تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار بتادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
چاپ ماهان
techtip
تراوین

همه از خداییم و به سوی خدا باز میگردیم
اگر خدا کفیل روزی است؟............ غصه برای چه

اگر رزق تقسیم شده است؟......... حرص چرا

اگر دنیا فریبنده است؟.................. اعتماد به ان چرا

اگر بهشت حق است؟.................. تظاهر به ایمان چرا

اگر قبر حق است؟........................ ساختمان مجلل برای چه

اگر جهنم حق است؟.................... این همه نا حق کردن برای چه

اگر حساب حق است؟.................. جمع مال حرام برای چه

اگرقیامتی هست؟....................... خیانت به مال مردم چرا

               اگر دشمن انسان شیطان است

                                                      پیروی از او
                                    
                                                                 چرا؟؟؟

برچسب‌ها: .......


تاريخ : 1391/11/30 | 21:31 | نویسنده : قــــــلـــب یــــــخــــــی |

My mom only had one eye.  I hated her… she was such an embarrassment

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me

یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?

خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, “EEEE, your mom only has one eye!”

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد….

So I confronted her that day and said, ” If you’re only gonna make me a laughing stock, why don’t you just die?!!!”

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

My mom did not respond…

اون هیچ جوابی نداد….

I didn’t even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

I was oblivious to her feelings

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی…..

I was happy with my life, my kids and the comforts

از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn’t seen me in years and she didn’t even meet her grandchildren

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

I screamed at her, “How dare you come to my house and scare my children!” GET OUT OF HERE! NOW!!!”

سرش داد زدم : ” چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟! “  گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, “Oh, I’m so sorry. I may have gotten the wrong address,” and she disappeared out of sight

اون به آرامی جواب داد : ” اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی

My neighbors said that she is died

همسایه ها گفتن که اون مرده

I did not shed a single tear

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

“My dearest son, I think of you all the time. I’m sorry that I came to Singapore and scared your children

ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

I was so glad when I heard you were coming for the reunion

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

I’m sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see……..when you were very little, you got into an accident, and lost your eye

آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn’t stand watching you having to grow up with one eye

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

So I gave you mine

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye

برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

With my love to you,

با همه عشق و علاقه من به تو


برچسب‌ها:


تاريخ : 1392/10/19 | 00:50 | نویسنده : قــــــلـــب یــــــخــــــی |
گفتم: خسته‌ام

گفت: "لاتقنطوا من رحمة الله" از رحمت خدا ناامید نشید (زمر/53)


 

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!
گفت: "فاذکرونی اذکرکم" منو یاد کنید تا یاد شما باشم
(بقره/152)

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفت: "و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا" تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشه
(احزاب/63)

گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟
گفت: "واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله" کارهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند
(یونس/109)


گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه!
گفت:
"عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم" شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216)گفتم: دلم گرفته
گفت: "بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا" باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند
(یونس/58) 
 
گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله 
گفت:
"ان الله یحب المتوکلین" خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد (آل عمران/159)

گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن!
گفت: "و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره" بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند
(حج/11) 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم؛ 
گفت: "فانی قریب" من که نزدیکم
(بقره/186)

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم 
گفت: "و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال" هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد
کن (اعراف/205)

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفت:
"ألا تحبون ان یغفرالله لکم" دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/22)

گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی 
گفت: "و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه" پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید
(هود/90)

گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری می‌توانم بکنم؟ 
گفت: "الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده" مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند؟!
(توبه/104)

گفتم: دیگر روی توبه ندارم 
گفت:
"الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب" ولی) خدا عزیز و دانا است، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/3)

گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟ 
گفت: "ان الله یغفر الذنوب جمیعا" خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد
(زمر/53)

گفتم: یعنی اگر باز هم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟ 
گفت: "و من یغفر الذنوب الا الله" [چرا که نه!] به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟
(آل عمران/135)
ناخواسته گفتم: "الهی و ربی من لی غیرک" ای خدا و پروردگار من! [آخر] من جز تو که را دارم؟
گفت: "الیس الله بکاف عبده" خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟
(زمر/36)

گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تو دلم چه می‌گذرد 
گفت: "ان الله یحول بین المرء و قلبه" خدا حائل هست بین انسان و قلبش!
(انفال/24)

گفتم: غیر از تو کسی را ندارم 
گفت: "نحن اقرب الیه من حبل الورید" ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم
(ق/16)


برچسب‌ها: .....


تاريخ : 1392/5/19 | 19:40 | نویسنده : قــــــلـــب یــــــخــــــی |

سوگند  به  روز  وقتی  نور می گیرد  و به شب  وقتی آرام  می گیرد که من نه تو را رها  کرد ه‌ام و نه با  تو دشمنی کرده‌ام
(
ضحی 1-2)
 افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را به سخره گرفتی.
 (یس 30)
 و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی.
(انعام 4)
و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو  قدرتی نداشته ام
و  مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم  شدی که گمان بردی  خودت بر همه چیز  قدرت داری.
 (یونس 24) 
 
و این در حالی  بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی
و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری
 
 (حج 73) 
پس چون مشکلات از  بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند و تمام وجودت لرزید چه لرزشی،
گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی .
( احزاب 10)
 تا زمین با  آن فراخی بر تو تنگ آمد  پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری،
پس من به  سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربانترینم در بازگشتن.
 (توبه 118)
 وقتی در تاریکی ها  مرا  به زاری خواندی که اگر تو را برهانم  با من می‌مانی،
تو را از اندوه رهانیدم اما  باز مرا  با دیگری در عشقت شریک کردی
 .(انعام 63-64)
این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و 
رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شده‌ای.
(اسرا 83)
 
آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟
(سوره شرح 2-3)
غیر از من  خدایی که برایت خدایی کرده است ؟
(اعراف 59)
  پس کجا می روی؟
(تکویر26)  
پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟
(مرسلات 50)
 چه چیز جز بخشندگی ام  باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟
(انفطار 6)
 
مرا  به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را  در  آسمان پهن کنند
و ابرها را پاره پاره
  به هم فشرده می کنم
تا  قطره ای باران از  خلال آن ها بیرون آید و به خواست من  به تو اصابت کند تا  تو فقط  لبخند بزنی،
و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود.
  (روم 48)
من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را  در خواب به تمامی بازمی ستانم 
تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار   ادامه می دهم.
 (انعام  60)
 من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می‌دهم.
 (قریش 4)
برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگر با هم باشیم.
 (فجر 28-29)
 
تا یک بار دیگه دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم.
 (مائده 54)


برچسب‌ها:


تاريخ : 1391/12/27 | 04:08 | نویسنده : قــــــلـــب یــــــخــــــی |
وقتی لا اله الّا الله می گویی هر چه غیر خداست را از دل بیرون کن؛

در "الّا"، تشدید را محکم ادا کن، تا اگر چیزی باقی مانده،

از ریشه کنده شود و وجودت پاک شود.

آن گاه "الله"را بگو تا همه ی دلت را تصرف کند.

"حاج محمّد اسماعیل دولابی"



برچسب‌ها:


تاريخ : 1391/12/27 | 04:06 | نویسنده : قــــــلـــب یــــــخــــــی |
17ee87f8684c9a534737c530e4288248-300

انَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ ...

خدا حائل هست بین انسان و قلبش!. (انفال/24)

 اگر که دلشکسته ای ... بخـــــوان : الا بذکر الله تطمئن القلوب...




برچسب‌ها:


تاريخ : 1391/12/27 | 04:03 | نویسنده : قــــــلـــب یــــــخــــــی |


یا رب نظری بر من سرگردان کن           لطفی به من دلشده ی حیران کن

با من مکن آنچه من سزای آنم            آنچ از کرم  و لطف  تو زیبد آن کن

" ابو سعید ابی الخیر"



برچسب‌ها: ..


تاريخ : 1391/12/27 | 04:01 | نویسنده : قــــــلـــب یــــــخــــــی |


آرام باش آرام باش


تو خدا را داری

آن حقیقت . آن یگانه. آن هوادار شبانه .

آرام باش آرام باش

تو خدا را داری

آن معبود آن پاکی . آن همه خوبی و احساس و بهار را داری

آرام باش آرام باش

تو خدا را داری

پس نگو تنهایم . پس نگو بی یاور بی یارم

تو خدا را داری

یعنی عشق. معبود . سنگ صبور دل من . دل تو

پس خموش

ما خدا را داریم

برچسب‌ها:


تاريخ : 1391/12/27 | 04:00 | نویسنده : قــــــلـــب یــــــخــــــی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.