سه “الف” اساسی: اطمینان، ایمان، امید
اطمینان:
روزی اهل روستا تصمیم گرفتند برای بارش باران دعا کنند. در روز مقرر همه گرد هم آمدند ولی فقط یک پسربچه همراه خود چتر آورده بود. به این میگویند اطمینان!
ایمان:
ایمان همچون کودکی یک ساله است، که وقتی شما او را به هوا میاندازید، میخندد، چون یقین دارد شما او را خواهید گرفت.
امید:
هر شب به رختخواب میرویم، بدون هیچ تضمینی برای اینکه
فردا صبح از خواب بیدار شویم. با این وجود کلی برنامهریزی برای روز آینده
داریم.
دوست دارید دریافتکننده باشید یا اهداکننده؟!
پل به عنوان عیدی، یک اتومبیل از برادرش دریافت کرده بود.
شب، هنگامی که از محل کارش بیرون آمد با پسربچهای برخورد کرد که دور و بر
ماشین نو و براقش قدم میزد و آن را تحسین میکرد.
وقتی پل نزدیک اتومبیل رسید پسر از او پرسید: “این ماشین مال شماست، آقا؟”
پل سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت: “برادرم آن را به من عیدی داده است.”
پسر با تعجب پرسید: “منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که پولی بگیرد، به شما داده است؟ ای کاش…”
پل کاملا میدانست که پسر چه آرزویی میخواهد بکند. او میخواست آرزو کند ای کاش او هم چنین برادری داشت.
اما آن چه که پسر گفت تمام وجود پل را لرزاند: “ای کاش من هم چنین برادری بشوم.”
پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و بیمقدمه گفت: “دوست داری با آن دور بزنیم؟”
- بله، دوست دارم.
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل برگشت و با چشمانی که از خوشحالی
میدرخشید گفت: “آقا، امکان دارد که به طرف خانه ما برانید؟”
پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه میخواهد. او میخواست به همسایههایش
نشان بدهد که با چه اتومبیل بزرگ و شیکی به خانه آمده است.
اما این بار هم اشتباه کرده بود.
پسر گفت:”لطفا جلوی آن خانه که دو پله دارد نگه دارید.”
پسر از پلهها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما
این بار نمیدوید. او برادر کوچک فلج و زمینگیر خود را بر کولش گرفته بود.
سپس او را روی پله پایینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد و گفت: “این را
میگفتم جیمی، میبینی؟ درست همان طوری است که برایت تعریف کرده بودم. از
برادرش آن را عیدی گرفته. یک روز من هم چنین ماشینی به تو هدیه خواهم داد.
آن وقت میتوانی برای خودت گشت بزنی و شبهای عید چیزهای قشنگ داخل ویترین
مغازهها را، همانطوری که همیشه برایت تعریف میکنم ببینی.
پل در حالی که اشکهایش را از گوشه چشمانش پاک میکرد از ماشین پیاده شد و
برادر کوچک را در صندلی جلوی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و
درخشان، کنار او نشست و آن شب، هر سه گردشی به یاد ماندنی را تجربه کردند.
شما چطور؟ دوست دارید دریافتکننده باشید یا اهداکننده؟! کدام یک برایتان
مهمتر است؟ آیا تا به حال اینجوری به قضیه نگاه کرده بودید؟
برای گفتن نارضایتیهایتان منتظر فرصت ننشینید!
معمولا وقتی افراد تحملشان تمام میشود و دیگر قادر به
ادامه دادن نیستد مشاجره شروع میشود. یعنی آنقدر صبر میکنند تا به مرحله
انفجار برسند و یکباره تمام ناراحتیهایی را که در این مدت روی هم جمع
شده و تحمل کردهاند با خشم و فریاد بیرون میریزند.
آیا تا به حال سعی کردهاید همان موقع که نارضایتی پیش میآید آن را مطرح
کنید؟ بدون شک اگر هر مورد نارضایتی و گلهمندی به مرور زمان نخورد و به
اصطلاح برای مدت طولانی روی دل افراد نماند بزرگ و حاد نمیشود.
• نگذارید شرایط مسموم بشود. گلهها و نارضایتیهای خود را به وضوح و شفاف، و نیز با حفظ آرامش مطرح سازید.
• با کمک هم راهحل پیدا کنید. وقتی یک مشاجره نتیجه مثبت و سودمندی دارد
که دو طرف زمانی را اختصاص بدهند تا راهحلهای مشکلات کوچک و یا
اختلافهای جدیتر و عمیقتر را با هم بررسی کنند. در این مجال هر یک باید
بتواند حرفش را بدون اینکه مورد تمسخر و یا پیشداوری واقع شود بزند ضمن
اینکه کلام او نیز نباید قطع بشود. هر راهحل و پیشنهادی باید به دقت
شنیده شود، حتی اگر خود شخص از حرفش خندهاش بگیرد.
• خلاق باشید. ایدههایی را که برای حل مشکل به نظرتان میرسد یکییکی
بیان کنید. در ضمن از اینکه گاهی بحث کمی منحرف شده و خندهدار بشود
نهراسید. این جریان به شما امکان میدهد تا با هم به مشکلاتتان که غیرقابل
اجتناب هستند بخندید!
• از نگرانیهای روزمره گذر کنید. رمز و رازهای زوجهای خوشبخت را کشف کنید و آنقدر حول محور نگرانیهای بیاساس نچرخید.
منىع: مجله موفقیت
برچسبها: