرش مقداری مال و نیز گردنبندی را که یادگار مادرش خدیجه بود و بهنگام عروسی به وی هدیه داده بود را بعنوان فدیه شوهرش بسوی رسول خدا فرستاد، هنگامی که رسول الله صلی الله علیه وسلم گردنبند ام المؤمنین خدیجه را دید یاد وخاطره ام المؤمنین خدیجه در ذهنش زنده شد و دلش بحال دخترش سوخت و دستور داد ابوالعاص بن ربیع را آزاد نموده و گردنبند را نیز به زینب بازگردانند.
اسباب محبت رسول الله صلی الله علیه وسلم نسبت به خدیجه رضی الله عنهااگر به آنچه گذشت دقت کرده باشید می توانید اسباب محبت رسول الله صلی الله علیه وسلم نسبت به خدیجه را در این گفته ایشان بیابید: (زمانی خدیجه به من ایمان آورد که مردم به من کفر ورزیدند و زمانی مرا تصدیق نمود که مردم مرا تکذیب کردند و هنگامی با مال خویش مرا در راستای دعوت یاری رساند که مردم اموال خویش را از من دریغ داشتند و خداوند از وی فرزندانی به من بخشید دالیکه که از دیگر زنانم مرا از فرزند محروم کرد.)
اسباب محبت أم المؤمنین خدیجه رضی الله عنها نسبت به رسول الله صلی الله علیه وسلمو نیز اگر نیک به سیرت رسول الله صلی الله علیه وسلم و مادرمان خدیجه بنگریم اسباب محبت خدیجه نسبت به رسول الله صلی الله علیه وسلم را در این گفته ایشان می توان یافت: (خوشخبر باش . بخدا سوگند که پرودگار تو را خوار نمی کند زیرا که تو پیوند خویشاوندی را بجای می آوری و راستگو و صداقت پیشه هستی و به درماندگان یاری می رسانی و به فقرا انفاق می کنی و در رفع حاجت نیازمندان به آنها کمک می کنی )
خاتمه:برادر وخواهر عزیزم…
اگر در زندگی زناشویی جویای الگویی در راستای محبت هستید آنرا در افسانه هایی چون لیلی و مجنون و یا شیرین وفرهاد مجوئید بلکه آنرا در خانه ای بجوئید که بر اساس تقوا بنا شده بود؛ آری خانه رسول الله و خدیجه .و اگر می خواهید خانواده ای سرشار از صفا و صمیمیت و آکنده از محبت داشته باشد در زندگی به رسول خدا صلی الله علیه وسلم ومادرتان خدیجه اقتدا کنید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمنبع: بیداری اسلامی
برچسبها:
سه “الف” اساسی: اطمینان، ایمان، امید
اطمینان:
روزی اهل روستا تصمیم گرفتند برای بارش باران دعا کنند. در روز مقرر همه گرد هم آمدند ولی فقط یک پسربچه همراه خود چتر آورده بود. به این میگویند اطمینان!
ایمان:
ایمان همچون کودکی یک ساله است، که وقتی شما او را به هوا میاندازید، میخندد، چون یقین دارد شما او را خواهید گرفت.
امید:
هر شب به رختخواب میرویم، بدون هیچ تضمینی برای اینکه
فردا صبح از خواب بیدار شویم. با این وجود کلی برنامهریزی برای روز آینده
داریم.
دوست دارید دریافتکننده باشید یا اهداکننده؟!
پل به عنوان عیدی، یک اتومبیل از برادرش دریافت کرده بود.
شب، هنگامی که از محل کارش بیرون آمد با پسربچهای برخورد کرد که دور و بر
ماشین نو و براقش قدم میزد و آن را تحسین میکرد.
وقتی پل نزدیک اتومبیل رسید پسر از او پرسید: “این ماشین مال شماست، آقا؟”
پل سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت: “برادرم آن را به من عیدی داده است.”
پسر با تعجب پرسید: “منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که پولی بگیرد، به شما داده است؟ ای کاش…”
پل کاملا میدانست که پسر چه آرزویی میخواهد بکند. او میخواست آرزو کند ای کاش او هم چنین برادری داشت.
اما آن چه که پسر گفت تمام وجود پل را لرزاند: “ای کاش من هم چنین برادری بشوم.”
پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و بیمقدمه گفت: “دوست داری با آن دور بزنیم؟”
- بله، دوست دارم.
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل برگشت و با چشمانی که از خوشحالی
میدرخشید گفت: “آقا، امکان دارد که به طرف خانه ما برانید؟”
پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه میخواهد. او میخواست به همسایههایش
نشان بدهد که با چه اتومبیل بزرگ و شیکی به خانه آمده است.
اما این بار هم اشتباه کرده بود.
پسر گفت:”لطفا جلوی آن خانه که دو پله دارد نگه دارید.”
پسر از پلهها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما
این بار نمیدوید. او برادر کوچک فلج و زمینگیر خود را بر کولش گرفته بود.
سپس او را روی پله پایینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد و گفت: “این را
میگفتم جیمی، میبینی؟ درست همان طوری است که برایت تعریف کرده بودم. از
برادرش آن را عیدی گرفته. یک روز من هم چنین ماشینی به تو هدیه خواهم داد.
آن وقت میتوانی برای خودت گشت بزنی و شبهای عید چیزهای قشنگ داخل ویترین
مغازهها را، همانطوری که همیشه برایت تعریف میکنم ببینی.
پل در حالی که اشکهایش را از گوشه چشمانش پاک میکرد از ماشین پیاده شد و
برادر کوچک را در صندلی جلوی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و
درخشان، کنار او نشست و آن شب، هر سه گردشی به یاد ماندنی را تجربه کردند.
شما چطور؟ دوست دارید دریافتکننده باشید یا اهداکننده؟! کدام یک برایتان
مهمتر است؟ آیا تا به حال اینجوری به قضیه نگاه کرده بودید؟
برای گفتن نارضایتیهایتان منتظر فرصت ننشینید!
معمولا وقتی افراد تحملشان تمام میشود و دیگر قادر به
ادامه دادن نیستد مشاجره شروع میشود. یعنی آنقدر صبر میکنند تا به مرحله
انفجار برسند و یکباره تمام ناراحتیهایی را که در این مدت روی هم جمع
شده و تحمل کردهاند با خشم و فریاد بیرون میریزند.
آیا تا به حال سعی کردهاید همان موقع که نارضایتی پیش میآید آن را مطرح
کنید؟ بدون شک اگر هر مورد نارضایتی و گلهمندی به مرور زمان نخورد و به
اصطلاح برای مدت طولانی روی دل افراد نماند بزرگ و حاد نمیشود.
• نگذارید شرایط مسموم بشود. گلهها و نارضایتیهای خود را به وضوح و شفاف، و نیز با حفظ آرامش مطرح سازید.
• با کمک هم راهحل پیدا کنید. وقتی یک مشاجره نتیجه مثبت و سودمندی دارد
که دو طرف زمانی را اختصاص بدهند تا راهحلهای مشکلات کوچک و یا
اختلافهای جدیتر و عمیقتر را با هم بررسی کنند. در این مجال هر یک باید
بتواند حرفش را بدون اینکه مورد تمسخر و یا پیشداوری واقع شود بزند ضمن
اینکه کلام او نیز نباید قطع بشود. هر راهحل و پیشنهادی باید به دقت
شنیده شود، حتی اگر خود شخص از حرفش خندهاش بگیرد.
• خلاق باشید. ایدههایی را که برای حل مشکل به نظرتان میرسد یکییکی
بیان کنید. در ضمن از اینکه گاهی بحث کمی منحرف شده و خندهدار بشود
نهراسید. این جریان به شما امکان میدهد تا با هم به مشکلاتتان که غیرقابل
اجتناب هستند بخندید!
• از نگرانیهای روزمره گذر کنید. رمز و رازهای زوجهای خوشبخت را کشف کنید و آنقدر حول محور نگرانیهای بیاساس نچرخید.
منىع: مجله موفقیت
برچسبها:
شیطان نفر چهارم ما بود…
عبدالله میگوید : نمیدانم چگونه این قصه را برایت بگویم. داستانی که قسمتی از زندگیام بود و مسیر زندگیام را به کلی دگرگون ساخت. در حقیقت دلم نمیخواست پرده از آن بردارم… ولی به خاطر احساس مسؤلیت در برابر خداوند عزوجل… و ترساندن جوانانی که از فرمان او سرپیچی میکنند… وآن دسته از دخترانی که به دنبال وهمی دروغین که نام آن را عشق گذاشتهاند، هستند… تصمیم به گفتن آن گرفتم.
سه دوست بودیم که بیفکری و غرور ما را دور هم جمع کرده بود. نه، هرگز. بلکه چهار نفر بودیم … شیطان چهارمین نفرمان بود…
کار ما به تور انداختن دختران ساده بوسیله
سخنان شیرین و بردن آنها به مزارع دور دست بود… و در آنجا تازه میفهمیدند
که ما به گرگهایی مبدل شدهایم که به التماسهایشان توجهی نمیکنیم بعد از
اینکه احساس در قلبهایمان مرده بود.
اینچنین، روزها و شبهایمان در مزارع، چادرها، ماشینها و در کنار ساحل
میگذشت؛ تا اینکه آنروزی را که هرگز فراموش نمیکنم از راه رسید:
مثل همیشه به مزرعه رفتهبودیم… همه چیز آماده بود… طعمهای برای هر کداممان، شراب ملعون… تنها چیزی که فراموش کرده بودیم غذا بود…
و بعد از مدتی یکی از ما برای خرید شام با ماشینش حرکت کرد. ساعت تقریبا ۶ بود… ساعتها سپری شد ولی از او خبری نشد…
ساعت ۱۰ شد. نگران شدم، سوار ماشین شدم تا به دنبالش بگردم… و در راه…
هنگامی که رسیدم… بهت زده شدم ماشین دوستم بود که در شعلههای آتش میسوخت و واژگون شده بود… بسرعت مانند دیوانهها به طرفش دویدم و به زحمت او را از درون شعلههای آتش بیرون کشیدم… برق از سرم پرید وقتی دیدم نصف بدنش به کلی سوخته، ولی او هنوز زنده بود. او را به روی زمین گذاشتم… بعد از مدتی چشمهایش را باز کرد و فریاد می کشید آتش…آتش.
خواستم که او را در ماشین بگذارم و به سرعت به بیمارستان برسانم ولی او با صدایی نحیف گفت: فایده ای ندارد.. نمیرسم…
بغض گلویم را فشرد در حالی که میدیدم دوستم در کنارم جان میدهد… ناگهان
فریاد زد: جواب او را چه بدهم… جواب او را چه بدهم؟ با تعجب به او نگریستم و
پرسیدم: چه کسی؟
با صدایی که انگار از ته چاه در می آمد گفت: الله…
احساس ترس کردم، مو بر بدنم راست شد . ناگهان دوستم فریاد بلندی کشید و جان داد…
روزها گذشتند ولی چهره دوستم همچنان جلوی چشمانم است. در حالی که فریاد میکشد و در آتش میسوزد. جواب او را چه بدهم… جواب او را چه بدهم؟
و درون خویش را یافتم که سؤال میکرد: پس من نیز جواب او را چه بدهم؟
چشمانم پر از اشک شد و بدنم به صورت عجیبی شروع به لرزیدن نمود… در همین حال صدای مؤذن را شنیدم که برای نماز صبح ندا میداد: الله اکبر الله اکبر… حی علی الصلاه… احساس نمودم که این ندا مخصوص من است و مرا به راه نور و هدایت فرا میخواند…
غسل کردم، وضو گرفتم و بدنم را از کثافتی که سالها در آن غرق بودم پاک نمودم… و نماز خواندم… و از آن روز یک فرض هم از من فوت نشده است؛
سپاس میگویم خدای را … من انسان دیگری
شدم و سپاس بر آن که تغییر دهنده احوال است… و با اذن خدا برای ادای عمره
آماده میشوم و ان شاء الله حج، کسی چه می داند؟… زندگی در دست اوست…
این بود حکایت ابیعبدالله و به جوانان چیزی به جز هشدار نمیگوییم ، هشدار
از دوستانی که تو را در نافرمانی از اوامر پروردگار یاری میکنند.
برچسبها:

برچسبها: