شوق گناه
مردی نزد ابراهیم بن ادهم آمد و گفت:
استاد! دلم شوق گناه دارد… از برای خدا مرا نصیحتی کن.
ابراهیم بدو گفت:
اگر دلت خواست گناه کنی، هیچ اشکالی ندارد. بکن! اما به پنچ شرط:..
آن مرد گفت:
چه شرطی!
ابراهیم گفت:
اگر خواستی گناه کنی، در جایی پنهان شو که کسی تو را نبیند!
آن مرد گفت:
پناه بر خدا… چگونه از او پنهان شوم… هیچ چیز بر خدا پنهان نمیماند!ابراهیم فرمودند:
سبحان الله… آیا از خداوند شرم نداری که از او سرپیچی میکنی و او تو را نظاره گر است…
مرد ساکت و مبهوت ماند!
مرد گفت:
بیش بگو!
ابراهیم فرمودند:
اگر خواستی مخالفت اوامر الهی کنی… حداقل روی زمینش اینکار را مکن…
آن مرد گفت:
سبحان الله… پس کجا بروم؟! همه زمین و زمان از اوست!
ابراهیم فرمودند:
آیا از خداوند شرم نداری که روی زمینش فرمانش را بزمین مینهی؟! روی زمین او زندگی میکنی و از دستوراتش سرپیچی؟!
آن مرد گفت:
بیش بگو!ابراهیم گفت:
اگر خواستی فرمان خدا را بزمین زنی… حداقل از روزیش نخور!…آن مرد گفت:
پناه بر خدا… پس چگونه زندگی کنم… همه ی رزق و روزی از اوست!…ابراهیم فرمود:
آیا از خداوند خجالت نمیکشی که دستوراتش را به زمین میزنی و نافرمانیش میکنی.. و او تو را روزی میدهد… نان و آب و زندگیت را مدیون او هستی… درمانده و ضیعف و ناتوانی و روزیت را میدهد!…
آن مرد گفت:
بیش بگو!
ابراهیم فرمودند:
اگر مخالفت دستورات خداوند نمودی… سپس فرشتگان آمدند تا تو را به سوی جهنم ببرند… با آنها مرو!!!
آن مرد گفت:
سبحان الله… و آیا مرا توان مقابله با آنها هست؟!… آنها مرا با زور کشان کشان با خود خواهندبرد!!!
ابراهیم فرمودند:
خوب! پس وقتی کارنامه اعمالت را میخوانند گناهانت را انکار کن… بگو اینها از من نیست!
آن مرد گفت:
سبحان الله… وای بر من… پس کرام کاتبین کجایند؟!… فرشتگانی که مواظب من بودند کجا خواهندبود؟!… جسم و جانم که بر علیه من گواهی خواهد داد کجاست؟!…
سپس آن مرد بشدت شروع به گریستن نمود… و راهش را گرفت و در حالیکه میگفت:
کرام الکاتبین کجایند… فرشتگان خداوند کجا خواهند بود… جسم و جان و گواهان چه خواهند گفت…!!!
از
آنجا دور شد… اگر میخواهید در اجر و پاداش این گفتار نیک شریک ما باشی
این پندهای نیکو را به همه دوستان و عزیزانت برسان شاید کسی پند گیرد و
ثوابی کسب کنی!
چرا که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وسلم) میفرمایند: هر آنکس که به نیکویی
دعوت کند، او را ثوابی است به اندازه آن کسی که از او شنیده و بدان عمل
کرده است.
لطفا یک لحظه!
در همین لحظاتی که شما این نوشتار را میخواندید…
بسیاری از مردم دار فانی را وداع گفتند!!!
و با کمال تأسف بسیاری از آنها بر گناه و معصیت جان دادند… پناه بر خدا!!!
تو چه می دانی!… شاید نام تو ـ خدای ناکرده ـ شمارهی بعدی باشد!..
مواظب باش!
شخصی که یک لحظه پیش جان سپرد!
او نیز مثل تو گمان میکرد… و با خودش میگفت!…
(( هنوز خیلی فرصت دارم))!!!
غافل از اینکه هر گاه اجل فرا رسد یک لحظه هم تأخیر نخواهدکرد.
ولن یؤخر الله نفسا اذا جاء أجلها والله خبیر بما تعملون(( سورة المنافقون آیه ۱۱))
یک لحظه هم مهلت نمیدهد!!!پس توبهات را هرگز به تأخیر مینداز!
بازآی… بازآی… بسوی خدایت بازآی
هر آنچه هستی بازآی…لا إلــه إلا أنت سبحانک إنی کنت من الظالمین!!!
بار الها! عاقبت ما را خیر و نیکو گردان!
پروردگارا! از گناهانمان درگذر و ما را به راه راست هدایت فرما…
الهی ما را ببخشای و در فردوس برین جایده…
واز شرک و بدعت و مکر و نیرنگ و گناه دور گردان…
الهی به ما توفیق ده تا در راه حق ثابت قدم گردیم…
آمین یا رب العالمین.
برچسبها:
مصلحت پادشاه
عَسَى أَن تَکْرَهُواْ شَیْئاً وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَیْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَّکُمْ وَاللّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ. (بقره/ ۲۱۶)
چه بسا چیزی را دوست نمیدارید و آن چیز برای شما نیک باشد، و چه بسا چیزی را دوست داشته باشید و آن چیز برای شما بد باشد، و خدا ( به رموز کارها آشنا است و از جمله مصلحت شما را ) میداند و شما ( از اسرار امور بیخبرید و مصلحت خود را چنان که شاید و باید ) نمیدانید.
روزی پادشاهی برای پوستکندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید، وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست!
پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد…
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد، در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیلهای رسید که مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند، زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!
آنها پادشاه را در برابر تندیس
الهه خود بستند تا وی را بکشند، اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید:
چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی
بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید!!!
به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد.
پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت: اکنون فهمیدم منظور تو از
اینکه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن
انگشتم موجب شد زندگیام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی
این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!!
وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید، اگر من به زندان نمیافتادم
مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی
نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب میکردند، بنابراین
میبینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود!!!
برچسبها:
انعکاس اعمال
زنی پسرش به سفر دوری رفته بود و ماهها بود که از او خبری نداشت. بنابراین زن دعا میکرد که او سالم به خانه بازگردد. این زن هر روز به تعداد اعضاء خانوادهاش نان میپخت و همیشه یک نان اضافه هم میپخت و پشت پنجره میگذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا میگذشت نان را بردارد. هر روز مردی گوژپشت از آنجا میگذشت و نان را بر میداشت و به جای آنکه از او تشکر کند میگفت: «کار پلیدی که بکنید با شما میماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما بازمیگردد. » این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفتههای مرد گوژپشت ناراحت و رنجیده شد. او به خود گفت: او نه تنها تشکر نمیکند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان میآورد. نمیدانم منظورش چیست؟
یک روز که زن از گفتههای مرد گوژپشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابراین نان او را زهرآلود کرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت: این چه کاری است که میکنم؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژپشت پخت. مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت. آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد. وقتی که زن در را باز کرد، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه، تشنه و خسته بود در حالی که به مادرش نگاه میکرد، گفت:
مادر اگر این معجزه نشده بود نمیتوانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش میرفتم. ناگهان رهگذری گوژپشت را دیدم که به سراغم آمد. او لقمهای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت:«این تنها چیزی است که من هر روز میخورم امروز آن را به تو میدهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری » وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهرهاش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهرآلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگر به ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهرآلود را میخورد. به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژپشت را دریافت: هر کار پلیدی که انجام میدهیم با ما میماند و نیکیهایی که انجام میدهیم به ما باز میگردند.
برچسبها:
روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشتههاست و به کارهای آنها نگاه میکند. هنگام ورود، دسته
بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامههایی را که توسط
پیکها از زمین میرسند را باز میکنند و آنها را داخل جعبه میگذارند.
مرد از فرشتهای پرسید: شما چکار میکنید؟ فرشته در حالی که داشت نامهای
را باز میکرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از
خداوند را تحویل میگیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت میگذارند و آن ها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند.
مرد پرسید: شماها چکار میکنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمین میفرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منبع: مگفری
برچسبها:
به روایت افسانهها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.
او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرتطلبی و دیگر شرارتها بود.
ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر میرسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
شخصی از او پرسید: این وسیله چیست؟
شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگی است.
آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟
من این وسیله را در مورد تمامی انسانها به کار بردهام. به همین دلیل این قدر کهنه است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منبع: مگفری
برچسبها:
برچسبها:
یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت و باارزش بود، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید این هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم.
چند روز بعد پدربزرگم ازم پرسید، کتابت رو خوندی؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت. همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت، اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش، به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحههاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحهای حداقل یک مطلب رو بخونم. در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو از دستم بیرون کشید و رفت.
فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه میمونه ازدواج اطمینان برات درست میکنه که این زن یا مرد مال تو هستش، مال خود خودت، اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه میتونم شام دعوتش کنم، اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی این کارو میکنم هرچقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تو نیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکر میکنی که خوب این که تعهدی نداره، میتونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شیء با ارزش ازش استفاده میکنی و همیشه ولع داری که تا جایی که ممکنه ازش لذت ببری، شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه…و این تفاوت عشق است با ازدواج.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منبع: مگ فری
برچسبها:
«داستان دو پسر آدم (قابیل و هابیل) را چنانکه هست، برای یهودیان و دیگر مردم بخوان (تا بدانند عاقبت گناهکاری و سرانجام پرهیزگاری چیست). زمانی که هر کدام عملی برای تقرّب (به خدا) انجام دادند. اما از یکی (که مخلص بود و هابیل نام داشت) پذیرفته شد، ولی از دیگری (که مخلص نبود و قابیل نام داشت) پذیرفته نشد. (قابیل به هابیل) گفت: بیگمان تو را خواهم کُشت. (هابیل بدو) گفت: (من چه گناهی دارم؟) خدا (کار را) تنها از پرهیزگاران میپذیرد.* اگر تو برای کشتن من دست دراز کنی، من به سوی تو دست دراز نمیکنم تا تو را بکشم، آخر من از خدا (یعنی) پروردگار جهانیان میترسم.* من میخواهم (تو) با (کولهبار) گناه من و گناه خود (در روز رستاخیز به سوی پروردگار) برگردی و از دوزخیان باشی و این سزای (عادلانهی خدا برای ستمگران) است.*
پس
نفس سرکش او تدریجاً کشتن برادرش را در نظرش آراست و او را مصمّم به کشتن
کرد و (عاقبت به ندای وجدان گوش فرا نداد و) او را کشت و از زیانکاران شد
(و هم ایمان و هم برادرش را از دست داد).* (بعد از کشتن نمیدانست جسد او
را چه کار کند) پس خداوند زاغی را فرستاد (که زاغ دیگری را کشته بود) تا
زمین را بکاود و بدو نشان دهد چگونه جسد برادرش را دفن کند. (هنگامی که دید
آن زاغ چگونه زاغ مرده را در گودالی که کند، پنهان کرد) گفت: وای بر من!
آیا من نمیتوانم مثل این کلاغ باشم و جسد برادرم را دفن کنم؟ پس (سرانجام
از ترس رسوایی و بر اثر فشار یا عذاب وجدان از رفتار و کردار خود پشیمان شد
و) از زمرهی افراد پشیمان گردید. (مائده/ ۳۱-۲۷)
در حدیثی که هم مسلم و هم بخاری آن را روایت کردهاند، آمده که فرمود: «هر
کسی که به ناحق کشته شود، به نوعی پسر آدم (قابیل) در گناهش شریک است؛ چون
او اولین کسی بود که روش قتل و کشتن انسان را ابداع کرد.»
وسوسهی شیطان
آدم و همسرش حوّا در باغهای پهناور و زیبای بهشت خوش میگذارندند و از
سایهی درختان و میوهها و آبهای روان استفاده میکردند و هیچ ناراحتی و
نگرانی زندگی آرام و بیسر و صدایشان را بر هم نمیزد. پس در میان انبوه
باغهای زیبا پنهان میشدند و خداوند بر آنان ناظر و شاهد بود.
روزی از روزها در حالی که آن دو مشغول گردش بودند، به درختی رسیدند که
شاخهها و میوههایش با درختان دیگر فرقی نداشت. اما (از طرف خداوند) به
آنان فرمان رسید که به این درخت نزدیک نشوند و از میوههای آن نخورند و این
فرمان خداوند برای آزمایش آن دو بود که تا چه اندازه فرمان خدا را اطاعت
میکنند و از منع او خود را باز میدارند.
شیطان آن دو را وسوسه کرد که این درخت، درخت جاودانگی است. اگر شما دو نفر
از آن بخورید، هر دو به ملایکهی جاودان تبدیل خواهید شد که هیچگاه
نخواهید مرد و نابود نمیشوید. آن دو در ابتدا از وسوسهی شیطان اطاعت
نکردند و از او گریختند. اما شیطان دستبردار نبود و دوباره بازگشت و بخشید
و اصرار کرد که از میوهی درخت بخورید؛ چون به نفع شماست. تا اینکه آن دو
(آدم و حوّا) از میوهی درخت خوردند. در این موقع بود که آن دو به صورت
برهنه در مقابل همدیگر ظاهر شدند و چشمشان بر عورتهای همدیگر افتاد و از
شرمندگی با برگ درختان باغ بهشت آنها (عورتها) را میپوشانیدند، تا هر
کدام عیب خود را پنهان نماید و در این هنگام از خواب غفلت بیدار شدند و
متوجه شدند که چه گناه بزرگ و خطای آشکاری مرتکب شدهاند.
«پروردگارشان فریادشان زد: آیا شما را از آن نهی نکردم؟…»
پس آنان (آدم و حوّا) از شرمندگی هر دو سرشان را پایین انداختند و از گناهی که مرتکب شده بودند، از خداوند طلب عفو و بخشش نمودند و توبه کردند.
«سپس آدم از پروردگار خود کلماتی را دریافت داشت و (با گفتن آنها) توبه کرد و خداوند توبهی او را پذیرفت خداوند توبهپذیر و مهربان است».
پس از آن خداوند به آن دو امر کرد که بر
زمین فرود آیند و از بهشت خارج شوند. به طوری که زمین جایگاه ایشان و
فرزندانشان تا روز رستاخیز باشد.
همانطور که خداوند جایگاه ایشان را از دشمنی شیطان آگاه ساخت و به ایشان
فهماند که نبرد و درگیری میان شما و شیطان وجود خواهد داشت، از لحظهای
تسلیم شدن آنان در مقابل وسوسهی شیطان و خوردن میوهی درخت ممنوعه، این
نبرد و درگیری آغاز گردید. اما خداوند آنان و فرزندانشان را لحظهای در
مقابل ابلیس (شیطان) و یاران او رها نساخت و آنان را به وسیلهی نعمت هدایت
و روشن ساختن راه، مورد رحمت خویش قرار داد.
«خدا دستور
داد: هر دو گروه شما با هم از بهشت فرو آیید. برخی دشمن برخی دیگر خواهند
شد و هر گاه رهنمود و هدایت من برای شما آمد، هر که از هدایت و رهنمودم
پیروی کند، گمراه و بدبخت نخواهد شد».
آدم؛ و همسرش حوّا به زمین فرود آمدند و در آنجا زندگی را آغاز کردند و
آدم کلماتی را از پروردگارش دریافت مینمود که آن را توشهی راه خود
میساخت و در مسیر آباد کردن زندگی از آنها بهره میگرفت و همچون چراغی
در تاریکیهای راه از آن استفاده میکرد و به وسیلهی آن سختیها و
ناهمواریهای زندگی را برطرف میکرد.
اولین تولد
حوّا همسر آدم؛ برای اولین بار، باردار گشت و بعد از چند ماه یک دوقلوی پسر
و دختر به دنیا آورد و این تولد پدر و مادرشان را بسیار شادمان و خوشحال
نمود.
نوزاد دختر کمکم کمکش مینمود و رفتهرفته، زیبا و دوستداشتنی میشد.
مادر نیز به دو فرزندش مهر میورزید و از آنان نگهداری و پرستاری میکرد.
پدر هم به نوبهی خود با کار کردن روی زمین و در طبیعت نیازمندیهای
خانوادهی کوچکش را برآورده میساخت و آنان را از هیچگونه حمایتی محروم
نمیساخت.
چیزی نگذشت که «حوّا» برای بار دوم باردار شد و در شکمش آنچه را که خداوند
مقدر و معین نموده بود، جای گرفت. پس از چند ماه وضع حمل نمود و این بار
نیز یک دوقلوی پسر و دختر به دنیا آمدند. کمکم تعداد افراد خانواده زیاد
شد و مسئولیت آدم در تلاش و کوشش برای بهدست آوردن مخارج زندگی و ادارهی
امور فرزندان سنگینتر شد و بر همین منوال کار و مسئولیت حوّا نیز در
نگهداری کودکان و مواظبت نمودن از آنها بیشتر شد.
خانوادهی خوشبخت
آدم؛ پسر اول را قابیل و پسر دوم را هابیل نهاد. با گذشت زمان و آمدن روزها
و شبها پشت سر هم، به تدریج فرزندان بزرگ میشدند. ابتدا چهاردست و پا و
سپس بر روی پاهای خود راه میرفتند. ساق پاها و بازوانشان رشد کرده و قوی
شدند. تا اینکه قابیل و هابیل هر دو توانایی انجام انواع بازیها و
ورزشها را پیدا کردند. کمکم در مقابل سختیها و بیرحمیهای طبیعت
نیرومند شدند و در مقابل حیوانات وحشی و درنده از خود دفاع میکردند و در
این هنگام بود که در تأمین نیازمندیهای خانواده به بهترین صورت به پدرشان
کمک میکردند. بر این خانوادهی کوچک و این اولین اجتماع بشری، فضایی از
مهربانی، دوستی و همکاری حکمفرما بود.
همچنین دختران خردسال نیز به تدریج بزرگ و بزرگتر میشدند. از طرفی
نشانههای ضعف از نظر جسمی (نسبت به پسران) در آنان ظاهر میگشت و از طرف
دیگر زیبا و دلربا میشدند.
در این میان قابیل و هابیل در راضی نگهداشتن آنها و برآورده کردن نیازهای
آن دو با یکدیگر مسابقه میدادند و در حمایت و یاری دادن آنان بیش از پیش
به ایشان کوتاهی نمیورزیدند. قابیل و هابیل به همراه پدر و مادرشان، آدم و
حوّا، کار و تلاش میکردند و اصلاً خسته و ناراحت نمیشدند.
محل کار
به دلیل متنوع بودن نیازهای خانواده در زندگی، کار و تلاش جهت برآورده کردن
این نیازهای مختلف، متنوع و گوناگون میباشد و از آنجایی که خداوند متعال
استعداد و توانایی بسیاری به زمین عطا کرده، با گردش زمین و پیدایش
فصلها، کار روی آن نیز مختلف است. گاهی باید زمین را شخم زد و موقعی دیگر
محصول را برداشت کرد. یک زمانی هم باید زمین را شخم زد و موقعی دیگر محصول
را برداشت کرد. یک زمانی هم باید آن را به حال خود رها ساخت تا استراحت
نموده و مجدداً کسب نیرو و انرژی کند. به همین دلیل قابیل بر روی زمین کار
میکرد و باغبانی و کشاورزی مینمود، کار و تلاش میکرد و سپس از میوههای
آن برداشت مینمود و نیازهای خود و خانوادهاش را از فصلی تا فصل دیگر
برآورده میساخت و این چنین بود که کشت و کار و زراعت را آموخت.
هابیل راه دیگری انتخاب کرد. او دید که شیر و پشم و پوست و گوشت چهارپایان
به خوبی نیازهای ضروری زندگی خانواده را برآورده میسازند. به همین دلیل
مشغول چوپانی و نگهداری از حیوانات شد و در این راه سخت تلاش میکرد.
حیوانات را به چراگاه میبرد و از آنان مواظبت میکرد. حیوانات زاد و ولد
میکردند، تعدادشان زیاد میشد و فربه و چاق میشدند و خانواده از این
نعمتها بهرهمند میشد.
توطئهی شیطان
دختری که همزاد و همراه قابیل بود از دختری که به همراه هابیل متولد شده
بود، زیباتر بود. با زیاد شدن سن و رشد جسمانی (و رسیدن به سن بلوغ)، آن
دختر به هابیل تمایل پیدا کرد و این الهامی بود از طرف خداوند متعال که به
آن دختر شده بود و اتفاقاً قابیل نیز به همشیره و همزاد خود متمایل گشت. در
این میان آن دختر بیش از پیش به هابیل عشق میورزید و پیوند محبت و دوستی
میان آنها محکمتر میشد.
به این ترتیب شیطان بذر کینه و حسد را در دل قابیل افشاند، همچنانکه در
گذشته نیز برای آدم نقشه کشید و باعث اخراج او از بهشت شد و او را در زمین
به زحمت انداخت و موجب نافرمانی او از خداوند گشت، امروز نیز طرح و نقشهای
دیگر دارد؛ چون او راضی نخواهد شد که آدم و فرزندانش در آرامش و رضایت
زندگی کنند.
مگر شیطان دشمنی همیشگی خود را با آدم فراموش میکند؟ روزی خداوند به او
دستور داد که به آدم سجده کند، اما او تکبر کرد و نپذیرفت و هشدار داد که
انتقام خواهد گرفت. پس هر گاه فرصت انتقام یافت، تأخیر نکرد. سپس آدم را
وسوسه کرد و او را در گودال عصیان و نافرمانی انداخت و نتیجهاش دوری از
بهشت بود. امروز نیز از نو آغاز کرده است و نقشهای جدید دارد؛ چون او
فرزند آدم را رها نمیکند، تا با خیال آسوده خدا را اطاعت کند و به این
ترتیب کمکم قابیل نسبت به برادرش هابیل شروع به بدزبانی و دشمنی نمود.
قربانی نمودن در راه خدا
آدم؛ خواست که فتنه و اختلاف میان دو فرزندش را از بین ببرد و به همین خاطر
خداوند را میان ایشان داور قرار داد. پس خداوند از آنان خواست که هر کدام
از دسترنج و محصول خود در راه خدا قربانی کنند و قربانی هر کس که مورد
قبول خداوند واقع شود، رستگار شده و به آرزویش خواهد رسید.
چنانکه گفته شد، قابیل کشاورزی و باغبانی مینمود. پس در میان محصولاتش
گشت و مقداری از محصولات را که نزدیک بود فاسد شود و ارزش چندانی نداشت،
انتخاب کرد و آن را در جای تعیین شده قرار داد، ولی هابیل که کارش نگهداری
از حیوانات (دامداری) بود، در میان حیواناتش یکی از بهترین آنها را
انتخاب کرد و سرش را برید و در محل تعیین شده قرار داد، تا پرندگان و
حیوانات وحشی از گوشت آن بخورند.
با دمیدهشدن صبحگاهان و طلوع آفتاب مشخص شد که قربانی هابیل (که از روی
اخلاص و با رضایت قلبی در راه خدا بخشیده بود) مورد قبول واقع شده و چیزی
از آن باقی نمانده است. اما قربانی قابیل که بیشتر از خاشاک و مواد
پسمانده و غیرقابل استفاده از میوهها و محصولات کشاورزی بود، همچنان بر
جای خود باقی بوده و مورد پذیرش خداوند متعال قرار نگرفته بود.
«… خداوند تنها از پرهیزگاران میپذیرد».
ابلیس (شیطان) تصمیم گرفت که آتش اختلاف و دشمنی را میان دو برادر شعلهور
سازد. کینه و نفرت را میان فرزندان آدم ایجاد کند. او در این کار استاد است
و مهارت زیادی دارد. به همین خاطر از روشهای گوناگونی بهره میگیرد.
بلافاصله آتش کینه را در دل قابیل افروخت و ارتباط میان او و خانوادهاش را
زشت جلوه داد (و وانمود میکرد که هابیل از او ارزشمندتر است). قابیل هر
روز بیشتر از روز گذشته از هابیل متنفر میگشت و کینهی او را بیشتر در
دل میپروراند. در نتیجه شیطان به او گفت که برادرش هابیل مانعی است در
مقابل او و تا او هست آرزوهایش تحقق نخواهد یافت. ناچار باید او را از سر
راه برداشت و از دستش نجات یافت.
قابیل تهدیداتش را نسبت به برادرش آغاز کرد و در این میان ابلیس (شیطان) مرتب با وی سخن میگفت و او را راهنمایی میکرد.
قابیل به هابیل گفت: تو را خواهم کشت و
این کار را با توحتماً انجام خواهم داد. تو کسی هستی که مانع برآورده شدن
آرزوهای من میباشی، تو زندگی را بر من تلخ نمودهای. (پس تو را میکشم) و
پس از آن در کمال آرامش و خوشی زندگی خواهم کرد و همشیره و همزادم نیز از
آن من خواهد بود و از لذتهای زندگی بهرهمند خواهم شد. به درستی که قربانی
تو مورد قبول خداوند واقع شد، ولی قربانی من رد شد.
هابیل با مهربانی و آرامش گفت: «خداوند تنها از پرهیزگاران میپذیرد».
در این هنگام چهرهی قابیل برافروخته شد و چشمانش از شدت خشم و غضب سرخ گشت و گفت: «این کار را حتماً خواهم کرد، یعنی تو را میکشم».
هابیل در پاسخ گفت:
«اگر تو برای کشتن من دست دراز کنی، من به
سوی تو دست دراز نمیکنم تا تو را بکشم. آخر من از خدا (یعنی) پروردگار
جهانیان میترسم.* من میخواهم (تو) با (کولهبار) گناه من و گناه خود (در
روز رستاخیز به سوی پروردگار) برگردی و از دوزخیان باشی و این سزای
(عادلانهی خدا) برای ستمکاران است».
کشتن برادر و پشیمانی بعد از آن
با این حال شیطان به شدت در درون قابیل رخنه کرده و سخت او را فریب داده
بود. به طوری که گوشهایش از شنیدن حق، کر و چشمهایش از دیدن حقیقت، کور
شده بود. شیطان آنقدر در قابیل نفوذ کرده بود، مثل این بود که در رگ و
پوستش نیز نفوذ کرده است و او را به حرکت در میآورد.
پس در لحظهای که کسی از آن دو خبر نداشت، ناگهان قابیل به هابیل حملهور
شد و بر فرق سرش کوبید و چیزی نگذشت که هابیل در بین دو دستان قابیل جان
باخت و جز جثهای بیجان، چیزی از او باقی نماند که غرق در خون خود بود.
قابیل جسد برادرش را بر زمین نهاد و کمی آن طرفتر به او نگاه میکرد در
حالیکه از ترس بر خود میلرزید و قلبش به شدت میتپید. در این لحظه کمی
فکر کرد و فهمید که چه گناه بزرگی کرده است و احساس میکرد که برادر و
پشتیبانش را از دست داده است و به این ترتیب بود که: «… جزو ستمکاران شد».
وجدانش او را سرزنش میکرد و گرفتار دام اندوه و تأسف شده بود و
سرگردان و حیران، تنهای تنها، احساس میکرد که هر ذرهای از ذرات هستی او
را ملامت و سرزنش میکنند.
ناتوانی و پشیمانی
سپس قابیل بر صخرهای نشست و به فکر فرو رفت. در حالی که
اندوه و حزن بر او سنگینی میکرد و پاهایش از شدت اندوه و تأسف توان حملش
را نداشتند.
در این هنگام در حالیکه جنازهی برادر مقتولش روی دستش مانده بود و
نمیدانست با آن چه کار کند، کلاغی جلوی پایش فرود آمد. در حالیکه پرندهی
مردهای به چنگ و منقار داشت و پرندهی مرده را گوشهای رها ساخت و با
چنگالها و منقارش شروع به حفر کردن زمین نمود. پس از حفر چالهای، کلاغ
مرده را در آن نهاد و خاک را روی آن ریخت و پنهان کرد. سپس پر گشود و در
هوا پرواز کرد و ناپدید شد. این کلاغ از جانب خداوند فرستاده شده بود تا به
قابیل بیاموزد که جثهی برادر مقتولش، را پنهان کند.
آیا پرنده به انسان آموزش میدهد؟ هیچ شکی نیست که در این واقعه حکمتی است
از جانب خداوند متعال و مفهوم آن این است که کارهای موجودات چه انسان یا
حیوان، جماد یا نبات، پرنده و غیره همه به دست خداوند است.
چشمان قابیل از دیدن کلاغ و عملش متحیر ماند و به فکر فرو رفت و با اندوه و پشیمانی گفت:
«… ای وای بر من آیا من نمیتوانم مثل این
کلاغ باشم و جسد برادرم را دفن کنم. پس (سرانجام از ترس رسوایی و بر اثر
فشار وجدان، از کردهی خود پشیمان شد) و از زمرهی افراد پشیمان شد».
سپس قابیل برخاست و در حالیکه از شدت
حسرت و پشیمانی و درد و رنج عذاب وجدان پاهایش به سختی او را تحمل
میکردند، عمل کلاغ را تقلید کرده و اقدام به دفن برادر خود نمود.
این چنین بود که اولین خون انسانی در قربانگاه شهوت و هواپرستی بر زمین جاری گشت و (به جای اطاعت خدا) از شیطان فرمانبرداری نمود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منبع: قصههای قرآنی
مؤلف: استاد محمدعلی قطب
ترجمه: ماجد احمدیانی
برچسبها: